چویا*
چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد و بیرون رفت
میخواستم بلند شم که با درد پام پشیمون شدم
باید یه فکری برای این وضعیتم بکنم
تا ابد که نمیتونم فرار کنم
اما چه کاری از دستم بر میاد؟
چجوری باید دوباره کنترل موهبتم رو به دست بیارم؟
کسی جز ایومی هم نداشتم که کمکم کنه و اونم الان معلوم نیست زندست یا مرده
تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم دازایه
شاید اگه ازش بخوام بهم کمک کنه
اره این بهترین راهِ
با حس دست یکی رو شونم از جا پریدم که تمام بدنم درد گرفت
برگشتم و برزخی به دازای نگاه کردم که سریع دستش رو برداشتدازای:ببخشید ترسوندمت چند بار صدات کردم اما جواب ندادی حتی متوجه اومدنم هم نشدی داشتی به چی فکر میکردی؟
الان بهش بگم؟
نه نه باید بیشتر بهش فکر کنم
_هیچی
خواست چیزی بگه که نزاشتم و سریع گفتم
_نمیشه منو از این اتاق ببری بیرون پوسیدم اینجا
دازای:مگه من گفتم نیا بیرون بلند شو بریم
خودش بلند شد و داشت میرفت که گوشه لباسش رو گرفتم
_به نظرت من میتونم الان با این پا راه برم؟
تا نگاهش به پام افتاد یکی زد به پیشونیشدازای:اه اصلا حواسم نبود میخوای بغلت کنم؟
خشکم زد
چه غلطی کنه؟
عصبی شدم و یکی زدم تو سرش
_لازم نکرده بغلم کنی فقط دستم رو بگیر و کمکم کن راه برم احمق!
دازای:ای ای باشه
دستمو گرفت و کمک کرد تا بلند شم میتونستم راه برم اما پام خیلی درد میکرد و لنگ میزدم
از اتاق که بیرون اومدیم نگاهم به چند تا در دیگه افتاد
نگاهم که به پله ها افتاد آهی کشیدم که دازای گفت
دازای:نه اینطوری نمیشه از اولم باید از روش خودم استفاده میکردمتا خواستم جمله اش رو تجزیه و تحلیل کنم یه دستشو زیر پاهام و یکی رو زیر کمرم گذاشت و بلندم کرد
_چیکار میکنی بزارم پایین احمق
بدون توجه بهم راه افتاد
از ترس افتادنم دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو تو سینش قایم کردم که گونه های سرخ شدم رو نبینه
بعد از چند دقیقه وایساد و آروم روی مبل گذاشتم و خودش هم کنارم نشست
با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم
_ببینم اینجا واقعا خونه توئه؟
دازای:اره چطور؟_هیچی فقط بهت نمیاد همچین خونه ای داشته باشی
دازای:وقتی تو مافیا بودم اینجا رو گرفتم و هیچ کس هم جز تو تا حالا اینجا نیومده بود خوب برم یه چیزی بیارم بخوریم
بلند شد و رفت
ای بابا تا من میخوام باهاش حرف بزنم میره
بهتره تا بیاد خودم رو آماده کنم
بعد از چند دقیقه با دو تا فنجون قهوه اومد و کنارم نشست و یکی از قهوه ها رو به طرفم گرفت ازش گرفتم
_ممنون..
خواهش میکنمی گفت و قهوه شو خورد هردومون سکوت کرده بودیم تا اینکه خودش سکوت رو شکست
دازای:چی میخوای بهم بگی؟
با تعجب بهش نگاه کردم_چی؟
جدی به چشمام خیره شد
دازای:حس میکنم میخوای بهم یه چیزی بگی
سرمو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم
_حتما خودت که میدونی من کنترل موهبتم رو از دست دادم و نمیتونم کنترلش کنم و موری سان هم منو اخراج کرده و دستور داده تا منو بکشن
مکثی کردم و ادامه دادم
_اون شبی که میخواستن بکشنم هم ایومی کمکم کرد و فرار......
حرفمو قطع کرد
دازای:ایومی؟دازای*
چویا:اون شبی که میخواستن بکشنم هم ایومی کمکم کرد و فرار......
اخم کردم و پرسیدم
_ایومی؟
سرش رو بلند کرد و بهم نگاهی کرد
چویا:ایومی دوستم که تو مافیا بود اون منو از دست اونا نجات داد و به خاطر من جونش رو به خطر انداخت....و من حتی الان..نمیدونم زندست..یا مرده..
پس برای اون ناراحت بود
نمیدونم چرا ولی حس خوبی به این یارو ایومی نداشتم
انگار خیلی با چویا صمیمی بوده
اما زیاد هم مهم نیست قرار نیست دیگه هم رو ببینن
چویا بعد از چند دقیقه مکث ادامه دادچویا:نمیدونم چطور خبر اینکه دیگه کنترلی رو موهبتم ندارم پخش شده اما از وقتی که فرار کردم گروه های دیگه ای هم دنبالم بودن و اونم فقط برای تحت کنترل گرفتن من.....
راستش اینارو بهت گفتم چون ازت یه چیزی میخوام
_از من؟
انگار براش سخت بود که بگه
چویا:راستش...من ازت...میخوام که کمکم کنی
چیزی نگفتم و بهش خیره موندم و اونم با نگرانی نگاهم میکرد چند دقیقه که گذشت گفتم
_چجوری کنترل موهبتت رو از دست دادی؟
چویا:سر یه ماموریت که موری سان بهم داده بود با چند نفر درگیر شدم و وقتی یکیشون رو گرفتم یکی از پشت گرفتتم و بیهوش شدم و از اون روز به بعد دیگه کنترلی روی موهبتم ندارم
هومی گفتم که دوباره گفتچویا:حالا بهم کمک میکنی؟
چشمام رو بستم و پوزخندی زدم درست همون طور که میخواستم شد
_اگه قبول کنم که بهت کمک کنم این کار برام چه سودی داره؟
چویا:چ..ی؟
چشمام رو باز کردن و بهش خیره شدم
_چویا الان کسی هیچ کاری رو مجانی برای یه نفر انجام نمیده
با تعجب پرسید
چویا:خوب..تو ازم چی میخوای؟
لبخندی زدم و خودم رو بهش نزدیک تر کردم که کمی عقب رفت
چویا:نگفتی..چی میخوای
دستامو دورش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش و سرم روی شونش گذاشتم
تقلا کرد
چویا:چیکار...میکنی ولم کن
آروم کنار گوشش گفتم
_میزارم اینجا بمونی و بهت کمک میکنم اما در قبالش باید....
مکث کردم صدای تپش قلبش رو می شنیدم
_عروسک من بشیچویا*
شوکه شدم
_چ..چی؟
با خونسردی گفت
_باید عروسک من بشی
خشک شده بودم
این...شوخی بود دیگه؟
اره..دازای همیشه عادت داره از این شوخیای مزخرف بکنه
اخم کردم و عصبی گفتم
_میدونستی از این شوخیای مزخرفت متنفرم؟
سرش رو از روی شونم برداشت و با جدیت به چشمام خیره شد
دازای:اما من شوخی نکردم
با جوابش انگار آب سردی روم ریختن
به خودم اومدم و هلش دادم و با نفرت بهش نگاه کردم
_از اولم باید میدونستم توی حرومزاده یه نقشه کثیفی داری!نیشخندی زد و با تمسخر گفت
دازای:ببینم چیبی چان راه حل دیگه ای برای نجات دادن خودت داری؟
باید ازم ممنون باشی که نجاتت دادم و میخوام بهت کمک کنم میتونستم به همونایی که دنبالتن تحویلت بدم
و حالا تو دو تا راه داری یا برای من میشی یا برای کسایی که میخوان ازت به عنوان سگ استفاده کننشوکه شدم این یعنی اگه قبول نکنم میخواد منو تحویل بده؟
نه...اون این کارو نمیکنه فقط برای اینکه تحدیدم کنه این رو گفت
دازای:منتظر جوابتم چیبی~
یه نفس عمیق کشیدم
_نه
سرم پایین بود پس واکنشش رو نمیدیدم
یهو بازوم رو گرفت و محکم به طرف خودش کشید
با ترس بهش نگاه کردم
تو چشماش و صورتش هیچ حسی نبود
دستشو روی گونم گذاشت و لبخندی بهم زد
_میخواستم باهات مهربون باشم اما خودت نخواستیادامه دارد...

YOU ARE READING
Be my doll
Romance*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب ح...