_مامان من دارم میرم بیرون
زن با شنیدن یهویی خبر دادن پسرش بسرعت از اتاق بیرون اومد و خودشُ بهش رسوند:
_با این حالت حق نداری بری بیرون جونگ کوک !!
پسر با ترشرویی رو از مادرش گرفت و نگاهش بی حس شد:
_لطفا مامان یکار فوری دارم باید حتما انجامش بدم.
_چه کاری بگو من به پدرت میگم تا انجامش بده.
_ماماااان
صدای دادش باعث شد زن یکه بخوره ، انتظار نداشت پسرش با یه بحث ساده از کوره در بره و بخواد اینطوری پرخاش کنه اما انگار واقعیت همین بود.
نگاه درموندشُ که ازش پشیمونی داد میزد سمت مادرش که ناراحت شده بود ، گرفت:
_متاسفم ، لطفا یه امروزُ بیخیال من شو.
از واحدشون با بیحالیِ فلج کنندهای بیرون اومد و دستهی کیفشُ محکمتر رو دوشش کیپ کرد ، دقیقا از بعد اون سفر دو روزه به این حال افتاده بود و قشنگ داشت جون میکند تا یکاری انجام بده.
امروز باید میرفت لباسشُ از خشکشویی نامجون میگرفت و هر ارتباطی که با اون آلفای مغرور داشت رو برای همیشه تموم میکرد ، حقیقت ماجرا این بود که بشدت خسته بود و دیگه رمقی برای ادامه دادن نداشت البته حالا دیگه دلیلیام نداشت.
با مشغول شدن ذهنش نفهمید که چطور از ساختمونشون خارج شده فقط بعدش دستای شلش رو به در رسوندُ بعد بستنش سمت بازار براه افتاد.
تو این روزای داغون تنها چیزی که حالشُ خوب میکرد رابطهی نامجون و جیمین بود ، بعد از پایان سفرشون یروز دوستش به خونشون اومدُ همه چیز رو براش تعریف کرد اونم در جواب یه لبخند بهش زدُ گفت امیدواره که تا ابد باهم بمونن.
نمی تونست انکار کنه که حسرت نمیخوره ولی جیم نه تنها دوستش بود که جای برادر نداشتشم براش پرمیکرد ، اون خوشحالیشُ میخواست همونطور که جیمین برای اون همینُ میخواست ، اون همه جا بی چون و چرا کنارش بود و حتی با غضه هاشم درد کشیده بود حالا دیگه وقتش بود کمی راحتش بذاره تا زندگیش رو بهتر بگذرونه ، نمیخواست عین یه مانع یا سد بلاعبور بین رابطشون باشه.
آه سنگینی کشید و با رسیدن به سر کوچه وارد بازار شد ، همه مغازه ها شلوغ بودنُ انگار تایم بدیُ برای بیرون اومدن انتخاب کرده بود چون اصلا اعصاب درست و درمونی برای تحمل این شلوغی نداشت و شاید مجبور میشد همین وسط بزنه زیر گریه.
تلنگری که به خودش زد لباشُ لرزوندُ تودهی بغضِ تو گلوشُ بزرگتر کرد ، اگه میتونست محکم وایسته و با عقلش پیش بره اینقدر همه چی براش سخت نمیشد اما قلبش بی منطق بودُ مدام اذیتش میکرد.
" چرا نمیرسید؟"
تو ناخوداگاهش نالید ، انگار راه براش کش اومده بودُ قرار نبود حالا حالا ها بهش برسه ، خیلی خوب به حقارت کشیده شدن خودشُ حس میکرد.
❁◊ ○ ◌ ◍ ◎ ❁
_این شمارهی پنجاه رو آویزون کن نام .. نام؟
با نگرفتن جوابی از طرف مرد خودش لباسُ به دست گرفت و اول مغازه دیدش که چطور روی صندلی لم داده و نیشش تا مرز چاک خوردن بازه ، با نگاه اخمالودی به صندلی که روش نشسته بود کوبیدُ با یکه خوردن پسربتا لااقل کمی دلش خنک شد:
_نمیبینی کار سرمون ریخته؟ داری چه غلطی میکنی؟
نامجون بدون حرف فقط صحبتای تهیونگ رو تایید کردُ قبل اون مطمئن شد که دوستش چیزی از تکست دادناش به جیمین ندیده باشه.
_اوکی شرمنده بریم
_وایسا ، این شماره پنجاه رو با اتیکت اسمش آویزون کن دیگه اونور نیا دنبالم.
_باشه
ESTÁS LEYENDO
True Love
RomanceCOMPLETED داستان امگایی که برای رسیدن به آلفای جذابی که اصلا حتی جفتش محسوب نمیشد مجبور شد بوی عطری که از خودش ساطع میکرد رو سرکوب کنه تا بتونه شانسی برای رسیدن بهش رو داشته باشه .. با همه ی این خطرا آیا تهیونگ حاضر بود قبولش کنه؟ 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 𝑅𝑜𝑚...
