Part 38

4 2 0
                                        

هر دو محافظ لی مینهو دو سمت جیسونگ نشسته بودند و مراقب بودند دست از پا خطا نکنه. جیسونگ مستقیما به مردی که روبروش توی لیموزین نشسته بود خیره نگاه میکرد، آتیش از چشم هاش میبارید و این هربار لبخند مینهو رو پررنگ تر میکرد.
"نمیترسی؟!"
جیسونگ پوزخند صداداری زد
"از کی؟! تو؟ یا این احمقا؟!"
به دو طرفش اشاره کرد.
مینهو با خونسردی لم داد و یک دستش رو روی پشتی صندلیش گذاشت
"چه شجاع!"

"من رو داری کدوم گوری میبری؟!
پسر با چشم های خونی بهش خیره بود. اگر نگاه یک نفر میتونست آدم بکشه لی مینهو الان نفس نمیکشید.
مرد سوالش رو نادیده گرفت
"انگار خیلی سگ دوست داری!! مدام سگ،سگ میکردی!"
جیسونگ کمی به جلو خم شد و با تمسخر سرش رو کج کرد
"اگه از نژاد لی مینهو باشه چرا که نه؟!"
مینهو هم متقابلا خودش رو جلو کشید و مماس با صورتش قرار گرفت. به چشم هاش زل زد و با زمزمه ای که فقط خودشون دونفر می‌شنیدن گفت
"نکنه بخاطر اون تتوی مسخره فکر کردی میتونی هرچقدر میخوای بتازونی؟!"
پسرک با فک فشرده زمزمه کرد
"یه کاری میکنم مثل سگ به پام بیفتی و کونمو لیس بزنی!"
برقی توی چشم های مینهو نمایان شد
"اوه جدا؟! دوست داری یکی کونتو لیس بزنه؟! میتونم از بادیگاردام بخوام با کمال میل انجامش..."
هنوز جمله‌ش رو تموم نکرده بود که جیسونگ با همه قدرتش، پیشونیش رو توی صورت مینهو کوبید.
هر دو محافظ فورا عقب کشیدنش و محکم روی صندلی نگهش داشتند. خون غلیظی از از دماغ مینهو راه افتاد. مرد انگشت شصتش رو زیر دماغش کشید و خونسرد به خون قرمز روی انگشتش خیره شد. سرش رو بالا آورد. جیسونگ با نیشخند پررنگ و پیروزمندی بهش زل زده بود.

.
.
.
.
.
.
.
.

درِ اتاقی که جونگین و اینسوک واردش شدند رو بست و به سمت فلیکس و هیونجینی که مضطرب کنار همدیگه ایستاده بودند چرخید.
از چشم های هردو نگرانی و استرس میبارید. مشخصا برای هان جیسونگ بود که الان بین دست های لی مینهوی عوضی بود!

"مطمئنی اینجا جاشون امنه؟!"
فلیکس خیره به در اتاق گفت. احتمالا اینجا هم یکی دیگه از خونه های بنگ چان بود! وقتی تا جای ممکن تونستند از صحنه دور شن و مطمئن بودند کسی تعقیبشون نمیکنه با بنگ چان تماس گرفتند و مدتی بعد توی این خونه ویلایی وسط شهر بودند. فلیکس اولین بارش بود که اونجا رو میدید.
بنگ چان جلو رفت و بازوهای لرزون و لاغرش رو گرفت. فلیکس فورا خودشش رو توی اغوشش جا کرد
"نگران نباش اینجا امن ترین جا برای این دونفره!"
دستش رو روی شونه‌ی هیونجین گذاشت
"قرار بود امشب به جای امریکا به یه کشور دیگه ببرمش! برنامه‌ام کامل بود. دختره نقشه رو خراب کرد. البته هنوزم دیر نیست. چند روز بعد میفرستمشون ژاپن. برای الان کافیه."
هردو سرشون رو تکون دادند.
نگاه بنگ چان به جایی پشت سر هیونجین خیره شد و هردو پسر با کنجکاوی اون سمت چرخیدند. سوچانگبین توی راهرو ایستاده بود. به هیونجین خیره شده بود و سپس به سمتش اومد.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: 3 hours ago ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

'The Blot,Stories to obsess over. Discover now