𝐄𝐩 12

4.2K 838 157
                                        

با خجالت بعد از اینکه همه سفارششون رو انتخاب کردن یه مرتبه از جاش بلند شد و مرکز توجه بودنش فقط باعث شد بیشتر دست و پاشو گم کنه ، درحالیکه سعی میکرد کیفشُ برداره به زحمت گفت:
_من .. امروز همتون مهمونِ منید!
نفس وارفته‌ای گرفت و زیر نگاه متعجب همه جز تهیونگ داشت میزُ دور میزد که صدای پسرآلفا رو شنید:
_من مالِ خودمو حساب میکنم ..
وَ اومد از جاش بلند شه که چشمای گرد پسرُ دستایی که جلوش رو گرفته بودن تا مانع ایستادنش بشن رو مقابل خودش دید:
_نه .. نه لطفا بذارید من همشو حساب کنم ( با لحن هیجان زده‌ای گفت و یکم صداشُ پایین تر آورد) بخاطر کمکی که بهم کردید.
تندی صحبتشُ تموم کرد و با عجله سمت پیشخوان رفت.

تهیونگ تا رسیدن پسرامگا به مقصد با نگاه متعجبی دنبالش کرد و رشته‌ی این نگاه زمانی جدا شد که نامجون سوالشُ پرسید.
_خب امروز آخرین روزمونه نظرتون چیه یکم تو بازار دور بزنیم؟
_من نمیام!
اولین نفری که اعلام مخالفت کرد پسر پیرسینگی بود.
_منم اصلا حال ندارم
دومین نفر نارا بود ، اصلا مود خوبی نداشت و امروزم فقط برای دیدن رقص آبی که بخاطرش به این مسافرت اومده بودن ، اونجا بود ، لحظه‌ای که داشت برای آخرین بار رو توالت مینشست متوجه شد پریود شده و همین الانشم بیشتر از حد تحملش داشت درد میکشیدُ دم نمیزد.
ابروهای پسربتا از جواب منفی که پشت سرهم میشنید درهم شد:
_چه وضعشه خیرسرمون اومدیم مسافرتِ دو روزه ها؟ اینجوری نمیشه که هِی ساز مخالف بزنین و بگین اینجا نه اونجا نه ..!
_من مشکلی ندارم ، میام
جیمین بعد اعصاب خرابی نامجون نظرخودشُ اعلام کردُ به دوستش که سفارشاشونُ حساب کرده بود و داشت میومد سمتشون خیره شد.
نامجون با شنیدن جواب جیم "خوبه‌ای" گفت و برگشت سمت نارا و با حالت پرسشی نگاش کرد:
_تو چی؟
دختر با بیحالی برگشت سمتش:
_هیجوره راه نداره (خم شد در گوشش ادامه داد) چندساعت پیش پریود شدم کمرم درد میکنه.

نامجون درحالیکه با دقت به حرفای خواهرش گوش میداد بعدِ تموم شدن صحبتش سری تکون داد و گفت:
_خب باشه ، میدونم خیلی خسته شدی
یجوری سر و تهِ حرفشُ هَم آورد و نگاش افتاد رو پسرآلفا که خونسرد داشت به دستگاه‌های آبمیوه‌ای که طعم های مختلف داشت نگاه میکرد:
_تهیونگ؟
به محض صداکردنش جونگ کوک به صندلیش نزدیک شد و با عقب کشیدنش باسنشُ روش فیکس کرد و تونست نفس راحتی بکشه ، لعنت از وقتی اون اتفاق افتاد اصلا آمادگی رو به رو شدن با پسر پیرسینگی رو نداشت ولی اون فاکی بطرز عجیب و مرموزی هِی نگاش میکرد ، اونم با چشمای ریزشده.
معذب خودشُ به جیمین نزدیک کرد و پرسید "چیشده؟"

جیم صورتشُ برگردوند سمتش و دم گوشش آروم پچ پچ کرد:
_نامجون پیشنهاد داد حالا که امروز آخرین روز سفره بریم بازارگردی.
_خوبه منم میام
جونگ کوک بی توجه به اینکه ممکنه حرفش تو اون لحظه بی معنی به نظر بیاد بلند گفت و چشمای دوستش کمی گرد شد.
نگاه سوالی نام بهش باعث شد دوباره اما با جزئیات بیشتری حرفشُ تکرارکنه:
_گفتین میخواین تو بازار دور بزنین منم گفتم میام.
پسربتا با گرفتن قضیه" آهانی" گفت و پشت بندش خوبه‌ای زمزمه کرد.
_فقط تو موندی تهیونگ !!
تهیونگ با چشمای ریز شده و قیافه‌ی عصبانی به آخرین هشدار دوستش گوش دادُ با لحن نچسبی که خلاف میل درونیش بود بدخلق گفت:
_خب بابا .. میام

True LoveHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora