جفت دستاشو به دیوار پشت سرش کوبیدُ پسرامگا رو بین خودش و دیوار اسیر کرد ..
_از اولشم حس کردم این بو زیادی آشناست
مقابل صورت پسر کلماتشُ با حالت ترسناکی به زبون میاورد و جونگ کوک تا قبل اینکه بتونه بوی آلفا رو حس کنه داشت فکرمیکرد این لعنتی دقیقا منظورش چیه وَ حالا به طرز فاکی و عجیبی ترسش ازبین رفته بود و داشت داغ میکرد ، دلش میخواست خودشُ بمالونه بهش و از طرفی ام جوری خنگ بازی از خودش دربیاره که واقعیت تو سرش حتی هوس پررنگ شدنم نکنه.
با کشیده شدن رد خیسی رو گردنش چشماش گشاد شد و موهای تنش سیخ ، آلفا داشت گردنشُ مک میزد؟ فاک حس میکرد داره درونش انفجاری رخ میده که باید جلوشُ بگیره ، حداقل اینجا نباید اتفاق میوفتاد !!
با جفت دستاش فشاری به قفسه سینه ی آلفا آورد و موفق شد تهیونگُ با عقب کشیدن در حدی که دیگه لباش پوستشُ لمس نکنه از خودش فاصله بده ..
_بهت گفتم که اون آمپولای لعنت شده رو نزنی ..( بین گردنش دم عمیقی گرفت ) نه خودت اذیت میشدی نه من !!
دستشُ از روی دیوار پایین سُر داد و پهلوی امگا رو تو مشتش فشار داد.
_ولم کن
داشت با اینکاراش اشک جونگ کوک رو درمیاورد ، پسرک داشت زیادی از حدش تحمل میکرد ، حالا که شنیده بود مال همن احساسات مختلفی بهش هجوم آورده بود ، میخواست همین الان از دستش فرارکنه و مدت زیادی رو تو اتاق خودشُ حبس کنه ، باید کم کم باهاش کنار میومد ، اخه لعنت قلبش تاب نمیاورد ..
اما آلفا انگار زیاد حرف پسر به مزاجش خوش نیومد که با اخمای درهم ازش کمی فاصله گرفت و با گرفتن مچ دستش اونو دنبال خودش به مقصدی که برای جونگ کوک نامعلوم بود میکشید.
پسرامگا با بغضی که هرلحظه تو گلوش بزرگتر میشد تلاش میکرد مچ دستشُ از بین دست پرزورش بیرون بکشه اما موفق که نمیشد هیچ انگار آلفا داشت به خواستشم میرسید.
پسر بزرگتر بعد این همه مدت داشت وارد رات ( مثل هیت امگاها به دوره ی آلفا ها رات میگن ) خودش میشد و نمیتونست یلحظه ام فکر کنه ، اصلا مگه میشد تو این موقعیت خطرناک و فاکی درست و حسابی فکرم کرد؟
با رسیدن به خیابون اصلی تهیونگ سعی کرد با اعصاب خوردی و نادیده گرفتن تحملی که به مرز از دست رفتن نزدیک میشد ، یه تاکسی بگیره.
با دیدن یکیشون که از دور میومد دست تکون داد و به محض ایستادن ماشین درُ مقابل بدن لرزون امگا باز کرد:
_برو تو !
لحن آروم ولی تهدید آمیز آلفا مجبورش کرد به اجبار بشینه تو ماشین ، به انتهای ماشین سمت در ، خودشُ چسبوندُ بی حرف به بیرون چشم دوخت ، با شنیدن نفسای سنگین آلفا بعدِ دادن آدرس خونش به مرد راننده حتی نمیخواست به اتفاقی که قرار بود بعد رسیدن براش بیوفته فکرکنه.
بی اختیار به پاش چنگ زد و با لمس گوشی زیر دستش این فکر که میتونه از دوستش کمک بخواد از سرش رد شد ، خیلی نامحسوس گوشیُ از جیبش بیرون کشیدُ با جمع کردن خودش گوشه در تاکسی بسرعت مشغول تایپ کردن شد وَ درست لحظه ای که خواست دکمه ی سند رو بزنه دست آلفا مچش رو اسیر کرد و نفسای گرمش روی نصف صورت و گردنش پخش شد :
_حتی فکرشم نکن بخوای قسر در بری
با تموم کردن حرفشُ کنار کشیدنش چشمای پسرک شیشه ای شد ولی از کارش عقب نکشید و پیامُ برای دوستش فرستاد و با چپوندن گوشی تو جیبش تو خودش جمع شد.
KAMU SEDANG MEMBACA
True Love
RomansaCOMPLETED داستان امگایی که برای رسیدن به آلفای جذابی که اصلا حتی جفتش محسوب نمیشد مجبور شد بوی عطری که از خودش ساطع میکرد رو سرکوب کنه تا بتونه شانسی برای رسیدن بهش رو داشته باشه .. با همه ی این خطرا آیا تهیونگ حاضر بود قبولش کنه؟ 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 𝑅𝑜𝑚...
