part 2

476 78 1
                                    

چویا*

ادامه فلش بک*

صدای تیک تیک که می اومد رو مخم بود.
میخواستم چشمام رو باز کنم اما انگار پلکام بهم چسبیده بودن!
تونستم با کمی تلاش چشمام‌ رو باز کنم!
دیدم تار بود و هنوز گیج بودم!
من کجام؟ چه اتفاقی افتاده؟
هوشیار تر که شدم به اطراف نگاه کردم تو درمانگاه مافیا بودم.

چرا من اینجام؟ مگه چم شده که اوردنم درمانگاه؟
یهو همه چی یادم اومد حمله اون گروه، اون دونفر و اون یارو که وقتی لمسم کرد دیگه نتونستم بدنم رو تکون بدم و در آخر بیهوش شدم!
هوف اون عوضی باهام چه غلطی کرد؟
صدای باز شدن در اومد که نگاهم رو به کسی که وارد شده بود انداختم
آنه ساما بود

لبخندی زد و به طرفم اومد
کویو:حالت خوبه چویا؟
لبخند کمرنگی زدم
_بله ممنون آنه ساما
لبخندش پر رنگ تر شد و مشغول نوازش موهام شد.
اون همیشه باهام مهربون بود و منو مثل پسر خودش میدید
_انه ساما چه اتفاقی برام افتاده؟
خونسرد بهم خیره شد
کویو:این رو تو باید توضیح بدی من فقط میدونم که افرادت تو رو بیهوش پیدا کردن و به اینجا اوردن
چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم من خودمم هنوز گیج بودم.

بعد چند ساعت که سرمم تموم شد و حالمم بهتر شد رئیس دستور داد که به دیدنش برم
مثل همیشه با نگاه موذی و جدیش بهم خیره شد
موری:چویا کون فکر کنم بدونی که چرا گفتم بیای!
سرمو تکون دادم
موری:خوب تعریف کن چه اتفاقی افتاد
همه چی رو مو به مو بهش گفتم حرفام که تموم شد کمی گیج شده بهم نگاه کرد
موری:یعنی میگی وقتی اون شخص تو رو لمس کرد نتونستی از قدرتت استفاده کنی و یا بدنت رو حرکت بدی؟

_بله رئیس
سرشو پایین انداخت و تو فکر فرو رفت!
هی اینجا چه خبره؟ چرا رئیس انقدر آشفته شد؟
بعد از چند دقیقه سکوت و شکست
موری:الان چی میتونی از موهبتت استفاده کنی؟
معلومه که میتونم این چه سوالی بود اخه
سرمو به نشانه تایید تکون دادم
موری:خوب الان موهبتت رو فعال کن!
کمی تعجب کردم اما چیزی نگفتم و سعی کردم موهبتم رو فعال کنم.
اما...
هر کاری کردم نتونستم!
چشمام گرد شد یعنی چی؟

چطور ممکنه که نمیتونم از جاذبه استفاده کنم!
دوباره سعی کردم تا بتونم با جاذبه صندلی که تو اتاق بود رو بلند کنم!
اره درست شد موهبتم فعال شد و صندلی روی هوا شناور شد.
اما دوباره افتاد زمین!
شوکه شده به رئیس نگاه میکردم که خونسرد حرکاتم رو زیر نظر داشت.
چشماشو بست و اهی کشید
موری:فکرش رو میکردم که این اتفاق بیفته!
تعجبم بیشتر شد.
چرا؟..
چرا نمیتونم موهبتم رو کنترل کنم؟

یک هفته بعد*

یک هفته از اون روز گذشته!
یک هفته که نمیتونم از موهبتم استفاده کنم
یه بار تونستم موهبتم رو فعال کنم اما از کنترلم خارج شد جوری که نزدیک بود همه جا رو داغون کنم اما خوشبختانه تونستم کنترلش رو به دست بگیرم و دیگه بعد اون اتفاق هیچ وقت سعی نکردم که موهبتم فعال بشه
می ترسیدم!
نمیخواستم به کسی اسیب بزنم!
رئیس دوباره صدام زده بود
منتظر بهش خیره بودم
موری:چویا کون بهتره که بری مرخصی
_چی؟ برای چی؟
موری سان لبخندی زد

موری:بهتره بری استراحت کنی این چند وقت خیلی خسته شدی!
ناچار چشمی گفتم
توی راهرو راه می رفتم و تو فکر بود رئیس هیچوقت از این کارا نمیکرد
متوجه نگاه های سنگین بعضیا شدم اما واکنشی نشون ندادم خوب تو این یه هفته موری سان سعی کرد کسی نفهمه اما نمیدونم چطور شد که همه با خبر شدن!
کلافه به خونم رفتم خسته شده بودم از این نگاه هاشون بعضی با ناراحتی و بعضی تحقیر آمیز بهم نگاه میکردن اما من چویا ناکاهارام و هنوز بهترین رزمی کار مافیا هستم!

در خونه رو باز کردم این خونه تنها جاییه که راحتم
خسته بدون اینکه لباسام رو در بیارم خودم رو روی تخت پرت کردم ااههه باید برم دوش بگیرم!
با غر غر بلند شدم و رفتم حموم بعد از دوش گرفتنم که بیشتر از بیست دقیقه طول نکشید لباسای راحتی پوشیدم و برای خودم قهوه درست کردم.
روی مبل نشستم و قهوه رو هم گذاشتم روی میز جلوم.
فکرم درگیر این موضوع لعنت شده بود
میخواستم قهوه ام رو بخورم که صدای زنگ در اومد.
تعجب کردم یعنی کی میتونه باشه؟

بلند شدم و درو باز کردم که ایومی با نفس نفس داخل شد
ایومی یکی از دوستام تو مافیا بود میتونم بگم بهترین دوستم و کسی که بهش خیلی اعتماد داشتم
_چیشده ایومی؟
چرا نفس نفس میزنی؟
با نگرانی بهم نگاه کرد و شونه هام رو گرفت
ایومی:چویا باید فرار کنی میخوان بکشنت!

ادامه دارد•‐•

Be my dollWhere stories live. Discover now