با صدای زنگ خونشون سمت در رفت و تصویر تهیونگ و نامجونُ پشتش دید ، پس پیام دوستش بهشون رسیده بود !!
بدون معطلی قفلُ زد و کنار در منتظرشون ایستاد تا بیان بالا و تو همون لحظاتی که انتظار میکشید نگاش یکی درمیون سمت برادر آلفاش میرفت تا مطمئن شه کنار در بودنش زیادی ضایع نیست.
_سلام
با شنیدن صدای نفس زدنای هردو پسر تکون ریزی تو جاش خوردُ معذب خودشُ کنار کشید:
_سلام بفرمایید تو !
تهیونگ بدون ذره ای مکث وارد خونه شدُ با اخمای درهم گره شده مقابل برادرش ایستادُ نگاه شوکه و متعجب زن رو نادیده گرفت:
_بلندشو باید بریم
خشمی که درون صداش بودُ تائکو خوب میفهمید ، اینکه تونسته بود برادرشُ خوب عصبانی کنه راضی بنظر میرسید.
از جاش بلند شد و با لبخندُ احترامی برای مادر جونگ کوک ، جلوتر از برادرش از خونه بیرون زد ، تهیونگ درمونده و کلافه از گند بزرگی که برادرش نرسیده پاشیده بود به زندگیش رو به مادرزن آینده ش احترام نصفه نیمه ای گذاشت و با لحنی که نشون میداد گفتن این کلمات براش عذاب آورن اما بازم به زبون آوردشون:
_متاسفم که برادرم مزاحمتون شد ، با اجازه
با تکرار دوباره ی اون احترام نصفه نیمه سمت در خونه رفتُ قبلِ خارج شدن از واحد رو به امگا کرد و گفت:
_همراهم تا پایین بیا ..
با خالی شدن خونه ، پسرک دستپاچه نگاهی به مادرش که هنوزم شوکه بنظر میرسید انداختُ با حالت شرمنده ای که بخودش گرفته بود درحالیکه نصف بدنشُ سمت در میکشید ″ توضیح میدم آرومی″ به زبون آوردُ به ثانیه نکشیده از جلوی در محو شد.
از پله ها پایین اومدُ وقتی آلفارو گوشه ی تاریک دیوار پارکینگشون دید ، قدماشُ آرومتر برداشت .. هرچند برای پسر بزرگتر فرقی نمیکرد ، خیلی راحت بوی امگاش رو حس کرده بودُ حالا نگاش روش بود ، بعد چندلحظه وقتی فهمید جونگ کوک تمایلی برای جلو اومدن نداره خودش پا پیش گذاشت ، دقایق قبل تائکو رو به دست نامجون سپرده بود تا کمی از این منطقه دورش کنه و الان فقط خودشون دوتا بودن .
_نباید تو خونت راش میدادی!
بی مقدمه سرزنش کردن آلفا باعث شد تا پسر کوچکتر اخم کنه ، چی؟ اون الان داشت برای کار درستی که توی اون موقعیت انجام داده بود توبیخ میشد؟ نمیتونست باور کنه ، از هر وری که بهش نگاه مینداخت عادلانه بنظر نمیرسید ، باید جوابش رو میداد تا بیشتر از این هوس قلدربازی براش بسرش نزنه ..
_اونی که باید راش میداد کنار خونش ولش کرد وَ درضمن جفتت ( به خودش اشاره زد) لطف کرده که اونو به خونش دعوت کرده ، حالا جای تمام اینا بجای تشکر داری سرزنشم میکنی؟
تهیونگ نفسی گرفت و دستاشُ بالا آورد:
_خیله خب باشه ولی اگه دفعه ی دیگه دیدیش طوری رفتارکن که انگار اصلا وجود نداره .. اون آدم انقدر خوب نیست که جایی دعوت شه!
از امگا فاصله گرفت و سمت در رفت اما قبل از اینکه کامل خارج شه صداش ..
_چرا فقط نمیگی همه ی آدمای اطرافت بداً و این تویی که خوبی؟
برگشت سمت پسرامگا ، تو چشماش انگار هنوزم برای زدن اون حرف دودل بود اما اون چند لحظه قبل پیش کشیدنش رو با خودش حل و فسخ کرده بود ، پس فقط زیر سکوت نگاه آلفا سرشُ پایین انداخت ، طولی نکشید تا گرمای پسر بزرگتر رو کنار خودش حس کنه و بدنش لرز کوچیکی بره ..
_من با بد بودن تو این دنیای مزخرف اصلا سختم نمیشه ولی تو نباید ، تاکید میکنم نباید به برادرم نزدیک شی .. ( با لرزش خفیفی که از نگاه تیزش دور نموند سرشُ به گوش امگا نزدیک کرد) درضمن من زیاد صبور نیستم پس بهتره لوس کردناتو تموم کنی !!
VOCÊ ESTÁ LENDO
True Love
RomanceCOMPLETED داستان امگایی که برای رسیدن به آلفای جذابی که اصلا حتی جفتش محسوب نمیشد مجبور شد بوی عطری که از خودش ساطع میکرد رو سرکوب کنه تا بتونه شانسی برای رسیدن بهش رو داشته باشه .. با همه ی این خطرا آیا تهیونگ حاضر بود قبولش کنه؟ 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 𝑅𝑜𝑚...
