Part25 💙

201 51 51
                                        

**********************


صدای ممتد زنگ تلفن باعث شد بلاخره از گلخونه ی دوست داشتنیش دست بکشه و به سمت گوشیش بره.


اما با دیدن 25تا تماس از دست رفته ای که حتی نمیدونست چطور صداش رو نشنیده با اضطراب اسم سهون رو لمس کرد و منتظر شد تا جواب بده.


_لوهان هیونگ....


جملات سهون اون ور خط تمام تنش رو به رعشه انداخت.


نمیدونست چطور ولی بعد از شنیدن حرفهای سهون پشت تلفن، بدون اینکه حتی بخواد در مغازه رو ببنده، تمام مسیر رو دویده بود. قدمهاش محکم،مضطرب و ترسیده روی زمین پشت سرهم کوبیده میشد.


بازهم اون ترس و اضطراب لعنتی... چرا این وضعیت تموم نمیشد؟


با تنه ی محکمی که به مرد سرراهش زد، محکم عقب رفت و روی زمین افتاد. دستهایی که روی زمین تکیه داده تا سرش به زمین برخورد نکنه، روی آسفالت کشیده شد و سوزشش حواسش رو روی حرفهای مرد عصبانی و ناراحت متمرکز کرد.


_حواست کجاست پسر جون؟!


اما نگاه مرد عصبانی که به چشمهای سرخش افتاد، بدون اینکه برای جواب اصراری کنه آروم کمکش کرد بلند بشه و اون بعد از تعظیم کوتاهی بازهم به مسیرش ادامه داد.


توی راه بازهم چندباری زمین خورد و تنه هایی که به خاطر سرعت زیاد به مردم سر راهش میزد، تمام بدنش رو به عقب پرتاب میکرد و درد استخون کتفش رو شدید تر میکرد اما اون حتی بدون عذرخواهی دوباره و دوباره مسیرش رو میدوید اونم بدون اینکه متوجه باشه اشکهاش بی وقفه توی هوای آزاد اطرافش به پرواز درمیان. شاید هم این اشکها دلیل سکوت اطرافیان در مقابل بی احتیاطی هاش بودند.


بلاخره به ورودی بیمارستان رسید و بدون اینکه نفس بگیره طول راهروی بیمارستان رو دوید تا اینکه سهون رو از دور دید.


ایستاد و نفس عمیقی کشید تا تپش شدید قلبش رو آروم کنه.


سهون جلو رفت و به صورت کاملا بهم ریخته و داغونش نگاه کرد:هیونگ...


با دست های زخمیش سهون رو کنار زد و ایندفعه برعکس چند دقیقه پیش با قدمهای سست و آروم به مردی که روی تخت دراز کشیده بود،نزدیک شد.


در مقابل نگاه سنگین و ناراحتش روی صندلی کنار تخت، خودش رو رها کرد و درحالی که سرش رو به کف دست زخمیش تکیه میداد، نفسش رو بیرون فرستاد.


امیدوار بود مرد درموندگیش رو متوجه بشه.


بکهیون نگران و با دست باند پیچی شده، دست زخمیش رو آروم از زیر سرش بیرون کشید و نگاهی بهش کرد: خوردی زمین، عروسک سربه هوا؟!


لوهان بدون اینکه انکارش کنه، جواب داد: نه یه بار بلکه چندین بار... حتی یادم نمیاد چند نفر رو هم با خودم زمین زدم...!

Kamu telah mencapai bab terakhir yang dipublikasikan.

⏰ Terakhir diperbarui: Jul 17 ⏰

Tambahkan cerita ini ke Perpustakaan untuk mendapatkan notifikasi saat ada bab baru!

All Of MeCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang