𝐄𝐩 8

4.7K 892 147
                                        

زیر اون گرمای طاقت فرسا هی کمر کج شدشُ بخاطر سنگینیِ کیف کولیش صاف میکرد و منتظر بود تا دوست عزیزش اونارو پیدا کنه.
یکم دیگه‌ام صبر کرد و وقتی دید قرار نیس از دهن جیم چیزی راجب پیدا کردنشون بشنوه شروع کرد غر زدن:
_چیکار داری میکنی؟ میخوای بالاخره اونارو تو دید چشمات بذاری یا نه؟

جیمین کلافه دونه های عرقُ از روی پیشونیش پاک کرد و بیشتر چشم چرخوند وَ زمانیکه از اینکار خسته شد لحن کلافش جای اعضای دیگه‌ی بدنش برای خالی کردن عصبانیتش بکار افتاد:
_میبینی که منم دارم مدام اینور اونورُ نگاه میندازم ، نیستن خب وگرنه مرض ندارم که تو این گرما ایگنورشون کنم.
همونطور که داشت برای جونگ کوک سخنرانی میکرد چشمای خسته و ملتهب از گرماش بالاخره اون سه نفرُ رویت کرد.

_کوک اونجان .. بالاخره دیدمشون بیا بریم تا گمشون نکردیم
_چه عجب بالاخره دیدیشون
_زبون درازتُ بنداز تو وگرنه مجبور میشم قیچیش کنم ، احمق جون از یه جایگاه دیگه اومدن اینور وگرنه میدیدمشون!
جونگ کوک با لحن توبیخی جیمین لباشُ به حالت قهر جمع کرد و با لحن آماده به حمله گفت:
_خیله خب .. هففف

بعد در یک صدم ثانیه قیافش از این رو به اون رو شد و با دیدن کراشش نیشش تا مرز پاره شدن رفت.
خیره نگاش کرد و یه مرتبه زیرلب گفت:
_لعنت
انقدر که با استایل معمولیم جذاب بود نمیتونست جلوی راه افتادن آب دهنشُ بگیره ، از حرص نقی تو دلش زد که رو صورتش نهایتا یه کم کج و کُلگی بوجود اومد. بدجوری دلش میخواست به اون دستای عضلانی با رگای برجسته چنگ بزنه و فشارش بده ولی ته همه‌ی اینا با رسیدن بهشون فقط افکار منحرفانشُ استپ زد و با یه لبخند ملیح رو به هرسه تاشون ″سلامِ″ آرومی به زبون آورد.

_بهتره زودتر سوارشیم الاناست که قطار راه بیوفته ..
جیمین با توجه به پراکنده شدن جمعیتِ به اون شلوغی بهشون هشدار داد و نارا با آویزون ترین و لوس ترین مود خودش سمت پسرآلفا اومد و به دستش چسبید:
_بریم اوپا؟

قیافه‌ی جیم در کسری از ثانیه با حرکت فلجانه‌ی دختر جمع شد ولی خب نمیتونست کاری کنه خودش با پای خودش برای خود بدبختش یه گور با مقدار زیادی عذاب کنده بود پس با تکون دادن سرش برای جونگ کوک به داخل قطار رفت.

_ببخشید که زحمت گرفتن بلیط قطارم افتاد گردن شما ..
پسرامگا با لحن خجالت زده‌ای نامجون رو که تا ثانیه‌ی پیش داشت از دست خواهرش حرص میخورد مخاطب حرفاش قرار داد و پسربتا با لبخند اجباری توی اون موقعیتِ زمانی با "خواهش میکنمی" جوابشُ داد و هنوز خیسی حرفش خشک نشده بود که تهیونگ با لحن خشکی پرید وسط مکالمه‌ی تشکرآمیزشون:
_خودش مجبورمون کرد وظیفه‌ش بود !

با چشم غره نامجون ابرویی بالا انداخت و به محض بالا رفتن دوستش از پله ها امگای جلوشُ که مدام داشت به چپ و راست تلو تلو میخورد به جلو هل آرومی داد و درحالیکه بدناشون از هم فاصله‌ی کمی داشت بهش گفت:
_برو داخل الان قطار راه میوفته

True LoveHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora