𝐄𝐩 3

4.9K 934 106
                                        

_این چکاری بود کردی اخه پسر؟ اون بچه رو زهرترک کردی با حرکتات... رسما عین دیوونه ها شده بودی!!

به نقطه ی دوری از مقابل چشمهاش خیره بود و به حرفای نامجون گوش میکرد .. اصلا کاری که امشب کرد و به هیچ وجه خودشم درک نمیکرد ، نمیفهمید برای چی اینکارُ کرده ، چرا بعد برخوردشون عین قاتلای سریالی دستشُ کشیده و بردتش تو مغازه ..حس میکرد اون لحظه کلا اراده ی عقلیشُ از دست داده بود.

_باتوام تهیونگ .. ببینم نکنه بازم تقصیر سگت بود؟
از شوخیِ بی مزه ی دوست عزیزش فقط نیم نگاه عمیقِ بی حالتی بهش انداخت و اینبار ترجیح داد به جای سکوت در مقابل حرفاش یه چیزی بگه ..
_کاری که کردم و خودمم درک نمیکنم !

بی مقدمه شروع کرد و با توضیح گنگی نامجونم به سکوت قبل از حرفش دعوت کرد..
_اولش وقتی بهش خوردم و دیدم اونه دستشُ کشیدم تو مغازه تا باهاش راجب اینکه دیگه این دور و اطراف پیداش نشه حرف بزنم ولی اون پسر تخس هی میگفت به من ربطی نداره و تو جاش تقلا میکرد ..

به اینجای داستان که رسید دوباره عین مسخ شده ها به سیاهی شب خیره شد و بیشتر روی صندلی لش کرد.
نامجون با چشمای کنجکاوش از بالا بهش نگاه کرد و درحالیکه باسن سِر شدشُ رو لبه ی نازک تکیه گاه صندلی جابجا میکرد خواست بگه ″خب بقیش چی؟″ که خود تهیونگ به حرف اومد..

_وقتی کولَش از روی دوشش سرخورد و افتاد پایین نگاه منم ناخوداگاه به سمت پایین کشیده شد و اون رد قهوه‌ای زخمارو دیدم و یهو دیوونه شدم ..

انتهای حرفش کلافه دست لای موهاش کشید و بهشون چنگ زد.
_میگم نکنه همه ی این خُل بازیات یه دلیلی داشته؟
لحن هیجان زده ی نامجون باعث شد با نگاه نیمه کنجکاوی بهش خیره شه:
_منظورت چیه؟
_شاید اون جفتته؟

نگاه تهیونگ درلحظه ی اول با شنیدن سوال دوستش کاملا خنثی بود ولی لحظه ی بعدش از این همه استعداد که بیهوده هدر رفته بود کاملا متعجب شد:
_دارم کم کم به عقلت شک میکنم .. فکرمیکنی اگه جفتم بود خودم متوجه نمیشدم؟

_یعنی چی؟
_بدنش هیچ بویی نداشت
چشمای نامجون از تعجب گرد شد و هیجان زده خودشُ کشید جلو:
_مگه میشه هیچ بویی نداشته باشه؟
تهیونگ با اعصاب بهم ریخته از جاش بلند شد و با گذاشتن دستاش تو جیبش مسیری رو‌ بی هدف برای قدم زدن انتخاب کرد ..

_میخوای بری خونه؟
_نه .. ببینم تو کجا رفتی یهو غیبت زد؟
نامجون با یاداوری اون اتفاق صورتش گرفته شد و کمی قدماشو آهسته تر برداشت:
_رفته بودم دعوا
تهیونگ به کنار دستش نگاه انداخت ، انگار توقع داشت دوستشُ کنارش ببینه ولی خب ...
ایستاد و سرش به عقب برگشت:
_بازم خواهرت؟
نامجون از چشم تو چشم شدن با تهیونگ طفره رفت و به مسیر دیگه ای خیره شد:
_اوهوم‌ ..

تهیونگ سکوت کرد ، خوب میدونست چقدر دردسر داره که یه خواهر خوشگل و شیطون داشته باشی ، وقتی یبار مجبور شد اون دخترِ بازیگوشُ تا خونشون برسونه این قضیه رو فهمید ، وقتی که تقریبا داشت ازش سواری میگرفت و رسماً با زبون بی زبونی میگفت بیا بکنتم ..

True LoveHistórias para pegar e não largar. Descubra agora