ادامه فلش بک*
چویا*
متعجب بهش خیره شدم و خندیدم
_هی هی چی داری میگی؟
حتما باز رفتی بار زیادی خوردی مست کردی!
اخه کی میخواد منو بکشه؟!
با نگاه به چهره نگران و جدیش فهمیدم که واقعا شوخی نمیکنه!
ایومی:چویا رئیس دستور داده بکشنت باید هر چه سریع تر فرار کنی!
شوکه گفتم
_این...این امکان نداره!
من رئیس رو امروز دیدم اون بهم مرخصی دادایومی:چویا اون تو رو اخراج کرده و دستور داده بکشنت مرخصی هم جزو نقشش بوده!
سریع وسایلی که لازم داری بردار!
مخصوصا پول!
هنوز گیج بودم اما به معنای تایید سرمو تکون دادم و سریع به سمت اتاقم رفتم
لباس هامون عوض کردم و تو یه کوله پشتی چند تا لباس و مقداری پول گذاشتم و از اتاقم بیرون اومدم.
_من امادم!
ایومی نگاهی بهم کرد
ایومی:عجله کن وقت زیادی نداریم باید بریم!
با عجله از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم
ایومی نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن کرد و اما من...
دقیقا نمیدونم چه حسی دارم!خشم؟...نفرت؟...دلشکستگی؟...یا شایدم همشون!
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم الان وقت فکر به این چیزا نیست چویا!
باید سریع به یه جای امن برم!
کمی از خونه دور شده بودیم که نور چراغ های ماشین رو پشت سرمون دیدیم
ایومی:لعنت رسیدن! محکم بشین چویا!
اینو گفت و پاشو با تمام توانش روی گاز گذاشت
از استرس گوشه لبم رو میجویدم!
از اینه به پشتمون نگاه کردم.
اونا از ما عقب تر بودن اما هنوز دنبالمون بودن
ایومی با تمام سرعت میروند!یهو صدای تیر اندازی اومد و شیشه عقب ماشین شکست
ایومی در حالی که سعی میکرد ماشین رو همچنان کنترل کنه داد زد
ایومی:سرتو بیار پایین چویا!
ترسیده بودم تو این زمان هیچ کاری از دستم بر نمیومد
نمیدونم چی شد که ایومی فقط برای یک لحظه حواسش به اونا پرت شد و ماشینی که از جلو هم به سمتون میومد رو ندید تنها چیزی که یادمه صدای داد من بود که ایومی رو صدا میزدم
و بعد تا چشم باز کردم خودم رو توی یه ماشین داغون شده دیدمهنوز تو ماشین بودم.
با چشمام داشتم دنبال ایومی میگشتم
ترسیده بودم
نکنه بلایی سرش اومده؟
یهو در طرف من که چیز سالمی ازش نمونده بود باز شد و چهره آشفته و نگران ایومی رو دیدم
گیج بودم و نمی تونستم تکون بخورم
ایومی:چویا خوبی؟
آروم سرم رو به نشونه تایید تکون دادم
با کمک ایومی تونستم از ماشین پیاده بشم
دیدم تار بود و نمی تونستم درست حرکت کنم
ایومی با نگرانی بغلم کرد و راه افتاد
با صدای ضعیفی گفتم
_کجا میریم؟
افراد مافیا چی شدن؟
ایومی:باید بریم یه جای امن فعلا نمیتونن پیدامون کنن!سرمو اروم تکون دادم و بهش خیره شدم
از سرش خون میومد و چند جای صورتش هم زخمی و خونی بود
با اینکه وضعیت خوبی نداشت اما فقط به فکر این بود که من رو به یه جای امن ببره
تقریبا تو یه جنگل بودیم
بدنم درد میکرد
ایومی کمی خوشحال و نگران گفت
ایومی:چویا طاقت بیار
دارم یه کلبه میبینم الان می رسیم اونجا یه خورده دیگه طاقت بیار
لبخندی از این همه نگرانی و مهربونیش زدم توی این دنیا تنها کسی که همیشه باهام بوده و نگرانم میشه ایومیه
اون بر خلاف بعضی ها خیانت کار و آشغال نیست
(متوجه شدین که داره به دازای اشاره میکنه)بالاخره رسیدیم به اون کلبه تقریبا داغون شده بود اما از هیچی که بهتر بود
ایومی با پاش در چوبی قدیمی رو باز کرد و من رو داخل برد
آروم تو یه گوشه گذاشتم زمین و بهم خیره شد
از کوله ای که با خودش آورده بود وسایل کمک های اولیه در آورد
با تعجب بهش نگاه کردم
که لبخندی زد
ایومی:فکر کردم لازم میشن برای همین برداشتمشون
میخوام زخمات رو ببندم کمی درد داره پس تحمل کن
چیزی نگفتم و اونم کارش رو شروع کرد
سرمو به دیوار کلبه تکیه دادم و چشمام رو بستم
کلی سوال تو ذهنم بودنمیدونم باید باور کنم اینا خواب نیستن و واقعیتن؟
با سوزش دستم فهمیدم که خواب نیست
آرومی اخی گفتم که ایومی نگران بهم خیره شد
ایومی:دردت گرفت؟
ببخشید
لبخندی بهش زدم
_اشکالی نداره ادامه بده
جواب لبخندم رو با لبخند کمرنگی داد و دوباره مشغول شد
ایومی هم عضوی از مافیای بندر بود اما حالا با فراری دادن من یه خیانت کار به حساب میاد
اون خودش رو فدای من کرد فقط به خاطر اینکه نجاتم بده
کارش رو که تموم کرد هوفی کشید
ایومی:چویا الان خوبی؟
میتونی حرکت کنی؟
سرم پایین بود و جوابش رو ندادم نگران صدام کرد
ایومی:چویا حالت خوبه؟آروم گفتم
_ببخشید
با گیجی بهم خیره شد
ایومی:ها؟
مگه چیکار کردی که باید ببخشمت؟
سرمو بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم
_متاسفم که به خاطر من به مافیا خیانت کردی
ایومی هنوز هم دیر نشده شاید بتونی با تحویل دادن....
حرفم تموم نشده بود که تو آغوش گرمش فرو رفتم با عصبانیت گفت
ایومی:تحویلت بدم؟
درباره من چی فکر کردی؟
من انقدر نامرد نیستم که به خاطر جون خودم بهترین دوستم رو ول کنم!ادامه دارد•-•

STAI LEGGENDO
Be my doll
Storie d'amore*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب ح...