𝐄𝐩 19

4.5K 816 103
                                        

بین درگاه حمام درحالیکه داشت سرشُ با حوله کوچیکی خشک میکردُ راهش و بسمت اتاق خوابش برمیداشت صدای زنگ گوشی باعث شد لحظه ای تو جاش خشکش بزنه و بعد با فکر به اینکه ممکنه اون خرگوش کوچولو بیدار شه پاشُ تند کنه تا هرچه زودتر با دسترسی به اون مزاحم بی وقت صداشُ خفه کنه ...

زمانیکه وارد اتاق شد و دید صدا از گوشی خودش نیست با فیگور گرفتن ، درحالیکه سخت مشغول حدس زدن راجب جایه گوشی بود ناخوداگاه نگاش سمت لباسای پخش شده ی جونگ کوک کف زمین کشیده شد ، خیلی سریع گوشیُ از تو جیب شلوارش برداشت و بدون توجه به اسم شخص سعی کرد تو اون لحظه فقط از اتاق خارج شه .
با ورودش به آشپزخونه زنگ قطع شد و باعث شد تا نگاه تهیونگ به تماسهای از دست رفته ی زیادی که رو صفحه افتاده بود بیوفته .
″حالا باید چجوری خبر بودن پسرشون تو خونه ی خودش رو‌بهشون میداد؟″
باید اعتراف میکرد که کمی مضطرب شده و نتیجه ی این واکنش داخل کشیدن لب پایینیش و پرسینگ روش به دهنش بود ، سعی کرد با زبون زدن روی اون رینگ نقره ای توضیحی برای کار دیشبش پیدا کنه .
وسط افکارش گوشی دوباره زنگ خورد و باعث شد یه کوچولو هول کنه و با نگاه مرددی دکمه ی تماس رو بزنه.
_جئون جونگ کوک خودت رو مرده فرض کن .. پسره ی احمق کدوم گوری هستی که هرچی زنگ میزنم برنمیداری؟ هان؟
با شنیدن صدای بلند زن که حدسِ اینکه مادرش باشه زیاد سخت نبود تک سرفه ای کرد و‌ شروع کرد به حرف زدن:
_سلام .. کیم تهیونگ هستم !!
و همین شروع باعث شد تا سکوتی اندازه ی یک دقیقه پشت تلفن حاکم شه و به حدی اون سکوت وحشتناک بنظر می اومد که تهیونگ تصمیم گرفت از دوباره خودش استارت حرف زدن رو بزنه.
_جونگ کوک پیش منه .. امم خب راستش ..( لبشُ زیر دندوناش لحظه ای فشرد و بعد رهاش کرد) راستش نمیدونم چطوری باید توضیح بدم !
_پسرم کجاست؟
با یهویی پریدن زن وسط حرفش ، آلفا قشنگ یدور سنگ کوب کردُ برگشت به موقعیت قبلش :
_تو اتاق خوابه . .
صادقانه جواب داد و پشت بندش سریع ادامه داد:
_خودم .. سالم بهتون تحویلش میدم ، نگران نباشید
_بهتره توضیح خوبی داشته باشین
″ و بومب . . . قطع کردُ و تهیونگ حس کرد دستگاه تنفسیش داره بهتر کار میکنه ″
_لعنت دیگه نمیخوام دوباره همچین استرسی رو تحمل کنم!
گوشیُ رو میز گذاشت و دستی لای موهاش کشید ، سرش سمت اتاق برگشت ″ باید بیدارش میکرد یا راحتش میذاشت تا بازم بخوابه؟″
تکون کوچیکی به سرش داد تا افکار پهن شده تو سرشُ دور بندازه ″ باید بیدار میشد ، مادرش حسابی عصبانی بنظر میرسید″
با یکی به دو کردناش تو چشم بهم زدنی خودشُ تو اتاق کنار تخت دید و این حرکت از طرف خودش فقط مستحق یه سکوت بود ..
چشماش ففط صورت بامزه ی اون خرگوشِ امگا رو میدید و آب رفتن دلشُ کاملا حس میکرد.
تو یه حرکت غافلگیرانه پسرک جلوی چشماش غلت زدُ به پهلو برگشتنش باعث شد تا قسمتی از کمر و باسن لختش بیرون بیوفته ، آلفا یدور پلکاشُ با صبوری باز و بسته کردُ درنهایت برای اینکه اشتباهی ازش سرنزنه لبشُ محکم گزید.
چند قدم باقی مونده برای نزدیک شدن بهش رو برداشتُ بی خبر از همه چی سعی کرد با کمترین جلب توجه و سروصدایی لحافُ بکشه رو قسمت برهنه بدنش و به محض خوردن انگشتاش به لحاف جونگ کوک عین جغدایی که کل شب و ‌بیدار موندنُ انگاری اصلنم با این قضیه مشکل نداشتن برگشتُ با چشمای سیخ شدش زل‌ زد به تهیونگی که تو همون حالت فریز شده بود.
_صـ.. صبح بخیر

True LoveMga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon