part 18

306 51 6
                                    


دازای*

بعد به شین نگاه کرد و لبخندی زد
ماک:خوب جایزه مو که یادت نرفته؟
و دستاشو دور گردن شین حلقه کرد
(دوتا آدم دارن نگاه میکنن شرم و حیا تون کجا رفته◕◡◕؟)
شین دستاشو پس زد
شین:هنوز کارتو کامل نکردی که جایزه بگیری
چویا کلافه اهی کشید و عصبی گفت
*منو از اینجا ببر حالم داره بهم میخوره
اروم توی بغلم بلندش کردم و از اون جهنم رفتم بیرون
شین هم دنبالم اومد و به ماکی که داشت اعتراض میکرد گفت
شین:کارتو تموم کردی دوبرار تر جایزه میگیری
بهش نگاهی کردم
_بهت نمیومد اهل این کار باشی

نگاه بی تفاوتی بهم کرد
شین:نیستم فقط به خاطر تو و..
اشاره ای به چویا که توی بغلم بود زد و ادامه داد
شین:و این هویج
چویا غرید
*خفه شو عوضی
شین هیچ توجهی به حرف چویا نکرد
شین:واقعا نمیفهمم چرا بهش کمک کردی اونم با این اخلاقش
_بهتره خفه شی به خاطر دروغی که بهم گفتی میخوام خفه ات کنم از این بیشتر عصبیم نکن
شین:اوه چه خشن
به ماشین رسیدیم
در سمت راننده رو باز کرد و سوار شد
اروم چویا رو پشت ماشین گذاشتم
_اذیت که نمیشی؟
عصبی نگام کرد

*تنها چیزی که اذیتم میکنه وجود نحس تو و این دوست عوضیته
جوابی بهش نداد و سوار شدم شین ماشینو روشن کرد و راه افتاد
_گفته بودی بهش آسیبی نمی رسونه
شین:آسیبی هم ندیده فقط برای مدت خیلی کوتاهی بدنش فلج شده
چویا پوزخندی زد
*کاش توام جای من بودی و اون درد رو حس میکردی
شین آروم طوری که فقط من بشنوم گفت
شین:خیلی غر میزنه
چویا عصبی گفت
_دهنتو ببند
شین توجهی بهش نکرد و نگاه کوتاهی بهم کرد
شین:همه چی دیگه درسته فقط تو نمیخوای از شاگردات کمک بگیری؟
_منظورت اکوتاگاوا و اتسوشیه؟
سرشو به نشونه تایید تکون داد
شین:فکر نکن دیگه تموم شده بعد از مرگ جعلی اون باید بریم سراغ کار اصلی سه نفر که نمیتونیم اونارو شکست بدیم
دستی به موهام کشیدم
_نمیدونم بعدن بهش فکر میکنم

***

اروم روی تخت گذاشتمش
_میتونی دستو و پاتو تکون بدی؟
سرشو به نشونه تایید تکون داد
_خوب بهتره استراحت کنی ولی قبلش باید لباساتو عوض کنی
دستمو سمت لباسش بردم که یهو مشت محکمی بهم زد
*به من دست نزن حرومزاده
_چویا ب....
حرفمو قطع کرد
*برو بیرون
به چشماش خیره شدم
_فقط میخوام کمکت کنم لباساتو عوض کنی
*گفتم گمشو خودم میتونم انجامش بدم
دستشو گرفتم
_قسم میخورم نمیدونستم قراره این اتفاق برات بیوفته وگرنه هیچ وقت اجاره نمیدادم باهات اینکارو کنه
خنده ی عصبی کرد
*بسه دیگه دازای انقدر بهم دروغ نگو فکر میکنی نمیدونم تنها کسی که داره بیشترین لذت رو از ضعیف بودن و رقت انگیز بودنم میبره تو نیستی؟
شوکه بهش نگاه کردم
_تو فکر میکنی همه اینا زیر سر منه؟
پوزخندی زد

*ازت بعید نیست چون تا جایی که یادم میاد قبلا هم اینکارو باهام کردی
با نفرت نگام کرد
*یادت نیست؟ همون روزی که بهترین دوستام بهم خنجر زدن و خواستن بکشنم کی اونجا بود که داشت لذت می‌برد و با من بازی میکرد؟
با تعجب بهش خیره بودم
درسته اون زمان ازش نفرت داشتم اما الان...
من الان دوسش دارم
_اشتباه....میکنی
*ثابت کن اشتباه میکنم من احمق نیستم توی اون مدتی که فراری بودم چرا همون موقع نیومدی کمکم؟
چرا وقتی که گیر افتادم و به قدری ضعیف بودم که نمیتونستم از خودم دفاع کنم پیدات شد؟
هدفت از پیشنهاد کثیفت برای کمک بهم هم برای تحقیر کردنم بود و وقتی قبول نکردم چند تا از افرادتو فرستادی که منو تا حد مرگ بزنن
میگی نمیخواستی آسیب ببینم پس اگه نمیخواستی چرا اونارو فرستادی؟
چرا وقتی داشتی صدای داد و فریادم رو از درد میشنیدی نیومدی و جلوی اون دیونه رو نگرفتی؟

با تمسخر خندید و ادامه داد
_بهم گفتی دوسم داری و تمام کارات برای این بود که منو پیش خودت نگه داری؟
یه نفر باید خیلی احمق باشه که این دروغ رو باور کنه
نمیدونم قصدت از اینکارا چی بوده و چرا دیگه تمومش نمیکنی
من اینجام میتونی خیلی راحت بکشیم یا هر کار دیگه ای که دلت میخواد باهام بکنی اما....
حرفشو قطع کردمو و با صدای لرزونی گفتم
_واقعا فکر میکنی من پشت تمام این اتفاقاتم؟
*فکر نمیکنم مطمئنم
_من...بعد از شنیدن خبر اینکه اخراج شدی و غیبت زده و بقیه دنبالتن تا بکشنت نگرانت شدم
چند هفته دنبالت گشتم تا پیدات کنم و کمکت کنم و اون وقت تو میگی که من فقط دنبال اینم که تو رو تحقیر کنم؟
یقمو گرفت و کشید و داد زد
*نکردی؟
تحقیرم نکردی؟
با دستای کثیفت بدن منو لمس نکردی؟
بیشتر از این میخوای نابودم کنی؟
میخوای دوباره بهت اعتماد کنم و بازم از پشت بهم خنجر بزنی؟

سرم پایین بود
_من...فقط دوست دارم
بلند خندید
*اوه و از نظر تو عشق اینه که کسی که عاشقشی رو زجر بدی
سرمو بالا اوردم و با چشمای خیسم بهش نگاه کردم
از دیدن صورت خیسم کمی شوکه شد
_من اشتباه کردم ولی باور کن فقط میخواستم تو کنارم باشی تو همیشه نادیدم میگرفتی و وقتی عضو مافیا بودی اینکه بخوام بهت بگم چه حسی دارم غیر ممکن بود مخصوصا که دیگه منو فقط یه دشمن از یه سازمان مخالف میدیدی
من فقط اینو برای خودم مثل یه شانس دیدم
یه شانس که بتونم بهت کمک کنم و توجهتو جلب کنم و درباره احساسم بهت اعتراف کنم
من...من زجرت دادم تحقیر کردم برای تمام کارام واقعا پشیمونم و متاسفم م.....
حرفمو قطع کرد و با لحن سردی گفت
*اوه تحت تاثیر قرار گرفتم تو واقعا دروغگوی خوبی هستی

جدی به چشمهاش نگاه کردم
_از من متنفری؟
*شک نکن انقدر ازت متنفرم که میخوام بکشمت
_خوب پس
کلتمو دادم بهش و گذاشتمش روی قلبم
_پس منو بکش!

ادامه دارد

Be my dollWhere stories live. Discover now