دازای*
فکرشم نمیکردم چویا به این زودی بخواد با این مسئله کنار بیاد اما انگار اشتباه میکردم
(بدبخت فرار کرده:|)
اون کاملا مطیع شده بود البته بعضی مواقع ازم دوری میکرد که بهش حق میدم اون هنوز وقت میخواد
اول به این رفتار هاش مشکوک شده بودم اما خوب بهتر بود زیاد بدبین نباشم اون نمیتونه فرار کنه
نه جایی برای رفتن و اینکه کلی آدم دنبالشن
تنها جایی که میتونه در امان باشه خونه منهبا توجه به اینکه من و چویا قبلا رابطه خوبی باهم نداشتیم و یه جورایی بقیه فکر میکنن ما از هم متنفریم پس هیچ کس از مافیا به من مشکوک نمیشه اما باید فکری برای کسایی که تعقیبم میکنن بکنم
نمیخوام چیزی رو که با کلی زحمت به دست اوردم به همین راحتی از دست بدم
با زنگ خوردن گوشیم ایستادم با دیدن اسم اون کسی که زنگ زده بود اخم کردم و جواب دادم_امیدوارم کار مهمی داشته باشی که مزاحمم شدی
*بهت گفته بودم بهش اعتماد نکن
تعجب کردم داره درباره چی حرف میزنه
_منظورت چی...
یهو جرقه ای تو ذهنم خورد و حرفمو ادامه ندادم چویا!..
*عروسکت فرار کردچویا*
صورتمو بیشتر پوشوندم همه چیز آروم بود اما باید احتیاط میکردم
به لطف اون احمق دوباره نیرومو به دست آورده بودم
خیلی دوست دارم قیافشو وقتی برگرده و ببینه نیستم بیینمبا خودم وسایل مورد نیاز و چند تا از لباسهایی که برام خریده و بود یه خورده خرت و پرت اوردم
میرم یه جای امن و از فردا دنبال ایومی میگردم
دازای احمق فکر کرده انقدر ضعیف شدم که تسلیمش بشم؟باید میرفتم مخفیگاهی که یه زمانی با دوستاماونجا بودم با یاد آوری اونا لبخند تلخی زدم
همه اونا مردن و تنها کسی که از اون اکیپ باقی مونده بود من بودم
چند سال بعد از اون اتفاقات ایومی وارد مافیا شد و کم کم باهم دوست شدیم(منظورش اتفاقیه که برای دوستاش تو ناول استروم افتاده دیگه زیاد اسپویل نمیکنم برید خودتون بخونید"-")
مهم نیست الان کسیم که بهش خیانت شده و بقیه دنبال سواستفاده ازشن
من برای محافظت از خودم به هیچکسی نیاز ندارم از همون اول هم هیچ خانواده و پشتوانه ای نداشتم پس زیاد هم مهم نیست
بالاخره رسیدم فراموش کرده بودم یه زمانی یکی از اونها اینجا یه خونه کوچیک داشت که بعضی مواقع ما اینجا دور هم جمع میشدیمیادم میاد یه کلید همیشه زیر یه سنگ بود نگاهی به اطراف کردم و دیدم که اون سنگ هنوز همونجا بود
فقط امیدوارم اون کلید هم باشه سنگک برداشتم ک با دیدن کلید چشمام برقی از خوشحالی زد_خودشه!
برش داشتم و سمت در رفتم اما تا خواستم با کلید بازش کنم در خود به خود باز شد
(وح خونه روح داره یاه یاه یاه یاه اوک برید ادامه"-")
چند قدم عقب رفتم یعنی کسی داخله؟
شاید هم قفل در خراب شده اما بازم باید مراقب باشم
آروم داخل شدم و وقتی دیدم کسی نیست خیالم راحت شد

YOU ARE READING
Be my doll
Romance*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب ح...