part 14

372 60 2
                                    

چویا*

باید خوب فکر کنم تا تصمیم درست رو بگیرم امکانش هست که تمام حرفای دازای دروغ باشه تا بتونه منو اینجا نگه داره از کجا معلوم اگه قبول کنم و اینجا بمونم دوباره مثل قبل از اعتمادم سواستفاده نکنه؟

ترجیح میدم فعلا به اینکه اون بهم گفته چه احساسی نسبت بهم داره اهمیتی ندم نباید به همین راحتی بهش اعتماد کنم
اما با این مشکلات تنهایی نمیتونم کاری کنم پس فعلا اینجا میمونم اگه اون بخواد دوباره ازم سواستفاده کنه میشکمش!

دازای*

با استرس پامو تکون میدادم
اگه چویا نخواد اینجا بمونه خودم شین احمق رو میکشم
با شنیدن صداش پشت سرم از جام پریدم و دستمو روی قلبم گذاشتم و شوکه بهش نگاه کردم
با واکنشم چند قدم عقب رفت
چویا:چته؟
نفس عمیقی کشیدم
_هیچی ترسوندیم

اخم کرد
چویا:باید حرف بزنیم
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و نشستم و اونم روی مبل روبه روم نشست
چویا:من به حرفایی که بهم گفتی فکر کردم ولی من نمیتونم دوباره بهت اعتماد کنم
_چویا من که گفتم پشیمونم و فقط به خاطر علاقم..
پرید وسط حرفم و با لحنی عصبی گفت
چویا:منو نخندون کدوم عاشقی برای به دست آوردن عشقش انقدر زجرش میده و از اعتمادش سواستفاده میکنه

جوابی بهش ندادم چیزی هم نمیتونستم بگم حق با اون بود من خیلی زیاده روی کردم
پوزخندی بهم زد
چویا:به هرحال دیگه مهم نیست من اینجا میمونم
لبخند زدم و با خوشحالی بهش نگاه کردم
با دیدن نگاهم اخماش توهم رفت
چویا:چند تا هم شرط دارم که باید قبولشون کنی
_مشکلی نیست هر چی باشه قبول میکنم

چویا:اول اینکه به هیچ عنوان بهم نزدیک نمیشی و دست بهم نمیزنی دوم....
جدی و سرد به چشمام نگاه کرد و با لحن سردی ادامه داد
چویا:دوم دیگه نمیخوام حرفای احمقانه تو درباره علاقه مزخرفت بهم بشنوم
ناراحت سری تکون دادم
_باشه قبوله

خوبه ای گفت و از جاش بلند شد تا بره قبل از اینکه بخواد بره تو اتاق وایسادم و برگشت سمتم
چویا:و اگه دوباره فکر اینکه بخوای ازم سواستفاده کنی به سرت بزنه قسم میخورم که میشکمت
بعد از تموم شدن حرفش داخل اتاق رفت و درو محکم بست

لبخند غمگینی زدم
اشتباه بزرگی کرده بودم
و فکر نمیکنم بتونم به هیچ وجه این اشتباهو جبران کنم و دلشو به دست بیارم
اگه اون موقع بهش کمک میکردم و اون پیشنهاد احمقانه رو بهش نمیدادم شاید الان کمتر ازم متنفر بود
و الان بیشتر از قبل ازم متنفره و حتی دیگه اعتمادی که بهم داشت رو هم نداره
قطره اشکی از چشمم روی گونه چکید
_یعنی میشه با این همه ظلمی که بهت کردم مال من بشی؟

چویا*

باور نمیکنم که به همین راحتی قبول کرد
حتما نقشه ای داره وگرنه امکان نداره اون دازای عوضی به این زودی تغییر کنه
مطمئنم حتی درباره علاقشم بهم دروغ گفته تا فقط منو اینجا نگه داره

خوب اگه اون میخواد با مظلوم بازیاش منو گول بزنه و بعد ازم سو استفاده کنه چرا من ازش سو استفاده نکنم؟

خوب تنها چیزی که الان باید روش تمرکز کنم پیدا کردن ایومیه و بعد پیدا کردن اون حرومزاده که باعث افتادن تمام این اتفاقات شده
با صدای باز شدن در از فکر بیرون اومدم با اخم به دازای نگاه کردم بهم نگاهی کرد
دازای:من دارم میرم اژانس
چیزی نگفتم و فقط بی اهمیت بهش خیره بودم

سرشو انداخت پایین
دازای:مراقب خودت باش
پوزخندی بهش زدم چه خوب نقش بازی میکنه
خواست بره که با لحن سردی گفتم
_دفعه بعد لطف کن و در بزن

جوابی نداد و درو بست
روی تخت دراز کشیدم و خمیازه ای کشیدم خسته بودم
خیلی خسته بودم
نمیدونم چقدر تو افکارم غرق شدم که اخر خوابم برد

دازای*

عصبی بهش که بیخیال داشت قهوه شو می‌خورد نگاه کردم
_اصلا بهم‌ گوش کردی؟
بی اهمیت بهم نگاه کرد
شین:نه
کلافه سرمو تو دستام گرفتم
_وقتی گفت که نمیره و میمونه باورم نمیشد ایده ی احمقانه تو کار کرده باشه
شین:حالا که قراره پیشت بمونه دیگه دردت چیه؟

_برام شرط گذاشته به هیچ عنوان نباید بهش دست بزنم و گفت و که هیچ وقت دیگه درباره علاقم بهش حرفی نزنم و...
پرید وسط حرفم
شین:بهش گفتی دوسش داری؟
واکنشش چی بود یه سیلی بهت زد؟
احساساتی شد و گفت با کارایی که باهام کردی تا عمر دارم نمیبخشمت؟

با تعجب بهش که مشتاق نگاهم می‌کرد نگاه کردم
_چی؟
دوباره حالت چهرش خنثی شد
شین:هیچ کاری نکرد و گفت بری بیرون؟
واقعا که شما کسل کننده این

_وایسا ببینم تو چطور فهمیدی
بیخیال شونه هاش رو بالا انداخت
شین:فقط حدس زدم
اهی کشیدم
_خیلی باهام سرد برخورد میکنه
شین:من جای اون بودم گردنتو میشکوندم پس ازش انتظار دیگه ای نداشته باش

چیزی نگفتم حق با اون بود بعد از چند دقیقه سکوت شین سکوتو شکست
شین:نمیخوای فکری برای اون احمقا بکنی؟
_نمیدونم حتی بعد گذشتن این همه مدت هنوزم دست بر نداشتن و دنبالشن حتی منو هم بعضی وقتا تعقیب میکنن
سری تکون داد
شین:خوب اون یه اسلحه نابودگره و به کار اون ادمای طمع کار خیلی میاد
نگاهی بهش کردم
_تو فکری نداری؟
نیشخندی بهم زد
شین:چرا دارم

چویا*

چشمامو با بی‌حالی باز کردم دیدم تار بود سعی کردم دستامو تکون بدم اما دستام با زنجیر بالای سرم به دیوار بسته شده بودن
شوکه شده بودم توی یه اتاق تاریک با وسایل عجیب و قریب بودم
لباسام پاره شده بودن و زخمی بودم
من اینجا چیکار میکنم؟
تا...جایی که یادم میاد تو خونه دازای بودم
میدونستم نمیتونم به اون عوضی اعتماد کنم!

ادامه دارد....

Be my dollWhere stories live. Discover now