_ من میخوام برم گردش !
پسر بچه ی 6 ساله با صدای بلند گریه کرد و جونگ کوک برای بار نهم سرش رو نوازش کرد .
_ جونیی! تو که میدونی پدرت سرش شلوغه مگه نه؟ اون خیلی کار داره! یه وقت دیگه میریم باشه؟
یونجون لباشو آویزون کرد و با چشم های شیشه ایش به جونگ کوک خیره شد.
_ نههههه... من امروز میخوام برممم!
با صدای بلندی گفت و به مبل ضربه زد .
_ چخبره ؟
جونگ کوک آب دهنشو قورت داد و خیلی اروم به عقب برگشت ، اما قادر به نگاه کردن به چشمای شوهرش بخاطر دیشب ، نبود .
_ بی ... بیدار شدی؟ باید صدا ... صدام میکردی! الان برات قهوتو میارم .
_ ددییی
_ جون سمت تهیونگ دوید و پاهاشو بغل کرد و ازشون آویزون شد . هق هق فیکی کرد .
تهیونگ خم شد و پسرشو بغل کرد .
_ چی شده بیبی؟
تهنجون سرشو توی گردن تهیونگ برد که جونگ کوک غر زد .
_ جون من بهت گفتم که سرش ...
_ ددی من میخوام برم گردش.
تهجون زیر لب زمزمه کرد و جونگ کوک عصبانی بود. سمت تهیونگ رفت و نگاه کوچیکی به چشماش کرد و بچه رو عقب کشوند .
_ بیا پایین جونی ، من بهت گفتم پدرت سرش شلوغه. بیا تا من ببرمت پارک، بیا جونی عصبانیت و بزار کنار !
_ نههه من میخوام برم گردشش
_ جونی پدرت سرش شلوغه بهم گوش...
_ باشه میریم!
جونگ کوک پلک زد و با ناباوری به تهیونگ خیره شد.
_ ها؟
_ خیلی وقته که نرفتیم گردش ... خب پس میریم !
جونگ کوک لبخندی زد و تهجون شروع کرد به بوسیدن تهیونگ .
_ ممنوووووون
تهیونگ بوسه ای به پیشونیه تهجون زد.
_ هومم ... حالا بیا پایین و برو اتاقت و هرچی که نیاز داری رو بردار .
تهیونگ زانو زد و تهجون رو روی زمین گذاشت. تهجون قبل اینکه سمت اتاقش بدوه چند بار از ددیش تشکر کرد . جونگ کوک به تهیونگ که با لبخند به بچش خیره بود ، نگاه کرد.
_ وقتی لبخند میزنی، خیلی خوب به نظر میرسی
جونگ کوک خیلی صادقانه گفت که باعث شد تهیونگ از افکارش خارج بشه .
تهیونگ برگشت عقب و به جونگ کوک نگاه کرد که دوباره نگاهش سرد شد . جونگ کوک اخمی کرد .
تهیونگ چشماشو چرخوند و برگشت و دوباره سمت اتاقش رفت. جونگ کوک به سمتش دوید .
_ یاااااا ... من داشتم با توی کره خر حرف میزدم!
تهیونگ دوباره چشماشو چرخوند و میخواست دوباره وارد اتاقش بشه که جونگ کوک راهشو سد کرد .
_ مشکلت چیه؟ برو اونور
_ اولندش تو داری ایگنورم میکنی ، دومندش تا باهام حرف نزنی از جام تکون نمیخورم .
_ چند سالته؟ 5 سال؟
جونگ کوک ناراحت شد .
_ یااا چییی؟ من ازت بزرگ ترم ، توی احمق ... یاااااا
قبل اینکه بتونه حرفی بزنه، تهیونگ جونگ کوک رو بلند کرد و روی کولش گذاشت . در اتاقو باز کرد و جونگ کوک رو پایین گذاشت .
_ هووف ... یه لحطه ترسی ...
حرفش تموم نشده بود که در سرش بسته شد . جونگ کوک چندباری پلک زد تا کامل متوجه بشه که دقیقا الان چه اتفاقی افتاده بود .
_ وااات ددد فاااااااک ... درو باز کن! حداقل بهم بگو کجا داریم میریم ... که من چیز اشتباهی بر ندارم... یااااا توی احمق !
جانگ کوک زیر لب ناله ای کرد و ناامید، به سرعت به سمت اتاقش رفت .
طرف دیگه ، ما تهیونگی رو داشتیم که داشت شقیقه هاش رو میمالید و ریز می خندید .
_ اون ...
تهیونگ با بیاد آوردن چهره ی جونگ کوک وقتی بلندش کرد بلند خندید . اما خندیدنش زیاد طول نکشید و اتفاقات دیشب توی ذهنش مرور شد . آهی کشید .
_ دارم سعی میکنم ازش فاصله بگیرم ... اما داره برام سختش میکنه ...
آب دهنشو قورت داد و بلند شد . سمت بالکن رفت و فندک و سیگاری از جیبش دراورد
_ سه ماه از وقتی که ملاقاتش کردم می گذره ... و از اون به بعد برام سخته که آرامشمو کنارش حفظ کنم .
سیگار رو بین لب هاش گرفت و روشنش کرد . مک عمیقی بهش زد .
" من باهات ازدواج می کنم ، اما توقعی ازم نداشته باش"
به نرده بالکن تکیه ای زد و آه کشید . چشماشو بست و مک عمیق تری زد تا ذهنشو از اون شلوغع آزاد کنه .
_ این برای من خیلی سخته ...
زیر لب با خودش آروم زمزمه کرد .
_ احساس می کنم غرق شدم ...
با تمسخر چشماشو باز کرد و خیره به دودی که از سیگارش بلند میشد گفت .
_ درباره اش درست گفتن عشق جز زهر ، نیست !
..................................................................................
💥 683 Words 💥سلام بیبی گرل های من 😎
ددی برگشته 😏

VOCÊ ESTÁ LENDO
𝑨 𝑺𝒆𝒄𝒐𝒏𝒅 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒄𝒆 𝑨𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆 (Vkook) Translated ✅
FanficCouple : Vkook . Genre : Ampreg , Drama , Angst , Romance Written By ggukiestaehyung Translated By Kamari ───────ೋღ ღೋ─────── ده سالی هست که جونگ کوک ازدواج کرده اما هیچ عشقی از شوهرش جیمین دریافت نمیکنه . تهیونگ یه پدر مجرده که همسرش بعد از...