شین بی حوصله به مردی که این بار مثل یه احمق به تمام معنا به عکس چویا خیره بود نگاه کرد
شنیدن صدای لعنتی اون باعث شد چشماشو ببنده
+کاری که گفتمو انجام دادی؟
شین:اره اون موافقت کرده سه روز دیگه شروع میکنیم
+رابطه اش با دازای چطوره؟
پوزخندی زد
شین:از قبل بهتر شده طوری که دوستش حس میکنه اونا یه زوجن
میتونست صورت توهم رفته مرد رو تصور کنه
+مزخرفه
با صدای بلندی گفت
+باید دوباره اعتمادشو نسبت بهش از دست بده
شین لبخندی زد
شین:هوم...
مرد لبخندی به شین زد
خب میدونست تو ذهن شین چی میگذره
+به اضافه اون پسر وحشی یه برده دیگه هم بهت میدم
شین خندید
شین:وسوسه انگیزه رئیس
کلمه اخر رو با تمسخر گفت
و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از اون باشه از اتاقش بیرون رفتبا لرزیدن گوشیش گوشی رو از جیبش در اورد و با دیدن پیام ماکی اخم کرد
دیگه حالش داشت از این رفتار احمقانه اون بهم میخورد
با اینکه ماکی یکی از مهره های مهمش بود
کسی که کمک بزرگی تو نقشه اش میکرد اما.....
شین علاقه ای به دیدنش هم نداشت چه برسه رابطه داشتن باهاش
اما برعکس درمورد ایومی
اون موجود وحشی چموش باعث میشد هربار که میبینتش بخواد سر به سرش بزاره و اذیتش کنه
باید کمی بیشتر بهش نزدیک میشد
خیلی وقت بود دلش یه حیون خونگی میخواست و کی میتونست بهتر از اون باشه؟***
چویا*
وقتی شین عوضی برای یه روز پیداش نشده بود
من و ایومی حس خوبی داشتیم
نه حس خوب توصیف خوبی نبود
حس خوشبختی بهتره
ندیدن اون و تحمل نکردن رفتار غیر قابل تحملش و مخصوصا...
توانایی خوندن ذهنش
برامون مثل یه خوشبختی بود
به حدی ازش نفرت داریم که مطمئنم
اگه خبر مرگش بهمون برسه بدون توجه به موقعیت و نیازمون بهش
کلی خوشحال میشیماما چیزی که بیشتر ذهنمو درگیر کرده بود انتقام بود
بیشتر اوقات شب بیدار بودم و تصور میکردم دارم انتقام میگیرم
به این باور داشتم وقتی اون عوضی که باعث و بانی همه این اتفاقات لعنتی بود رو میگرفتم و....
درحالی که تک تک استخوناش رو میشکونم و به صدای فریادهای از سر دردش گوش میکنم
و لذت انتقام رو میچشم
شکنجه کردن و گوش دادن به اون فریاد ها....
قرار بود یه حس فوق العاده بهم بدن
برای همین...
تصور شکنجه کردن اون عوضی بهم نیرو میداد
و بیشتر برای کاری که میخواستم انجام بدم مصمم میشدمبا تکون خوردن دست ایومی جلوی صورتم به خودم اومدم
ایو:هوی حواست هست؟
گیج نگاش کردم
_اره اره حواسم هست
ایومی با حرص نگام کرد
و اشاره ای به فیلم عاشقانه مسخره ای که به زور همراه دازای منو مجبور به تماشا کرده بودن کرد
ایو: اوکی چه عالی پس بگو چند دقیقه قبل کی اول به عشقش اعتراف کرد؟
_عام....دختره؟
با شنیدن جوابم مشت محکمی به بازوم زد
ایومی:احمق اصلا هیچکدوم بهم اعتراف نکردن هنوز چجوری حواست هست دقیقا؟
به دازای نگاه کرد
ایو:مارو باش با کی داریم فیلم میبینیم
دازای در جوابش اروم خندید
اروم بازوم رو مالیدم
_یه لحظه حواسم پرت شد خوب...
کلافه اهی کشید و دوباره مشغول دیدن شد
به هردوشون که محو فیلم شده بودن نگاه کردم
این خوبه که بالاخره دارن کمی باهم کنار میان
بعد کلی تلاش تونسته بودم تا حدودی شک ایومی رو برطرف کنم و این عالی بود
ایومی کم کم داشت باور میکرد دازای قابل اعتماده
که البته من بهش حق میدادم که دیر بهش اعتماد کنه
خودم بعد اون اتفاق که بینمون افتاد به سختی به دازای اعتماد کردم
نباید انتظاری از ایومی داشته باشم
دلیل اعتماد دوباره من به دازای این بود که
مطمئن بودم دازای واقعا پشیمونه و فقط الان میخواد بهم کمک کنه

YOU ARE READING
Be my doll
Romance*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب ح...