Part17 💙

486 100 282
                                        

بعد از رفتن چانیول همونطور بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود و به جای خالیش نگاه میکرد.

شب سختی برای هردوشون رقم خورده بود.شبی که تا دم دمهای صبح با صدای نفسهای آرومشون گذشته و جز چند جمله کوتاه که اونهم باعثش سوال چانیول بود، چیزی بینشون رد و بلد نشده بود.
و حالا اون یک ساعتی میشد که همونطور خیره به ملافه سفید، به اعتمادی که از چانیول شکسته بود فکر میکرد. به اینکه دیگه نمیتونست دستهاش رو دور بدنش بپیچه و عطرش رو نفس بکشه.حتی بعنوان یک دوست....

فلش بک
بعد از برگشتن به خونه، همونطور که قول داده هیچ جمله یا کلمه ای از دهنش خارج نشده بود تا چانیول رو معذب تر از این نکنه. میدید که چطور برگشت به اینجا آشفته اش کرده ولی فقط بخاطر احترام به اون، درخواستش رو رد نکرده بود. شاید هم برای برگشتن به خونه زیادی خسته و درگیر بود. دلیلش هرچی که بود کریس رو از بودنش اینجا خوشحال میکرد.حداقل یه امشب رو میتونست از نزدیک متوجه حالش باشه.میترسید چانیول بره و دیگه حتی یه سلام خشک و خالی هم حقش نباشه.

پشت چانیول با فاصله دراز کشیده بود و به بدن جمع شده اش خیره نگاه میکرد.

چندباری دهن باز کرده و میخواست جمله ای به زبون بیاره ولی با فکر اینکه ممکنه بیشتر آزارش بده، عقب نشینی کرده بود.نمیخواست چانیول رو مجبور به حرف زدن کنه.

_دوستیمون خراب شد؟!

کریس با شنیدن صدای چانیول تعجب کرد.فکرشو نمیکرد که بخواد چیزی بگه و خوشحال بود که میخواد باهاش صحبت کنه.
نمیدونست چانیول در جواب این سوال چی میخواد بشنوه ولی درست ترین جمله رو توی ذهنش ساخت و به زبون آورد.

_هیچی این دوستی رو نمیتونه خراب کنه... هرچی بشه من هنوزم کسی هستم که میتونی روش حساب کنی...!

چانیول به سمتش برنگشت.هنوزم توی خودش جمع شده بود و اون بخودش اجازه نمیداد جلو بره تا بدنش رو بغل بگیره. میترسید کوچیکترین حرکتی اون رو از اینجا فراری بده.

_خودت هم میدونی هردومون آسیب میبینیم...!

چانیول گفت و کریس خیره به شونه های افتاده اش،دیگه جوابی نداد. یعنی دیگه جوابی نداشت. چی باید میگفت وقتی چانیول حرف درست رو زده بود؟!

اون همین الان با فکر به اینکه چانیول به دوست داشتنش فکرنمیکرد با تمام وجود ناامید و اذیت بود. اگر جلوتر میرفتند مطمئناً تمام رفتارها و حرفهاش سعی بر تاثیر گذاشتن روی قلب چانیول میشد. این حقیقت انکار ناپذیری بود. اون حرف هم فقط برای از دست ندادن چانیول زده بود.چون میخواست هرطور شده اون رو کنار خودش نگه داره. وگرنه خودش هم میدونست حتی اگر چانیول بعنوان دوست کنارش میموند اون با رفتارهایی که بوی احساس عاشقانه میداد دست و پای آزادانه رفتار کردنش رو میبست.

All Of MeStories to obsess over. Discover now