part 21

312 52 2
                                    

با شوک چشماش رو باز کرد و بلند شد
نفس نفس میزد و به اطرافش نگاه میکرد
جایی که بود براش خیلی آشنا بود
نگاهش به قسمتی که نور دیده می‌شد رفت
بلند شد و به سمت همون جا حرکت کرد
منبع نور از در اتاقی که نیمه باز بود بود
خیلی اروم درو باز کرد و داخل شد
به وسایل آزمایشگاهی عجیب غریب اطرافش نگاهی کرد و برگشت
به محض برگشتش با دیدن شخصی که توی یه مخزن شیشه ای آزمایشگاهی و چند تا سیم بهش وصل بود سرجاش خشک شد

یه پسر که کاملا شبیه خودش بود
همون رنگ مو و همون رنگ چشم و حالت صورت
خیره بود به چشماش که با حرکت کردنش چند قدم عقب رفت
اون دستشو گذاشت روی شیشه و با چشمایی که غمگین و عاری از هیچ امیدی بودن بهش خیره شد
بعد از کمی مکث جلوتر رفت و دستشو گذاشت روی جایی که دست اون بود
به چشمهای اون نگاه میکرد و انگار که اون میخواست چیزی بهش بگه اما نمیتونست
وقتی یهو اون مشتشو به شیشه کوبید شوکه از اون مخزن فاصله گرفت
مشت هاشو به شیشه میکوبید و تقلا میکرد که از اونجا بیرون بیاد

بعد از چند دقیقه دستشو روی گلوش گذاشت انگار که نمیتونست نفس بکشه و افتاد
درحالی که انگار داشت خفه میشد دستشو سمت چویا دراز کرد
چویا به خودش اومد و به سرعت سمت اون مخزن رفت
_طاقت بیار الان میارمت بیرون
نفهمید چطور شد اما یهو در اون مخزن باز شد و اون پسر بیرون افتاد
سریع به سمتش رفت و اونو توی بغلش گرفت
_ت..و....
اما نتونست حرفشو کامل کنه
اون چنگی به دستش زد و سرفه کرد و کلی خون بالا اورد
لب های خونینش رو باز کرد و خواست چیزی بگه اما چویا صداش رو نشنید

چویا دستشو گرفت
_هی....طاقت بیار
و اون درحالی که خون از دهان و چشمهاش و بینیش جاری بود عاجزانه سعی داشت به چویا چیزی بگه
چویا نمیدونست باید چیکار کنه کاملا گیج شده بود
کمی سرشو نزدیک تر برد که تونست صداشو بشنوه
*کم...کم...کن (کمکم کن)
اما بعد از شنیدن این جمله پسر دیگه نفس نکشید و بدن بی جونش کاملا تو آغوش چویا رها شد
چویا با صدایی که میلرزید گفت
_ه..هی
اما چیزی که بیشتر شوکش کرد آب شدن جسد اون توی بغلش بود

انقدری شوکه شده بود که حتی نفس نمی‌کشید بعد از یک دقیقه تمام جسد اون ذوب شد و فقط تنها اسکلتش باقی موند
چویا دستاشو مشت کرد و خم شد
هنوز هم چیزی رو که دیده بود باور نمیکرد اشک هاش بدون اینکه حتی متوجه شون بشه از چشمهاش جاری شدن
فریادی زد و دست های مشت شدش رو محکم به زمین کوبید
و دوباره فریاد بلندی زد این دفعه از روی درد
سرشو تو دستاش گرفت دردی که توی سرش می‌پیچید غیر قابل تحمل بود
فریاد دیگه ای زد
صداهایی تو سرش می‌پیچید

"فایده ای نداره نمیشه نجاتش داد"

"بدن اون نمیتونست اون قدرت رو تحمل کنه پس یه کلون ازش درست کردم تا بتونه اون قدرت رو تحمل کنه"

"اون تویی چویا"

سردردش بیشتر شد و فریاد دیگه ای کشید احساس ضعف و درد توی بدنش میکرد و انگار کسی با برق درحال شوک دادن بهش بود

"اون کلمات رو بگو چویا"

"اون هیولا رو آزاد کن!"

سرشو بلا برد و بلند فریاد زد
_نه!
دست از سرم بردار

و دوباره تمام اون خطرات که ازشون وحشت و نفرت داشت براش مرور شدن

***

دازای نگران دست چویارو فشرد و به چهره رنگ پریده اش خیره بود
معلوم بود که چویا خواب بدی داره میبینه و داشت هذیون میگفت
عصبی برگشت و به شین نگاه کرد
_بهت گفتم نزار اون رو ببینه
شین هم که از اتفاقی که افتاده بود عصبی شده بود گفت
شین:به اون حرومزاده گفته بودم
گور خودشو با دستاش کند
با شنیدن صدای فریاد چویا و از خواب پریدنش نگاه هردوشون بهش دوخته شد
دازای نگران گونه چویا رو لمس کرد
_چویا خوبی؟

اما چویا جوابی نداد و فقط وحشت زده به یه نقطه خیره بود
کمی بعد اشک از گوشه چشمهاش جاری شد
دازای با دیدن حال بدش چویارو تو آغوش کشید و درحالی که اروم سرشو نوازش میکرد زمزمه کرد
_هیش نگران نباش چویا من اینجام
نگاهی به جایی که شین بود کرد اما اون رو اونجا ندید
بخیال شین شد و نگاهشو به چویا دوخت
چویا سرشو به سینه دازای فشرد و آروم هق هق کرد
مرور شدن اون خاطرات براش مثل عذاب بود
نمیخواست بیشتر از این خودشو جلوی دازای ضعیف نشون بده اما کنترل اشکهاش و احساساتش دست خودش نبود
و از دازای ممنون بود که چیزی نمیگفت و فقط موهاشو نوازش میکرد و اجازه می‌داد که خودشو خالی کنه

ادامه دارد...

بل پارت جدید دوباره بمونید تو خماری
راستش نوشتن این پارت رو از استروم الهام گرفتم خلاصه نمد چرت شده یا نه امیدوارم خوشتون بیاد•-•♡

Be my dollWhere stories live. Discover now