part 4

437 73 1
                                    

چویا*

لبخند تلخی زدم
کاش همه مثل ایومی وفادار بودن
ایومی اروم ولم کرد و کمکم کرد تا بلند شم
ایومی:باید هرچه زودتر بریم تا پیداشون نشده!
تو خوبی چویا؟
میتونی راه بری؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
باهم از اون کلبه خارج شدیم و راه افتادیم
فکر میکردم ازشون دور شدیم
اما با شنیدن صدای دویدن و داد یکی شون که میگفت زیاد دور نشدن چشمام گرد شد
با نگرانی به ایومی نگاه کردم که ترسیده بود
چند دقیقه حرکتی نکردیم
ایومی:چویا تو برو

شوکه نگاهش کردم
_چی؟
نفس عمیقی کشید و شونه هام رو گرفت و جدی توی چشمام زل زد
ایومی:من حواسشون رو پرت میکنم تو فرار کن!
عصبی و شوکه بهش خیره شدم
_معلوم هست چی داری میگی؟
چطور ازم میخوای فرار کنم و اینجا تنهات بزارم؟
من نمیرم!
صداشون نزدیک تر شد
ایومی نگران و ترسیده گفت
ایومی:برو چویا
اگه برسن میکشنت!
نگران من نباش زنده میمونم و پیدات میکنم!
قطره های اشک از چشمام جاری شدن
بهش خیره شدم و گفتم
_قول بده!

لبخندی و زد و اشکام رو پاک کرد
ایومی:قول میدم حالا عجله کن و برو
کولم رو برداشتم و ازش فاصله گرفتم
برام دست تکون داد و به سمت دیگه ای رفت تا حواس اون ها رو پرت کنه
وقتم و تلف نکردم و شروع کردم به دویدن
پام کمی درد میکرد اما باید فرار میکردم
اشکام هم همین طور می ریخت و کنترلی روشون نداشتم
قول دادی که زنده بمونی!
باید به قولت عمل کنی!

پایان فلش بک*

با یاد آوری اون روز چشمام پر از اشک شد
از اون موقع هیچ خبری ازش ندارم
نمیدونم زندست یا مرده
اما اون حتما زندست
بهم قول داده بود زنده بمونه

*

با تابش نور خورشید توی چشمام بیدار شدم
اه خورشید مزاحم
از روی تخت بلند شدم و چشمام رو مالیدم
تموم بدنم درد میکرد و احساس گرما میکردم
اه همین رو کم داشتم
امروز باید برم شهر یه خورده دارو بگیرم تا حالم بدتر نشده
باید خیلی مواظب باشم
بهتره که الان برم و سریع برگردم
آماده شدم و بی حال از پله ها پایین اومدم و بعد از خوردن چند تا بیسکوییت کمی پول برداشتم به طرف یوکوهاما رفتم.
خیابون ها کمی شلوغ بود
کلاه سرم گذاشته بودم و سرم پایین انداخته بودم اما حواسم به اطرافم بود
یه دارو خونه دیدم و رفتم کمی دارو گرفتم
حالا بهتره که برگردم

*

تقریبا رسیدی بودم که چند نفر رو دیدم
پشت یکی از درخت ها قایم شدم
لعنت چطوری اینجا رو پیدا کردن؟
از مافیا نبودن ولی هرکی بودن مسلح بودن و دنبال من بودن
یکیشون که به نظر رئیسشون بود به طرف بقیه افرادش برگشت
*اون همینجا بوده چند نفر همینجا بمونید اگه پیداش شد دستگیرش کنین بقیه هم با من بیاین
افرادش چشمی گفتن و شیش نفر اونجا موندن و بقیه هم باهاش رفتن
نه نه حالا چیکار کنم؟
با این وضعم که نمیتونم مبارزه کنم
باید برم
اما کجا؟
نمیدونم فقط باید برم جایی که پیدام نکنن

ادامه دارد

Be my dollWhere stories live. Discover now