دازای*چویا سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد
بیشتر عذاب وجدان گرفتم
تموم این مدت فکر میکردم چویا از قصد حرف نمیزنه تا منو عصبی کنه
اصلا چرا نمیتونست حرف بزنه
_چویا وقتی سعی میکنی حرف بزنی گلوت میسوزه؟سرش رو به معنای اره تکون داد
احتمالا حنجرش به خاطر داد و فریاد آسیب دیده
بهش نگاهی کردم
از چهرهش معلوم بود خیلی خستس
توی بغلم گرفتمش و مشغول نوازش کردن موهاش شدم
اول کمی لرزید اما بعد از چند دقیقه نفساش منظم شد
خوابش برده بودبوسه ای روی موهاش زدم و چشم هام رو بستم
باید چند روزی استراحت کنه تا کاملا خوب شه اون وقت برای همیشه مال خودم میکنمشچویا*
چشم هام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم صورت دازای بود
توی خواب بی آزار تر به نظر میرسه
پاهامو با پاهاش قفل کرده بود و دستاشو دورم حلقه کرده بود
جوری بغلم گرفته انگار میخوام فرار کنماره شاید اول میخواستم از دستش فرار کنم اما اون موقع گیر بدتر از اون میوفتادم
سرمو به سینش تکیه دادم و چشم هام رو بستم
نمیدونم چرا اما شنیدن صدای ضربان قلبش برام یه جورایی آرامش بخش بودیعنی تا ابد قراره اینطوری زندگی کنم؟
یه عروسک برای بقیه باشم که وقتی از بازی باهام خسته شدن دورم بندازن
یعنی دازای هم بعد از اینکه ازم خسته شد ولم میکنه..
پوزخندی زدم
وقتی خیلی راحت منو لو داد دور انداختنم که براش کاری ندارهخیلی خستم تنها امیدی که دارم اینه که ایومی زنده باشه و نجاتم بده
دلم نمیخواد با کسی باشم که منو برای خودم نمیخواد و فقط قصد داره ازم سو استفاده کنه
کاش میتونستم از دستش فرار کنم اما این کار فقط همه چی رو بدتر میکنهتنها راه اینه که تسلیمش بشم
با تکونی که خورد خودم رو به خواب زدم
آروم ولم کرد و گونم رو بوسید و بعد از چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد
فعلا بهتره تو همین حالت بمونمدازای*
امروز باید برم آژانس ولی اصلا دلم نمیخواد تنهاش بزارم
میترسم بلایی سر خودش بیاره اما مجبورم که برم
به سمت اتاق رفتم و درو باز کردم
بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود
لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم و کنارش نشستم و بغلش کردم_من باید برم آژانس و ممکنه تا شب هم نتونم بیام پس...
با جدیت به چشمهاش زل زدم
_ازت میخوام که فکر فرار به سرت نزنه من دوست ندارم عروسکم رو تنبیه کنم پس تا وقتی برگردم پسر خوبی باشآروم سرش رو تکون داد
بوسه ای روی لب هاش زدم و ازش جدا شدم و به سمت در رفتم قبل از رفتنم به طرفش برگشتمش
_اگه گرسنت شد برو پایین و یه چیزی بخور و مراقب خودت باش
اینو گفتم و رفتم برای احتیاط بیشتر در خونه رو هم قفل کردم
بهتره برم تا کونیکیدا به خاطر دیر رسیدنم نکشتم
به علاوه باید مراقب باشم کسی از اینکه چویا پیش منه با خبر نشهچویا*
بعد از رفتنش بلند شدم و به سمت حموم رفتم و بعد از یه دوش کوتاه بیرون اومدم
من که لباسی ندارم پس باید یکی از لباس های دازای رو بپوشم
یکی از پیرهن هاش رو پوشیدم که تا بالای رون رون هام بود
بیخیال پوشیدن شلوار شدم هم گشاد بود و هم اون گفته بود که تا شب هم نمیاد پس نیازی نیست نگران باشمادامه دارد

YOU ARE READING
Be my doll
Romance*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب ح...