𝐄𝐩 10

4.7K 904 218
                                        

سینی به دست دوباره به در کوبید و سعی کرد لحنشُ یکم جدی و عصبی نشون بده تا اثری توی بازشدن در توسط دوست لجباز و یکدندش داشته باشه.
_کوک بخاطر خدا اگه با منم نمیخوای حرفی بزنی مشکلی نیست فقط این سینی لعنتی رو بگیرُ یچیزی بخور .. چند ساعته اومدیم اینجا تو هنوز لب به غذا نزدی !!

چند ثانیه صبر کرد تا ببینه حرفش نتیجه‌ای داشته یا نه.
اما با باز نشدن در کفری شد و لگدی بهش کوبید ..
_لعنت بهت که عاشقی کردنتم فقط جون منو به لب میرسونه
با شونه‌ی خمیده عقبگرد کرد تا برگرده پایینُ سینی دست نخورده رو تحویل پرسنل بخش آشپزی بده ، صبح زود بود و کسی نه توی راهرو دیده میشد نه توی بخش سرو.

با گذاشتن سینی روی میز پرسنل زنی که اونجا بود متوجه شد و برگشت سمتش:
_چرا دست نخورده‌س؟ دوست نداشت غذارو؟
جیمین به لحن متعجب و کنجکاو زن لبخند اجباری زد و گفت:
_نه اینطور نیست ، فقط خواب بود و من نتونستم موفق به بیدار کردنش شم.
_آها که اینطور ..
بعدِ زدن حرفاش به محض فهمیدن اینکه زن مطلب رو گرفته تکون کوچیکی به سرش به نشونه احترام داد و از اون قسمت فاصله گرفت.

قدمای کوچیک و نامعلومی به سمت بیرونِ هتل برمیداشت و نگاهش تماماً به زیر و غرق در افکارش بود .. مثل همیشه داشت به دوستش و پسر بتا که البته عجیب ترین قسمت وارد شده به مغزش بود فکر میکرد ، خودشم نمیدونست چرا ولی بی دلیل دلش میخواست اتفاق‌ها و باهم بودنایی که بینشون شکل گرفته رو پیش خودش مرور کنه.

اون پسر برخلاف خواهرش که زبون نفهم و لجباز بود ، خیلی خوب درک میکرد و سعی میکرد تو موقعیتهای بهتری قرارش بده ... با یادآوری اینکه توی واگن زمانِ بحثش با تهیونگ میتونست خیلی راحت سرشُ به یه طرفی پرت کنه و خیلی بهتر با ‌دوست آلفاش یه صحبت جدی بکنه ولی با کنترل کردن خودش مانع اینکار شد ، لبخند محوی زد.

_جیمین!؟
با صدایی که حالت پرسشی و متعجبی داشتُ از پشت سرش شنیده شد لبخندش بسرعت محو شد و سر آخرین قدمی که برداشت متوقف شد ، برگشت و با یه نگاه سردرگمی که نشون از درگیر بودن فکر و حالش میداد به پسر بتا خیره شد:
_تو اینجا چیکار میکنی؟

یجوری طلبکارانه پرسید که این حس رو که انگار نباید تو اون لحظه اونجا میبود به نامجون القا کنه ، پسربتا حالتی متعجبی بصورتش داد و نگاهی به اطرافش انداخت:
_فقط اومده بودم صبحانه بخورم که اینجا دیدمت ، اگه میخوای تنها باشی مزاحمت نمیشم ..

جیمین دودل بود ، میخواست که بهش اجازه‌ی وارد شدن به خلوتشُ نده و درصد مخالف بودنش خیلی بیشتر بود اما درآخر خیلی راحت تسلیم گرمی بودن باهاشُ شد و نه ضعیفی به زبون آورد.
نامجون باهاش هم قدم شد و بعد یه نیم نگاه به صورت بیحالش گفت:
_خیلی اخلاق عجیبی داری!

با برگشتن ملایم نگاه پسرآلفا که توش کنجکاوی رو میخوند ادامه داد:
_یبار خیلی خوب گرم میگیری ، یبار تخس و جدی میشی و یبارم مثل الان بیحال و مشغول ..
_مشغولِ چی؟
انگار فقط همین یکلمه (مشغول) تو کل توصیفات پسر بتا نظرشُ جلب کرده بود که بسرعت بهش ریکشن نشون داد.
_مشغولِ افکار تو سرت که میتونم یه درصدیشُ حدس بزنم (مکث کرد و با یه قیافه ریلکس ادامه داد) به اینکه راجبه کی میتونه باشه ..

True LoveStories to obsess over. Discover now