_این چکاری بود کردی اخه پسر؟ اون بچه رو زهرترک کردی با حرکتات... رسما عین دیوونه ها شده بودی!!
به نقطه ی دوری از مقابل چشمهاش خیره بود و به حرفای نامجون گوش میکرد .. اصلا کاری که امشب کرد و به هیچ وجه خودشم درک نمیکرد ، نمیفهمید برای چی اینکارُ کرده ، چرا بعد برخوردشون عین قاتلای سریالی دستشُ کشیده و بردتش تو مغازه ..حس میکرد اون لحظه کلا اراده ی عقلیشُ از دست داده بود.
_باتوام تهیونگ .. ببینم نکنه بازم تقصیر سگت بود؟
از شوخیِ بی مزه ی دوست عزیزش فقط نیم نگاه عمیقِ بی حالتی بهش انداخت و اینبار ترجیح داد به جای سکوت در مقابل حرفاش یه چیزی بگه ..
_کاری که کردم و خودمم درک نمیکنم !
بی مقدمه شروع کرد و با توضیح گنگی نامجونم به سکوت قبل از حرفش دعوت کرد..
_اولش وقتی بهش خوردم و دیدم اونه دستشُ کشیدم تو مغازه تا باهاش راجب اینکه دیگه این دور و اطراف پیداش نشه حرف بزنم ولی اون پسر تخس هی میگفت به من ربطی نداره و تو جاش تقلا میکرد ..
به اینجای داستان که رسید دوباره عین مسخ شده ها به سیاهی شب خیره شد و بیشتر روی صندلی لش کرد.
نامجون با چشمای کنجکاوش از بالا بهش نگاه کرد و درحالیکه باسن سِر شدشُ رو لبه ی نازک تکیه گاه صندلی جابجا میکرد خواست بگه ″خب بقیش چی؟″ که خود تهیونگ به حرف اومد..
_وقتی کولَش از روی دوشش سرخورد و افتاد پایین نگاه منم ناخوداگاه به سمت پایین کشیده شد و اون رد قهوهای زخمارو دیدم و یهو دیوونه شدم ..
انتهای حرفش کلافه دست لای موهاش کشید و بهشون چنگ زد.
_میگم نکنه همه ی این خُل بازیات یه دلیلی داشته؟
لحن هیجان زده ی نامجون باعث شد با نگاه نیمه کنجکاوی بهش خیره شه:
_منظورت چیه؟
_شاید اون جفتته؟
نگاه تهیونگ درلحظه ی اول با شنیدن سوال دوستش کاملا خنثی بود ولی لحظه ی بعدش از این همه استعداد که بیهوده هدر رفته بود کاملا متعجب شد:
_دارم کم کم به عقلت شک میکنم .. فکرمیکنی اگه جفتم بود خودم متوجه نمیشدم؟
_یعنی چی؟
_بدنش هیچ بویی نداشت
چشمای نامجون از تعجب گرد شد و هیجان زده خودشُ کشید جلو:
_مگه میشه هیچ بویی نداشته باشه؟
تهیونگ با اعصاب بهم ریخته از جاش بلند شد و با گذاشتن دستاش تو جیبش مسیری رو بی هدف برای قدم زدن انتخاب کرد ..
_میخوای بری خونه؟
_نه .. ببینم تو کجا رفتی یهو غیبت زد؟
نامجون با یاداوری اون اتفاق صورتش گرفته شد و کمی قدماشو آهسته تر برداشت:
_رفته بودم دعوا
تهیونگ به کنار دستش نگاه انداخت ، انگار توقع داشت دوستشُ کنارش ببینه ولی خب ...
ایستاد و سرش به عقب برگشت:
_بازم خواهرت؟
نامجون از چشم تو چشم شدن با تهیونگ طفره رفت و به مسیر دیگه ای خیره شد:
_اوهوم ..
تهیونگ سکوت کرد ، خوب میدونست چقدر دردسر داره که یه خواهر خوشگل و شیطون داشته باشی ، وقتی یبار مجبور شد اون دخترِ بازیگوشُ تا خونشون برسونه این قضیه رو فهمید ، وقتی که تقریبا داشت ازش سواری میگرفت و رسماً با زبون بی زبونی میگفت بیا بکنتم ..
VOCÊ ESTÁ LENDO
True Love
RomanceCOMPLETED داستان امگایی که برای رسیدن به آلفای جذابی که اصلا حتی جفتش محسوب نمیشد مجبور شد بوی عطری که از خودش ساطع میکرد رو سرکوب کنه تا بتونه شانسی برای رسیدن بهش رو داشته باشه .. با همه ی این خطرا آیا تهیونگ حاضر بود قبولش کنه؟ 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 𝑅𝑜𝑚...
