PART 18

1.6K 260 9
                                    

_ من میخوام برم گردش !

پسر بچه ی 6 ساله با صدای بلند گریه کرد و جونگ کوک برای بار نهم سرش رو نوازش کرد .

_ جونیی! تو که میدونی پدرت سرش شلوغه مگه نه؟ اون خیلی کار داره! یه وقت دیگه میریم باشه؟

یونجون لباشو آویزون کرد و با چشم های شیشه ایش به جونگ کوک خیره شد.

_ نههههه... من امروز میخوام برممم!

با صدای بلندی گفت و به مبل ضربه زد .

_ چخبره ؟

جونگ کوک آب دهنشو قورت داد و خیلی اروم به عقب برگشت ، اما قادر به نگاه کردن به چشمای شوهرش بخاطر دیشب ، نبود .

_ بی ... بیدار شدی؟ باید صدا ... صدام میکردی! الان برات قهوتو میارم .

_ ددییی

_ جون سمت تهیونگ دوید و پاهاشو بغل کرد و ازشون آویزون شد . هق هق فیکی کرد .

تهیونگ خم شد و پسرشو بغل کرد .

_ چی شده بیبی؟

تهنجون سرشو توی گردن تهیونگ برد که جونگ کوک غر زد .

_ جون من بهت گفتم که سرش ...

_ ددی من میخوام برم گردش.

تهجون زیر لب زمزمه کرد و جونگ کوک عصبانی بود. سمت تهیونگ رفت و نگاه کوچیکی به چشماش کرد و بچه رو عقب کشوند .

_ بیا پایین جونی ، من بهت گفتم پدرت سرش شلوغه. بیا تا من ببرمت پارک، بیا جونی عصبانیت و بزار کنار !

_ نههه من میخوام برم گردشش

_ جونی پدرت سرش شلوغه بهم گوش...

_ باشه میریم!

جونگ کوک پلک زد و با ناباوری به تهیونگ خیره شد.

_ ها؟

_ خیلی وقته که نرفتیم گردش ... خب پس میریم !

جونگ کوک لبخندی زد و تهجون شروع کرد به بوسیدن تهیونگ .

_ ممنوووووون

تهیونگ بوسه ای به پیشونیه تهجون زد.

_ هومم ... حالا بیا پایین و برو اتاقت و هرچی که نیاز داری رو بردار .

تهیونگ زانو زد و تهجون رو روی زمین گذاشت. تهجون قبل اینکه سمت اتاقش بدوه چند بار از ددیش تشکر کرد . جونگ کوک به تهیونگ که با لبخند به بچش خیره بود ، نگاه کرد.

_ وقتی لبخند می‌زنی، خیلی خوب به نظر میرسی

جونگ کوک خیلی صادقانه گفت که باعث شد تهیونگ از افکارش خارج بشه .

تهیونگ برگشت عقب و به جونگ کوک نگاه کرد که دوباره نگاهش سرد شد . جونگ کوک اخمی کرد .

تهیونگ چشماشو چرخوند و برگشت و دوباره سمت اتاقش رفت. جونگ کوک به سمتش دوید .

_ یاااااا ... من داشتم با توی کره خر حرف میزدم!

تهیونگ دوباره چشماشو چرخوند و می‌خواست دوباره وارد اتاقش بشه که جونگ کوک راهشو سد کرد .

_ مشکلت چیه؟ برو اونور

_ اولندش تو داری ایگنورم میکنی ، دومندش تا باهام حرف نزنی از جام تکون نمی‌خورم .

_ چند سالته؟ 5 سال؟

جونگ کوک ناراحت شد .

_ یااا چییی؟ من ازت بزرگ ترم ، توی احمق ... یاااااا

قبل اینکه بتونه حرفی بزنه، تهیونگ جونگ کوک رو بلند کرد و روی کولش گذاشت . در اتاقو باز کرد و جونگ کوک رو پایین گذاشت .

_ هووف ... یه لحطه ترسی ...

حرفش تموم نشده بود که در سرش بسته شد . جونگ کوک چندباری پلک زد تا کامل متوجه بشه که دقیقا الان چه اتفاقی افتاده بود .

_ وااات ددد فاااااااک ... درو باز کن! حداقل بهم بگو کجا داریم میریم ... که من چیز اشتباهی بر ندارم... یااااا توی احمق !

جانگ کوک زیر لب ناله ای کرد و ناامید، به سرعت به سمت اتاقش رفت .

طرف دیگه ، ما تهیونگی رو داشتیم که داشت شقیقه هاش رو می‌مالید و ریز می خندید .

_ اون ...

تهیونگ با بیاد آوردن چهره ی جونگ کوک وقتی بلندش کرد بلند خندید . اما خندیدنش زیاد طول نکشید و اتفاقات دیشب توی ذهنش مرور شد . آهی کشید .

_ دارم سعی میکنم ازش فاصله بگیرم ... اما داره برام سختش میکنه ...

آب دهنشو قورت داد و بلند شد . سمت بالکن رفت و فندک و سیگاری از جیبش دراورد

_ سه ماه از وقتی که ملاقاتش کردم می گذره ... و از اون به بعد برام سخته که آرامشمو کنارش حفظ کنم .

سیگار رو بین لب هاش گرفت و روشنش کرد . مک عمیقی بهش زد .

" من باهات ازدواج می کنم ، اما توقعی ازم نداشته باش"

به نرده بالکن تکیه ای زد و آه کشید . چشماشو بست و مک عمیق تری زد تا ذهنشو از اون شلوغع آزاد کنه .

_ این برای من خیلی سخته ...

زیر لب با خودش آروم زمزمه کرد .

_ احساس می کنم غرق شدم ...

با تمسخر چشماشو باز کرد و خیره به دودی که از سیگارش بلند میشد گفت .

_ درباره اش درست گفتن عشق جز زهر ، نیست !

..................................................................................
💥 683 Words 💥

سلام بیبی گرل های من 😎

ددی برگشته 😏

𝑨 𝑺𝒆𝒄𝒐𝒏𝒅 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒄𝒆 𝑨𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆 (Vkook) Translated ✅Onde histórias criam vida. Descubra agora