چویا*
دازای نگاهی بهم انداخت
دازای:خوب پس من میرم برات یه چیزی بیارم بخوری
بعد از اینکه رفت دوباره روی تخت دراز کشیدم
هنوزم بی حال بودم و بدنم درد میکرد
کنجکاوم بدونم دازای چجوری پیدام کرد
کسی که چهار سال همکارم بود و ازم متنفر بود منو نجات داد
این....یه خورده مشکوک نیست؟
(بله مشکوکه هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره:|)نه نه نباید انقدر بدبین باشم
با صدای در از فکر بیرون اومدم و به دازای نگاه کردم
سینی که دستش بود رو روی پا تختی گذاشت و کنارم نشست
فاصله مون خیلی کم بود پس کمی عقب رفتم
آروم جلوتر اومد که دوباره خودم رو عقب کشیدم و هول گفتم
_هوی...چیکار میکنی
خواستم هلش بدم که دستامو گرفت و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند
تقلا کردم که ولم کنه
_داری چه غلطی میکنی ولم کندستش رو روی گونم گذاشت
کمی ترسیدم
چرا داره این کارا رو میکنه
مطمئنم الان صورتم مثل لبو شده
اگه وضعم اینطوری نبود تا میخورد میزدمش
دازای:هوم دمای بدنت عادیه و تبت هم قطع شده
_هاا؟
ولم کرد و عقب رفت
(به جین ساما که لبخند شیطانی میزند نگاه میکند*
بی فانوس زدی تو ذوقمون"|)
با عصبانیت بالشت رو برداشتم و کوبیدم تو سرش و بلند گفتم_احمق روانی!
چرا مثل آدم چک نکردی که تب دارم؟
سرش رو با دستاش گرفت و سعی میکرد جلوم رو بگیره
دازای:چیبی انقدر تکون نخور هنوز کامل خوب نشدی
خواستم دوباره بزنمش که شونم درد گرفت آخی گفتم و شونم رو با دستم گرفتم
دازای:دیدی گفتم
انقدر به خودت فشار نیار
با حرص بهش نگاه کردم
_همش تقصیر توی احمقه
چیزی نگفت و سینی غذا رو طرفم گرفت
لبخند رو مخی زددازای:میخوای خودم بهت غذا بدم بخوری؟
_نه مگه خودم چلاقم!
لب و لوچش اویزون شد
دازای:هویج بدجنس
همین یه جمله باعث شد یاد ایومی بیوفتم
همیشه وقتی باهم مبارزه میکردیم و من همیشه شکستش میدادم بهم میگفت هویج بدجنس
هر وقت اینو بهم میگفت می افتادم دنبالش و اونم از دستم فرار میکرد
ناراحت سرمو انداختم پایین
دازای که متوجه حالم شد مسخره بازی رو کنار گذاشت و با نگرانی پرسید
دازای:چویا حالت خوبه چت شد؟آروم جوابش رو دادم
_هیچی فقط خستم ممنون بابت غذا
خواهش میکنمی گفت و بلند شد
_پس من میرم به کارم برسم توام راحت باش و غذاتو بخور
سر تکون دادم که رفت
بی میل به غذا نگاه کردم
بعد از اینکه کمی غذا خوردم بقیه رو روی پا تختی گذاشتم
اشتهام کور شده بود
فکرم درگیر ایومی بود.
یعنی الان کجاست؟
حالش خوبه؟
اصلا زندست؟
سرمو تکون دادم این افکار مزخرف چیه چویا؟!
اون بهم قول داد که زنده بمونه و پیدام کنه
من بهش اعتماد دارم اون هیچ وقت زیر قولش نمیزنه
اما......
اگه گرفته باشنش چی؟
حتما کلی شکنجش میدن تا جای من رو بهشون بگه یا حتی احتمال داره بکشنش
سرمو تو دستام گرفتم و آروم زمزمه کردم
_چیکار کنم؟
دوباره با صدای در از فکر در اومدن و از جا پریدم
دازای لعنتی
چرا مثل آدم وارد نمیشی اخهدازای:چویا...
نزاشتم حرفش رو کامل بزنه
_تو چرا آدم نمیشی؟
ترسیدم احمق مثل گاو سرتو میندازی پایین میای تو
خندید
دازای:ببخشید چیبی~
تا نگاهش به ظرف غذا افتاد اخم کرد
دازای:فقط همین قدر خوردی؟
_اشتها نداشتمادامه دارد.....

YOU ARE READING
Be my doll
Romance*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب ح...