________________________
جونگکوک تمام مدت پشت پنجره ی اتاقش منتظر تهیونگ بود... از نظرش خیلی دیر کرده بود... اون فقط رفته بود تا درخواست هوسوک رو رد کنه ولی اینکه اینقدر داشت طولش میداد و هنوز برنگشته بود براش عجیب بود اما همینکه برای چند ثانیه از پنجره ی اتاقش دل کند صدای زنگ در رو از پایین شنید برای همین تند تند قدمهاشو برداشت و بعد از اینکه از اتاقش بیرون اومد از پله ها پایین رفت.
تهیونگ همینکه جونگکوک رو دید بدون توجه به بقیه سمتش دویید و خودشو توی بغلش انداخت... محکم بغلش کرد و به خودش اجازه داد تا دوباره گریه کنه... ایندفعه توی بغل آلفاش....
جونگکوک شوکه اخمی بین ابروهاش نشست و به هیونگاش که نگران به تهیونگ نگاه میکردن خیره شد...
خم شد و دستشو زیر زانو های تهیونگ برد و براید استایل بغلش کرد و از پله ها بالا رفت... وارد اتاقش شد و درو بست... امگاش رو روی تخت خودش نشوند و روبروش روی زانوهاش نشست و دستاش رو آروم لمس کرد.
_بیبی چیشده؟... باهات کاری کرده؟.... چی بهت گفته؟
+اون... اون خیلی ناراحت شد... من باعث شدم گریه کنه.
اخم جونگکوک غلیظ تر شد و نگاهشو از تهیونگ گرفت....حسادتشو انکار نمیکرد...اینکه تهیونگ داشت بخاطر گریه های هوسوک چشماشو خراب میکرد باعث میشد جونگکوک تو عمق وجودش احساس حسودی بکنه.
_گریه کردنو تموم کن.
+نمیتونم.... من قلب آلفایی که کلی باهام مهربون بود رو شکوندم... نمیتونم...
جونگکوک بلند شد و دستای تهیونگ رو گرفت.... بسرعت روی تخت درازش کرد و زانوش رو بین پاهای امگا فشار داد که ناله ای کرد.... گاز محکمی از ترقوه امگا گرفت که باعث شد ناله بلند تری بکنه.
با چشماش که میشد اعصبانیت داخلشو به خوبی فهمید به تهیونگ خیره شد و نفس های بهم ریخته ش رو کنترل کرد.
_تو با این حرفت باعث شدی دوباره قلبم حسادت کنه امگا...پس گریه هاتو تمومش کن نمیخوام برای اون آلفای لعنتی گریه کنی.
آخرای جمله ش رو با صدای بلندی داد زد که امگا به خودش لرزید و درد رو همه جای بدنش حس کرد.
ناله های بلندی از بین لباش خارج میشد و توی خودش بشدت جمع شده بود....جونگکوک تازه فهمیده بود که از لحن آلفاییش استفاده کرده....ترسیده و نگران به تهیونگ نزدیک شد و سمت خودش برش گردوند....آروم بلندش کرد و توی بغل خودش نشوندش...تهیونگ بدون معطلی سرشو توی گردن آلفاش مخفی کرد و لباس جونگکوک رو از شدت درد توی مشتش فشرد...
جونگکوک آروم پشتش رو نوازش کرد و روی انگشتای سرد امگاش بوسه ریزی زد.
_متاسفم بیب....یه لحظه از کنترلم خارج شد.
+من...من...
_هیییش....هیچی نگو بیبی...فقط آروم باش عزیزم.
تهیونگ سرشو تکون داد و خودشو بالا کشید...بینیشو روی گردن برهنه ی آلفاش گذاشت و چشماشو بست.... رایحه ی آرامش بخشش رو وارد ریه هاش کرد و همین باعث شد کمی آروم بشه.
__________________________
سرمای زیادی رو احساس میکرد....هیچ جارو نمیتونست ببینه....همینکه خواست به خودش اجازه ی حرکت کردن بده فهمید دست و پاهاش بستس.
•اومم....پس به هوش اومدی.
با صدایی که شنید سعی کرد بفهمه مال کیه اما فهمید نمیشناسش.
€تو کی هستی؟
•دوست بچگیات....تو و اون جئون احمق....البته...
مکثی کرد....سیگارشو بین لباش گذاشت و ادامه حرفشو گفت.
•بیشتر دشمن بودیم.
هوسوک که اعصابش داشت بهم میریخت با لحن عصبی حرفشو زد.
€چشمامو باز کن لعنتی.
•نچ....نمیشه...اول از هرچیزی میخوام راجب چیزای مهم تری باهات صحبت کنم...موافقی؟
جوابی از هوسوک نشنید برای همین با پوزخند روی لباش خودش سر بحث رو باز کرد.
•میخوام زندگی یه نفرو بگیرم.
€خب این به من چه مربوطه...منو چرا اوردین اینجا؟
•صبر کن...هنوز حرفم تموم نشده.
ESTÁS LEYENDO
waiting_kookv
Fanfictionگایز این همون فیکه امگاورس هست که تو اکانت قبلیم تا پارت چهارم رفت اینجا دوباره میزارمش. کاپل اصلی←﴿kookv♤♡ کاپل فرعی←yoonmin, namjin, شاید Vhope☆﴾
