کمکش کرد رو تخت دراز بکشه و بعدِ کشیدن پتو روش از جاش بلند شد تا اتاق رو ترک کنه ..
جیمین که متوجه پاهای آماده به رفتن نامجون شد بسرعت از مچ دستش گرفت و نگهشداشت :
_میشه نری؟
پسربتا تو جاش مکث کرد و خیلی آروم برگشت سمتش ، با نگاه گرم و عمیقی ، لبخندی که دردش رو تسکین بده تقدیمش میکرد اما فقط خودش میدونست که درونش چخبره و کِی قراره منفجر شه.
" درسته الان وقت از درون آتیش گرفتن بود ، به عمرشم فکر نمیکرد خواهرش همچین کاری بکنه "
با اینحال کنارش روی تخت نشست تا کمی از اضطرابش کم کنه ، روی موهاش رو نوازش میکرد اما حواسش جای دیگه ای پرت بود و آلفای رو تخت کاملا میتونست اینو از بی توجهیش نسبت به خودش بفهمه.
تکونی به خودش داد و صدای ناله ی دردناکش یه مرتبه سکوت اتاق رو شکست و نامجون رو از اعماق افکارش بیرون کشید.
پسر دستپاچه صورت نگرانش رو جلو کشیدُ با صبوری بدنش رو وارسی کرد:
_به دستت ضربه زدی؟
جیمین بسرعت سری به نشونه ی " نه " تکون داد و خودشُ زیر پتو جمع کرد ، میدونست پسر جلو روش به اندازه ی کافی نگرانی و اعصاب خوردی داره و نمی خواست با پیچیدن بهش از طرف خودشم تو ماجرای امروز که تو مغز پسربتا حسابی برای تحریک کردنش دست وپا میزد ، دست داشته باشه .
_باید قبل از اینکه اینجا بیاد به من خبر میدادی جیمین !!
پسرآلفا با لحن درمونده ی نام لب گزید و مسیر نگاشُ از چشمای نگرانش دور کرد:
_معذرت میخوام .. گفت میخواد راجب تو باهام حرف بزنه و من حسابی کنجکاو شده بودم
زیرزیرکی تلاش کرد تا یجوری به پسربتا نگاه بندازه و همونطورم تن صداشُ پایین بگیره :
_حالا ، واقعا .. واقعا دوست دختر داشتی؟
با شنیدن صدای مظلوم و ترسیده ی پسر مریضش ، چشماشُ بست و سری از تاسف برای کنجکاویش که باعث شده بود تو اون موقعیت بیخیال بلایی که سر خودش آورده بود بشه تکون داد.
_آره داشتم ولی این قضیه مال سه سال پیشه و من حتی قیافشم یادم نمیاد ..
_میدونم که داری دروغ میگی ، مگه میشه راجبش حرف بزنی و یادت رفته باشه؟
چشمای نامجون از باهوشی پسرآلفا خندید و هلالی شد حتی لباشم کمی کش اومد:
_اره حق باتوعه پسر باهوش ولی چیزی نیست که بخوای بابتش نگران باشی همه چیز همون سه سال پیش تموم شد.
_از کجا مطمئن باشم؟
نامجون از نگاه تخسش کنارش دراز کشید و حالت فکرکردن به خودش گرفت:
_دیگه اینکه بخوای حرفم و باورکنی یا نه بخودت بستگی داره سَوِج کوچولوی من
خم شد و بی هوا رد خیسِ عمیقی رو لبش کاشت و عقب کشید.
چشمای جیمین به محض نزدیک شدن سرنامجون بسته شد و موقع عقب کشیدنش پلک زد ، نفسشُ حبس کرد و لب برچید با نگاهی که میل و کشش نسبت به بتا رو نشون بده بهش خیره شد و با صدای آرومی پچ پچ کرد:
_میشه دوباره برام دلبری کنی؟
نامجون با نگاه خمار جیمین ابروشو کاملا منظور دار بالا داد و بازوشُ زیر سر پسر قرار دادُ کمی صورتشُ نزدیک خودش کرد:
_این یعنی حرفامو باور کردی؟
نگاه بیحال و تسلیم شده ی آلفا با درک حرف نامجون جاش رو با اخم سطحی ای عوض کرد:
_این دوتا هیچ ربطی بهم ندارن
_پس منم باید بگم احساساتم جریحه دار شدن
چشمای جیم رنگ تعجب گرفت و زیر نگاه خبیث و مرموز نامجون درشت شد:
_یعنی چی که احساست جریحه دار شده؟ منکه کاری نکردم!
_چرا کردی .. با اینکارت رسما فهمیدم با دست زدن و بوسیدنت دارم بهت تجاوز میکنم
قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت و سعی کرد بازوشُ از زیر سر پسر بیرون بکشه اما جیمین با یکه خوردن و فهمیدن اینکه اوضاع از چه قراره فشار سرشُ رو بازوی نامجون بیشتر کرد و با ترشرویی گفت:
_گفتم که این دوتا باهم فرق دارن ، حالام ناز نکن و ببوسم
سرشُ برای بوسه جلو کشید و نامجونم با سرکشی از حرفش سرش رو عقب برد :
_عا عا ... من واقعا آدم احساساتی هستم عزیزم
لحن منظور دارش باعث شد جیمین از کوره در بره و خفه و حرصی بگه:
_خیله خب باورکردم
نامجون همونطور که میخندید و سرشُ نزدیک میکرد زیرلب گفت:
_دارم به قدرت بوسه ایمان میارم ..
زمزمه ی محوش بین بوسه ی عمیق و گرمشون گم شد و یادش رفت اصلا قرار بود چیکارکنه و کجا بره.
ESTÁS LEYENDO
True Love
RomanceCOMPLETED داستان امگایی که برای رسیدن به آلفای جذابی که اصلا حتی جفتش محسوب نمیشد مجبور شد بوی عطری که از خودش ساطع میکرد رو سرکوب کنه تا بتونه شانسی برای رسیدن بهش رو داشته باشه .. با همه ی این خطرا آیا تهیونگ حاضر بود قبولش کنه؟ 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 𝑅𝑜𝑚...
