𝐄𝐩 11

4.5K 846 113
                                        

با چشمای بسته با یه خمیازه ی کوچولو دستاشُ کشید و وقتی داشت سرانگشتاشُ برمیگردوند ، با برخورد به یه چیز‌ نرم همونجا استپ کرد و چشماش بسرعت باز شد ، به محض باز کردن چشماش اولین چیزی‌که دید نگاه خیره و سنگین پسرآلفا بود ،‌ از نگاه پسر خجالت کشید ،‌ بدجوری !!

همونطور که سعی میکرد مردمک سرگردون و پر تشویششُ یجایی به دور از محور نگاه پسرآلفا نگهداره ، لبه‌ی پتو رو از کنار بدنش به سختی ، اونم بخاطر بودن دست پسر روی دلش ، روی صورتش کشیدُ تو فضای سیاهیِ مطلقش ریز نفس گرفت و سعی کرد خودشُ یجوری آروم کنه.

″ چرا هنوز اینجاست؟ فکرمیکردم آدمی باشه که وقتی خسته میشه ، دست از کار بکشه ، ولی فاک نه اینطور نبود و اون الان کنارش بود ″
با خودش حرف زد و تیکه آخر جملش باعث شد دلش پیچ بخوره.

همونطور که سخت درگیر افکار خودش بود عقب رفتن دست آلفا از روی شکمش باعث شد لباش از زیر پتو آویزون شه ..
″ نه چرا دستت و عقب کشیدی؟ ″
تو دلش نالید و پلکاشُ روهم فشار داد اونقدری که چشماش درد بگیره.

_بهتری؟
سوال تهیونگ چشماشُ باز کرد ، خیلی آروم پتوُ از رو صورتش کنار زد و با نگاه به چشمای نافذ و گیرای آلفا سرشُ تکون داد:
_اوهوم .. ممنون
تشکر کرد و فقط تکون خوردن سر تهیونگ رو دید.
_میرم اتاقم استراحت کنم توام یچیزی بخور تا ضعف نکنی ، غروب تر میریم آبشار ..

جونگ کوک با شنیدن حرفای پسرآلفا ذوق درونیشُ سرکوب کرد و فقط به تکون دادن سرش و یه باشه‌ی آروم رضایت داد.
تهیونگ از جاش بلند شد و سمت در قدم گرفت و به محض خارج شدن از اتاق ، پسرکوچکتر یه دم عمیق گرفت و با فشار زیادی به بیرون فرستاد.


_انقدر جدیه که آدم میترسه جلوش یه نفس درست و درمون بگیره !
با لحن ترش کرده‌ای حرفشُ به زبون آورد و روی تخت نشست ، ولی نمیتونست شیرینیِ بودن پسرآلفا رو از دلش بیرون کنه حقیقتا اون سومین برخورد دلگرم کننده‌ش بود ، لبخندی رو لبش نشست ، با حفظ همون لبخند گوشیشُ برداشت تا به جیمین پیام بده بیاد پیشش.

❁◊ ○ ◌ ◍ ◎ ❁

در اتاقُ محکم بست و نزدیک تخت که رسید خودشُ رها کرد روش ، چشماشُ بست و سعی کرد درد مچ دستشُ ایگنور بگیره ، اصلا نمیخواست خودشُ سرزنش کنه یا کلنجار بره ولی یچیزی خیلی براش عجیب بود ، اینکه چرا اون پسرامگای کوفتی دقیقا وقتی پیشش بود آروم میگرفت؟
طوریکه انگار نه انگار داشت درد میکشیدُ خودش و به در و دیوار میکوبید.

با حس کلافگی عجیبی سعی کرد خودشُ از فرضیه های ترسناک تو سرش دور نگهداره ، برای همین چشماشُ باز کرد و زل زد به سقف ، با استدلالهای به دور از عقلش با ترک دیوار ، خودشُ تا قبلِ صدا کردن در حسابی مشغول کرد اما وقتی صدای درُ شنید ناباور برای کار احمقانه‌ای که کرده تکخندی زد و از جاش بلند شد ، احتمال اینکه دوستش پشت در باشه ۹۹٪ بود و میشد گفت تقریبا هیچ شکی نداشت چون کوبیدن ریتم دارِ در فقط کار ینفر میتونست باشه ، اونم دوست بیشرفش بود که با زور به این مسافرت دو روزه آورده بودتش ، با حالت خسته‌ای پشت در آخرین قدمشم گرفت و ایستاد ، دستگیره رو پایین کشیدُ رهاش کرد و قبل داخل اومدن نامجون خودشُ به نزدیکیِ تخت رسوند و صدای بلندش بهش اینو که نتونست با ورودش روی تخت باشه یاداور شد.

True LoveStories to obsess over. Discover now