_اوپااااا
با صدای نارا صورتش برگشت و نگاه پرسشی بهش انداخت:
_اینجا چیکار میکنی؟
دختر وارد مغازه شد و چشماشُ تو فضای نسبتاً بزرگش چرخوند:
_نامجون اوپا نیست؟
تهیونگ وسایلشُ برداشت و در کمد میزُ بست:
_چرا رفته پیش دوستش .. اگه کاری نداری بریم بیرون میخوام مغازه رو ببندم !!
_اوه آره
نارا با عجله از مغازه خارج شد و بیرونش یه گوشه ایستاد و منتظر موند تا هم تهیونگ کارش تموم شه هم برادرش بیاد.
_ببینم تو هنوزم از اون پسره بیرون نکشیدی؟
به دختر به ظاهر مظلومی که چشم دوخته بود بهش تیکه انداخت و منتظر موند تا ریکشنشُ ببینه.
نارا لب کج کرد و چرخید سمت تهیونگ:
_گفتم که دوسشدارم ..
تهیونگ متحیر ابرویی بالا انداخت و کرکره رو پایین کشید:
_نگفته بودی .. دوسش داری!
بین فاصلهای که بین حرفاش افتاد قفل مغازه رو زد و به دختر نزدیک شد.
لبای نارا آویزون شد:
_چرا هیچکدومتون باور نمیکنین وقتی میگم ازش خوشم اومده؟
_بحث اینا نیست .. شنیدم که پسره یکی دیگه رو دوستداره ! بهتر نیست تمومش کنی؟ فکرنکنم بخوای زندگی دونفر رو که باهم رابطه عاشقانه دارن بهم بزنی!
دختر کمی تو فکر فرو رفت و بعد چندلحظه به حرف اومد:
_فکرکنم وقتی بفهمه من جفت حقیقیشم خودش کنار بکشه و با واقعیت کنار بیاد ..
صورت تهیونگ با شنیدن جواب نارا ، بی حالت ترین فرمی که خیلی کم براش پیش میومد بخودش گرفت ، حرفاش انقدر ترسناک و خودخواهانه بود که ته دل پسرآلفا ترسی نشوند ، این یه طرفه رفتن و برای زندگی دونفر قضاوت کردن معلوم بود بعداً چه مشکلی بوجود میاره.
_اومدی؟
با صدای نامجون که خواهرشُ مخاطب حرفش قرار داده بود سمتش برگشت و بیحوصله جواب داد:
_منتظر تو بودیم
پسربتا لبخند پت و پهنی تحویل هردوشون داد:
_معذرت (دست رو شونهی هردوشون گذاشتُ هدایتشون کرد) بریم خونه که مادرم یه شام خوشمزه درست کرده
طرف حساب تیکه اخر حرفش تهیونگ بود که خیلی وقت بود بهشون سرنزده بود.
_ممنون ولی من باید برم خونه
پسربتا رو بهش اخم کرد و با لحن شاکی گفت:
_مسخره بازی درنیار تـِــه الان که دیگه سگتم نیست بهونه بیاری ماهم قبول کنیم ، پس حرفی نمیزنی و باهامون میای ، مادرم کلی بخاطر تو خرید کرده ..
تهیونگ از اون نگاهایی که عصبانیه و راهیم برای در رفتن نداره بهش انداخت و رو قدماش چشم دوخت.
نامجون یکم بعد با حس خسته شدن دستاش دست از رو شونهی هردوشون برداشت و بیشتر به تهیونگ نزدیک شد و در گوشش گفت:
_بهش گفتی؟
تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت و با یه نگاه سریع به نارا وقتی دید حواس دختر بهشون نیست سری به نشونه آره تکون داد.
نامجون لب زد:
_چی گفت؟
با سوالش دوباره فکر پسرآلفا رو مشغول کرد ولی ترجیح داد زیاد توجهی بهش نکنه ، دختر بود با احساساتی حرف زدناش ، نباید اهمیت میداد فقط خلاصه مکالمهش با نارا رو تو دو کلمه آروم بهش گفت:
_قبول نکرد
پسربتا کلافه چشم چرخوند و سکوت کرد ، واقعا نمیدونست باید چیکارکنه تا خواهرش دست از سراون پسر بیچاره برداره.
YOU ARE READING
True Love
RomanceCOMPLETED داستان امگایی که برای رسیدن به آلفای جذابی که اصلا حتی جفتش محسوب نمیشد مجبور شد بوی عطری که از خودش ساطع میکرد رو سرکوب کنه تا بتونه شانسی برای رسیدن بهش رو داشته باشه .. با همه ی این خطرا آیا تهیونگ حاضر بود قبولش کنه؟ 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 𝑅𝑜𝑚...
