part24 💙

206 50 55
                                        

***************************


_محل کارت از اینجا خیلی دور نیست که تقریباً از هفت روز هفته، چهار روزش رو اینجایی؟!


رشته افکار پریشون و آشفته اش با حرف جونگین و قرار گرفتن لیوان قهوه روبروش، پاره شد و حواسش به اون که کنجکاو نگاهش میکرد متمرکز شد.


_میام که تو رو ببینم...!


خیلی رک و بی پرده گفت. جوری که چشمهای جونگین بزرگتر از حالت عادیشون شدند و فقط شوکه و بدون حرف نگاهش کرد.


ثانیه ای بعد جونگین با سرفه ی کوتاهی،نگاهش رو گرفت: ام... فک کنم گفته بودی دیگه قرارهای از پیش تعیین شده نمیری و نیاز به نقش بازی کردن نیست...!


لیوان قهوه اش رو برداشت و همونطور که تکیه میداد،جرعه ای ازش خورد و از خنکیش لذت برد.


_کی گفته نقش بازی میکنم؟!


سرش رو بالا گرفته و مستقیم به صورت خجالت زده جونگین نگاه میکرد. لذت بخش بود که بلاخره داشت این حالت رو ازش میدید. خجالتی که ایندفعه برای اون بود.


جونگین نگاه سنگینش رو حس میکرد ولی نمیخواست دوباره نگاهش کنه. فقط دست عرق کرده اش رو به کناره های لباسش کشید و بی اهمیت به حرفش گفت: باید برگردم سرکارم... روز خوبی داشته باشی...!


چرخید که بره اما قدم اول رو برنداشته، مچ دستش بین انگشتهای سهون اسیر شد.


_باید باهات حرف بزنم...!


بلاخره تصمیمش رو گرفته بود. بعد از اونهمه افکار پریشون و بهم ریخته که شب و روز واسش نذاشته بود، میخواست که حس واقعیش رو بگه. نمیخواست ازش فرار کنه. تحمل این مشغولیت ذهنی بعد از اونهمه فشار زندگی و کاری براش خیلی سخت بود.


_بیا قرار بزاریم...


گفت...
کاملاً ناگهانی، بدون مکث و بدون مقدمه... جوری که حتی برای ثانیه ای خودش هم توی بهت فرو رفت.


اون طرف، درست روبروش جونگینی بود که بنظر میرسید حتی نفس نمیکشه. مچ دستش رو کمی آروم فشار داد و دید که اون سرش رو کمی بالا گرفت تا به اطرافش نگاه کنه و بعد از نمیرخش متوجه پوزخند گوشه لبش شد.


_یکی از اون دخترا این اطراف نشسته؟!


سهون که متوجه منظورش بود، دستش رو کشید و به سمت خودش برگردوند.


_بشین... باید حرف بزنیم...!


جونگین کمی مکث کرد ولی بدون حرفی روبروی سهون نشست. نمیدونست چرا ولی میخواست بشنوه. شاید چیزی اشتباه شده بود.


سهون نفس عمیقی کشید و سعی کرد چیزهایی که میخواد بگه رو کنار هم بچینه تا مزخرفات تحویل نده. خنده دار بود ولی جلوی این وروجک داشت دستپاچه میشد. حتی میترسید چیز اشتباهی بگه و همه چی رو خراب تر از قبل کنه.

All Of MeHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora