𝐄𝐩 22

3.8K 702 91
                                        

کمکش کرد رو تخت دراز بکشه و بعدِ کشیدن پتو روش از جاش بلند شد تا اتاق رو ترک کنه ..
جیمین که متوجه پاهای آماده به رفتن نامجون شد بسرعت از مچ دستش گرفت و نگهشداشت :
_میشه نری؟
پسربتا تو جاش مکث کرد و خیلی آروم برگشت سمتش ، با نگاه گرم و عمیقی ، لبخندی که دردش رو تسکین بده تقدیمش میکرد اما فقط خودش میدونست که درونش چخبره و کِی قراره منفجر شه.
" درسته الان وقت از درون آتیش گرفتن بود ، به عمرشم فکر نمیکرد خواهرش همچین کاری بکنه "
با اینحال کنارش روی تخت نشست تا کمی از اضطرابش کم کنه ، روی موهاش رو نوازش میکرد اما حواسش جای دیگه ای پرت بود و آلفای رو تخت کاملا میتونست اینو از بی توجهیش نسبت به خودش بفهمه.
تکونی به خودش داد و صدای ناله ی دردناکش یه مرتبه سکوت اتاق رو شکست و نامجون رو از اعماق افکارش بیرون کشید.
پسر دستپاچه صورت نگرانش رو جلو کشیدُ با صبوری بدنش رو وارسی کرد:
_به دستت ضربه زدی؟
جیمین بسرعت سری به نشونه ی " نه " تکون داد و خودشُ زیر پتو جمع کرد ، میدونست پسر جلو روش به اندازه ی کافی نگرانی و اعصاب خوردی داره و نمی خواست با پیچیدن بهش از طرف خودشم تو ماجرای امروز که تو مغز پسربتا حسابی برای تحریک کردنش دست وپا میزد ، دست داشته باشه .
_باید قبل از اینکه اینجا بیاد به من خبر میدادی جیمین !!
پسرآلفا با لحن درمونده ی نام لب گزید و مسیر نگاشُ از چشمای نگرانش دور کرد:
_معذرت میخوام .. گفت میخواد راجب تو باهام حرف بزنه و من حسابی کنجکاو شده بودم
زیرزیرکی تلاش کرد تا یجوری به پسربتا نگاه بندازه و همونطورم تن صداشُ پایین بگیره :
_حالا ، واقعا .. واقعا دوست دختر داشتی؟
با شنیدن صدای مظلوم و ترسیده ی پسر مریضش ، چشماشُ بست و سری از تاسف برای کنجکاویش که باعث شده بود تو اون موقعیت بیخیال بلایی که سر خودش آورده بود بشه تکون داد.
_آره داشتم ولی این قضیه مال سه سال پیشه و من حتی قیافشم یادم نمیاد ..
_میدونم که داری دروغ میگی ، مگه میشه راجبش حرف بزنی و یادت رفته باشه؟
چشمای نامجون از باهوشی پسرآلفا خندید و هلالی شد حتی لباشم کمی کش اومد:
_اره حق باتوعه پسر باهوش ولی چیزی نیست که بخوای بابتش نگران باشی همه چیز همون سه سال پیش تموم شد.
_از کجا مطمئن باشم؟
نامجون از نگاه تخسش کنارش دراز کشید و حالت فکرکردن به خودش گرفت:
_دیگه اینکه بخوای حرفم و باورکنی یا نه بخودت بستگی داره سَوِج کوچولوی من
خم شد و بی هوا رد خیسِ عمیقی رو لبش کاشت و عقب کشید.
چشمای جیمین به محض نزدیک شدن سرنامجون بسته شد و موقع عقب کشیدنش پلک زد ، نفسشُ حبس کرد و لب برچید با نگاهی که میل و کشش نسبت به بتا رو نشون بده بهش خیره شد و با صدای آرومی پچ پچ کرد:
_میشه دوباره برام دلبری کنی؟
نامجون با نگاه خمار جیمین ابروشو کاملا منظور دار بالا داد و بازوشُ زیر سر پسر قرار دادُ کمی صورتشُ نزدیک خودش کرد:
_این یعنی حرفامو باور کردی؟
نگاه بیحال و تسلیم شده ی آلفا با درک حرف نامجون جاش رو با اخم سطحی ای عوض کرد:
_این دوتا هیچ ربطی بهم ندارن
_پس منم باید بگم احساساتم جریحه دار شدن
چشمای جیم رنگ تعجب گرفت و زیر نگاه خبیث و مرموز نامجون درشت شد:
_یعنی چی که احساست جریحه دار شده؟ منکه کاری نکردم!
_چرا کردی .. با اینکارت رسما فهمیدم با دست زدن و بوسیدنت دارم بهت تجاوز میکنم
قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت و سعی کرد بازوشُ از زیر سر پسر بیرون بکشه اما جیمین با یکه خوردن و فهمیدن اینکه اوضاع از چه قراره فشار سرشُ رو بازوی نامجون بیشتر کرد و با ترشرویی گفت:
_گفتم که این دوتا باهم فرق دارن ، حالام ناز نکن و ببوسم
سرشُ برای بوسه جلو کشید و نامجونم با سرکشی از حرفش سرش رو عقب برد :
_عا عا ... من واقعا آدم احساساتی هستم عزیزم
لحن منظور دارش باعث شد جیمین از کوره در بره و خفه و حرصی بگه:
_خیله خب باورکردم
نامجون همونطور که میخندید و سرشُ نزدیک میکرد زیرلب گفت:
_دارم به قدرت بوسه ایمان میارم ..
زمزمه ی محوش بین بوسه ی عمیق و گرمشون گم شد و یادش رفت اصلا قرار بود چیکارکنه و کجا بره.

True LoveHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora