part 19

2K 209 31
                                        













[صبح روز بعد...ساعت ۱۰:۳۰]

نامجون بعد از شستن دست و صورتش و خوردن یه لیوان آب روی کاناپه ی داخل لابی نشست و با دیدن دفتر و خودکارش که روی زمین افتاده بود متعجب شد...
اونارو برداشت و با دیدن جمله هایی که روش نوشته شده بود چشماش درشت شد...
بعد از خوندن اون جمله ها دفترو روی میز پرت کرد و با بستن چشماش هوفی کشید و پیشونیش رو مالش داد.
÷گااااد....
×سلام...
÷آه...سلام.
×چیزی شده هیونگ؟
÷نه ...فقط دلم میخواد با این دوتا دستام جونگکوک رو خفه کنم.
نامجون همزمان با حرفش دستاشو توی هوا مشت کرد که باعث شد یونگی سوالی بهش نگاه کنه.
×چیکار کرده مگه؟
÷برو...برو بیدارش کن بگو بیااااد.
×واااا...هیونگ.
÷برو دیگههه.
×خیلی خب...باشه باشه...فقط بزار لیوان شیرمو از در یخچال بردارم...بعدش میرم.
÷اوکی.
یونگی بعد از برداشتن لیوانش همونطور سمت اتاق جونگکوک راه افتاد تا بیدارش کنه.
همزمان با خوردن شیرش دستگیره ی در اتاق رو پایین کشید و باز شدن در اتاق همینکه خواست بره داخل با دیدن جونگکوکی که بدن برهنه ی امگاش رو بغل کرده بود و بهم چسبیده بودن جوری چشماش درشت شد و سرجاش خشکش زده بود انگار که همون لحظه اوردوز کرده بود...حتی قدرت قورت دادن شیری که توی دهنش بود رو نداشت تا اینکه بعد چند ثانیه نصف شیر توی گلوش پرید و شروع کرد به سرفه کردن...اگه جونگکوک بیدار میشد و اونجا میدیدش براش بد میشد.
بسرعت در اتاق رو بست و محکم تر سرفه کرد و همونطور از پله ها پایین رفت که نامجون پوکر بهش خیره شد.
÷چیشد....چرا یهو عین گوجه قرمز شدی؟
یونگی نفس گرفت و دستمال کاغذی ای از روی میز برداشت و دهنشو پاک کرد.
×همش تقصیر توعه هیونگ....حداقل میگفتی اونا باهم خوابیدن.
÷کیا؟
×تهیونگ و جونگکوک.
÷چیییی؟
یونگی پوکر با دهن باز به نامجون نگاه کرد و حرفشو گفت.
×تو که از منم بی خبر تری:||
یونگی نامجون مات زده رو که به دیوار نگاه میکرد تنها گذاشت و به اتاق مشترکش با جیمین برگشت تا دوباره امگای نرمش رو بغل کنه.












____________________

•خب...تا بیست و چهار ساعت دیگه اون امگا کوچولو کنارته.
هوسوک که بیجون روی صندلی افتاده بود و نمیتونست دست و پاهای بسته ش رو تکون بده به سختی چشماشو باز کرد و آروم لب زد.
€فقط....اگه بلایی سرش بیاد....میکشمت.
مینهو پوزخندی زد و با کاغذی که توی دستش بود به دست آزادش ضربه زد.
•وقتی آدرسو دادی....ضمانت نکردم...کردم؟...فکر کنم تو هم فراموش کردی.
€حرومزاده....کثیف.
دوباره پوزخندی زد و پیرهنش رو فوت کرد.
•شاید اگه اونم باهام راه بیاد آسیبی بهش نزنم ولی....اون از قبل یه آسیب کوچولو دیده و اگه خوش شانس باشه راه جبرانش هم هست.
هوسوک جوابی نداد اما توی دلش کلی حرف داشت....مینهو قدمهاشو برداشت و تیغی که روی میز بود رو برداشت و سمت هوسوک رفت.
•این چند روزی که مهمونمون بودی...ازت پذیرایی نشده...اما الان میخوام یه پذیرایی عالی ازت بکنم....شاید امگا کوچولومون هم وقتی ببینت خوشش بیاد.
همزمان با تموم شدن حرفش دو دکمه ی اول پیرهن سفید رنگ هوسوک رو باز کرد و تیغ رو روی ترقوه ش حرکت داد و خراش دردناکی تا روی سینه ش ایجاد کرد و باعث شد هوسوک از درد و سوزش اون خراش لبش رو گاز بگیره و جلوی ناله کردن خودشو گرفت.
مینهو مثل دیوونه ها خندید و پیرهن هوسوک رو توی تنش پاره کرد...سرمایی که یهویی احساس کرد باعث لرزش بدنش و سوزش بیشتر زخمش شد.
•چطوره؟...هووم؟...دلم میخواد بیشتر انجامش بدم....اگه قرار نیست به اون امگا آسیبی زده بشه چه بهتر که تو بجاش زجر بکشی...
هوسوک لبخند بیجونی زد و چهرش از درد تو هم رفت.
€اگه...اگه با آسیب رسوندن به من اون آسیبی نمیبینه من حاضرم قبول کنم بجاش درد بکشم.
•خیلی خب....پس....به کارم ادامه میدم....در آخر روی زخمات آب داغ میریزم تا عذابی که میکشی چند برابر بشه...اونوقت میخوام ببینم چه حالی داری ...اونوقت میخوام ببینم چطور هنوزم میخوای بخاطر اون هرزه.....بخاطر کسی که تو رو رد کرد درد بکشی.












Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Jul 24, 2021 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

waiting_kookvDonde viven las historias. Descúbrelo ahora