هری ناخوناش رو مظطربانه خورد. اون به عنوان رییس یکی از بزرگترین شرکت ها کسی نبود که هیچ وقت استرس داشته باشه اما لویی تاملینسون اونو مظطرب میکرد.
این دومین سالگردشون بود و هری دعا میکرد که این خیلی واسه لویی زود نباشه. اون برنامه داشت که اینکارو روز بعدی که عشقش رو به لویی ابراز کرد انجام بده ، اما خودش رو نگه داشت تا مثل یه دیوونه به نظر نرسه .
وقتی در با شتاب باز شد هری از افکارش بیرون کشیده شد و خیلی زود متوجه شد که لویی کنارشه.
دوروبر لویی بودن ،بوی لویی، اسیر چشمای لویی شدن و هرچیزی، اون میتونه روی لویی تمرکز کنه، اون به هیچ چیز دیگه به غیر از لویی اهمیت نمیده ، همه چیز به جز لویی تاره.
هری سعی کرد که بازم به نقشش برگرده . بهش توجه نکن .اون به خودش یاد اوری کرد.
"هری تو اصلا میدونی امروز چه روزیه؟" لویی جلوش ایستاد . دستاشو جلوی سینش جمع کرده بود و پاهاشو به زمین میزد.
البته، هری میخواست که بگه.
ولی به جاش گفت، " میتونی این فایل و برام با صدای بلند بخونی؟" هری گفت، فایل رو جلوی لویی باز کرد و به بالا نگاه نکرد چون میدونست اگه این کارو بکنه توی تله ی چشمای لویی میوفته و نقشش به باد میره.
"هری من به پرونده هات اهمیتی نمیدم! قطعا نمیتونه امروزو یادت رفته باشه، اگه فکر میکنی میتونی خیلی راحت از این خلاص شی کور خوندی اقای استایلز..."
" ما میتونیم در اینباره بعد از اینکه تو این فایل رو خوندی حرف بزنیم ، پس لطفا" هری حرفش رو قطع کرد.
" تو خیلی اعصاب خورد کنی هز جدی میگم ، من واقعا الان ازت متنفرم ، قرار نیست به راحتی بخشیده بشی جوابشو میگیری هرولد استایلز" لویی زیر لب گفت و فایل و از جلوی هری قاپید و بازش کرد.
" اجازه بده بگم چی توی این دنیا از من مهم تره... من هری استایلز میخواهم که شرکتم رو ، شرکت های استایلز ،با لویی ویلیام تاملینسون شریک شم..." صدای لویی شکست(؟) و سرشو اورد بالا به هری نگاه کرد که روی زانوهاش نشسته بود و یه جعبه توی دستش بود.
"خدای من، توی فاکر نمیتونی همچین کاری رو یهو باهام بکنی... خدایا..." لویی گفت. دهنش رو پشونده بود و اشکهاش چشماش رو پر کرده بودن .
"لویی ، عشق زندگی من، من تقریبا توی حرف زدن افتضاحم ،میشه گفت یجورایی خسته کننده ، ولی من این رو بخاطر تو انجام میدم. من دوستت دارم لویی، من با همه چیزی که دارم عاشقتم . من نمیتونم خودم و با هیچ کسی غیر از تو تصور کنم و مطمئنا اجازشم ندارم. من میخواستم این کارو روز بعدی که بهت گفتم دوستت دارم انجام بدم اما احتمالا مثه یه دیوونه بنظر میومدم، بهرحال، من میخوام که بقیه زندگیم رو با تو بگذرونم ، یه خانواده با تو داشته باشم، پس تو لویی تاملینسون بهم این اجازه رو میدی که همسرم بدونمت؟ باهام ازدواج میکنی؟" هری حرفش رو تموم کرد. دستاش عرق کرده بودن و اب دهنشو قورت داد.
هری با یه لبخند بلند شد و لویی اونو برای یه بوسه جلو کشید.
" من تقریبا فکر میکردم که تو سالگردمون رو فراموش کردی." لویی گفت و اونو به عقب هل داد.
" خب این خیلی افتضاح بود اگه ما هردو همچین روزی رو با ناراحتی از هم میگذروندیم." هری با لبخند گفت و پیشونیه لویی و بوسید.
"هری.. تو یبار بهم گفتی که شرکتت رو با هیچ کسی شریک نمیشی... تو مطمئنی که میخوای .. میدونی" لویی به فایل اشاره کرد.
" لویی اون بخاطر این بود که من هیچ کسی رو اندازه ی تو دوست نداشتم. مامان و جما یه سهمی از این شرکت دارن و حالا هم تو . تو جزء کسایی هستی که من هرکاری واسشون انجام میدم. تو خانواده منی لویی." هری گفت و لویی رو خیلی اروم بوسید.
لویی فقط هری و خیلی محکم بغل کرد و هری هم اون و نگه داشت و بوی اون رو نفس کشید.
"تو میدونی اگه همون روزی که بهم گفتی دوسم داری بهم میگفتی که باهات ازدواج کنم ، من الان احتمالا باهات ازدواج کرده بودم ، میدونی؟ من خیلی زیاد دوست دارم" لویی گفت ، لبخند زد و چال لپ هری رو بوسید.
" لعنتی ما میتونستیم تا الان سه تا بچه داشته باشیم." هری گفت . خندید.
"ما هنوزم کلی وقت واسه اون داریم، عشق. حالا زود باش من یسری برنامه واسمون دارم." لویی گفت و ابروهاشو تکون داد.
"بهم بگو که رفتی خرید و واسه خودت یه دست لباس زیر زنونه جدید خریدی." هری گفت و چشماش برق زدن.
"شاید اینکارو کرده باشم، اقای استایلز."
تنها کاری که هری میتونست بکنه این بود که پوزخند زد و مثل یه پاپی مریض لویی رو دنبال کرد.
هری عاشق زندگیش بود.
***
واقعا شرمنده که انقدر دیر شد من یه امتحان مهم داشتم و حسابی سرم شلوغ شده بود...
-بهار-
BINABASA MO ANG
MR STYLES ( l.s persain translation)
Fanfiction" خب پس این منشی جدیدمه ؟ " آقای استایلز پرسید و یه ابروشو داد بالا. "بله " منشی قبلی جواب داد. آقای استایلز اخم کرد و به لویی یه نگاهی انداخت. " من انتظار ...یکی ... نمیدونم..بهتر داشتم ؟؟" "ببخشید آقای بی ادب.من کسی ام که از این به بعد قراره برن...
