part 17

130 22 0
                                        

-میخوای چیکار کنی تهیونگ؟
ته گردنبند رو بالا اورد و بهش زل زد
-میریم بیرون و پیداش میکنیم
کوک پوزخندی زد-اوه عالیه و الان دقیقا بین ۸ میلیارد انسان چجوری میخوای پیداش کنی...اون ممکنه همه جا باشه!
تهیونگ چیزی نگفت ولی به تلفن کوک که زنگ میخورد نگاه کرد
+جواب بده...زود باش
با جدیت دستور داد
کوک با دیدن اسم رزان روی گوشیش ابرو بالا انداخت
اول میخواست قطع کنه اما با دیدن تهیونگ سریع وصل کرد
-الو جانکوک...منم رزی
تهیونگ با شنیدن اسم رزان با بی اعصابی گفت-زود باش قطع کن
اما رزان فریاد زد-نه کوک خواهش میکنم گوش بده .... من خیلی اشتباه کردم که بدون مدرک بهتون تهمت زدم...لطفا...لطفا گوش بدید....کریستال....
تهیونگ گوشی رو از دست کوک قاپید و تماس رو قطع کرد
-به نظر داشت گریه میکرد .
تهیونگ پوزخند زد-برای یه انسان دل میسوزونی!؟
کوک سری به معنای نه تکون داد
و دوتاشون به در تراس که خود به خود باز شد نگاه کردن
جنی روی لبه تراس نشسته بود و با دیدن دوتا پسر با چهره پوکری گفت-باید باهاتون حرف بزنم
تهیونگ با عصبانیت اخماشو توی هم برد
-کیم جنی....اینجا چه غلطی میکنی...چیه اومدی تهمت های بیشتری بهم بزنی...!.
جنی سری به معنای نه تکون داد
تهیونگ بدون اینکه بزار جنی حرفی بزنه با داد گفت-گمشو بیرون...زود
کاراگاه اخماشو توی هم برد
(چطور میتونه بدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده از خونش بیرونم کنه؟)
با خودش گفت و بعد از لب تراس دور شد و کیفشو توی بغل کوک انداخت و با حالت سرد همیشگیش گفت-کریستال رو دزدیدن...و به گمونم بدونی استیو کیه!
کوک با شنیدن اسم دختر بچه سریع از روی کاناپه بلند شد و گفت-چی داری میگی؟
جنی دست به کمر شد و همونطور که زیر چشم به تهیونگ نگاه می‌کرد گفت-استیو زنگ زد...گفت گروگان گرفتش..و الان نیاز به اون گردنبند قرمز توی دستت داره جانکوک...
تهیونگ پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد
-واقعا فکر میکنی به حرفت اعتماد میکنم جنی
جنی لبخند تلخی زد و همونطور که ارو سمت تهیونگ میرفت گفت-
صدرصد...میخوای بدونی چرا...چون من باور ندارم که یه شیطان باشی یعنی شاید از نظر خودت تو یه شیطان باشی..ولی از نظر من...تو...خب...فرشته هستی..خب..میدونی...من اصلا به این چیزا باور ندارم...من نمیدونم این حرفاتو از کجا در میاری...ولی من تهیونگی که میگه شیطانه رو باور نمیکنم
همونطور که با قدم های اروم سمت تهیونگ میرفت به چشماش نگاه کرد
-میدونی اولین باری که دیدمت فکر کردم...مثل بقیه آدم های دور و برم کسالت آوری...نصف بیشتر آدم های زندگی من مسخره و کسالت آورن!...اونا فکر کردن بلد نیست و یه بند فک میزنن...ترسو بزدل و همچنین خیانتکارن ...اما خب..اشتباه میکردم
تو با بقیشو خیلی فرق داری...اینایی که میگم از روی علاقه نسبت به تو یا چمدونم عشق نیست
پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد و ادامه داد- چون اینا یه چیزای مسخره و الکی توی این زمینه که باعث شکست میشه ......عشق و احساسات نقطه ی ضعف منه ...
اینایی که الان میگم...فقط به خاطر اینکه من توی زندگیم دوستی ندارم...و الان تنها دوست من تویی تهیونگ....فقط یه دونه ... اونم تویی!
تهیونگ به چشمایی که حالا میشد یه ذره گرمی توشو احساس کرد زل زد
جانکوک برای اولین بال لبخند کج کوله ایی زد..چون اون حس میکرد یکی برای اولین بار تهیونگ تنها رو دوست داره...شاید به دروغ اما باعث خوشحالی برادر بزرگش میشد نمیدونست که جنی داره این حرفارو همینجوری برای اروم کردن جو میگه...یا واقعا تهیونگ رو دوست خودش میبینه..اما هرچی که بود ... باعث میشد برای اولین بار چهره اروم تهیونگ رو ببینه .
جنی با کمی سکوت ادامه داد- تو اولین دستیار و دوست منی تهیونگ...و الان خیلی برام مهمه که پرونده دوستمو حل کنم... و میخوام  ترو توی زندگیم نگه دارم تهیونگ...من متاسفم!
تهیونگ نگاهیی به گردن بند کرد نمیدونست داره کار درست رو انجام میده یا نه
اما با پوزخند گفت-باشه...تو خرم کردی...ولی فک نکن حاضرم به همه ی حرفات اعتماد کنم!
جنی با اینکه از حرف تهیونگ ناراحت شد...اما لبخند شیرینی زد و اروم تهیونگ رو بغل کرد
  و لوسیفر با این حرکت یهویی جنی توی بهت و خلسه فرو رفت
+بغل کردن کسی که ممکنه بخاطرت جونشو از دست بده چه حسی داره کیم تهیونگ...بچش این حسو!...توی اعماق احساسات بسوز .
سرشو به چپ راست تکون داد و حالا دیگه توی بغل جنی نبود
زیر لب گفت-جانکوک جمع کن بریم
کوک که انتطار نداشت برادرش ازش بخواد کاری رو همراه باهاش انجام بده..با خوشحالی از جا بلند شد
-------
رز با دیدن اون سه تا که همراه هم میومدن از استرسش کم شد و همونجوری که اشکاشو پاک میکرد سریع تهیونگ رو در آغوش گرفت و با گریه گفت-ازت ممنونم کیم تهیونگ...ازت ممنونم...جبران میکنم...قسم میخورم جبران میکنم
تهیونگ لبخند کجی زد و به کوک که با چندش به صحنه احساسی مقابلش نگاه میکرد زل زد ... اونور از تمام این چندش بازیا متنفر بود
کوک با تشر گفت- جمع کنین بابا...حالم بد شد!
خندید و همراه با جنی سوار ماشین شد
------
رزان کمربندش رو باز کرد و از  توی آینه با چشمای خیسش به کوک و تهیونگ نگاه کرد
-خیلی خب نقشه رو مرور می‌کنیم.... اون به من گفت توی این گاراژه...و خب من گردنبند رو میبرم و کسی...
جنی وسط حرفش پرید
-منم میام
+چی؟...اما جنی تو آسیب دیدی!
تهیونگ به جنی زل زد و تمام بدنش رو نگاه کرد اما جای زخمی ندید
با تعجب پرسید-چه اتفاقی واست افتاده؟.
کوک که جلو و بغل دست رزان نشسته بود با لحن مسخره ایی گفت-یکی بد جور پهلوشو فشار داده!
تهیونگ پوست لبشو کند و دیگه حرفی نزد
جنی گفت-همین که گفتم رزان...شیوه کار منو که بلندی؟..باهات میام و کریستال رو نجات میدیم!
رز اهی کشید و زیر لب گفت-ولی شما دوتا کار احمقانه ایی نمی‌کنید!
و همراه با جنی از ماشین خارج شد و البته در ماشین رو قفل کرد
تهیونگ و کوک همزمان با هم داد زدن- هیییی..قرار ما این نبود.....افسررررر
-------
ارو وارد گاراژ شد
-کیرستال؟
جلو تر رفت و خیلی طول نکشید که استیو رو همراه با کریستال دید
+اروم سربازرس...کریستال بچه ی خیلی خوبیه
و بعد با پوزخند از جا بلند شد
کریس اروم گفت-خاله...میشه از اینجا بریم من میترسم!
استیو با قهقه گفت-خاله؟...من فکر کردم برادرزادته!
رزان بدون اهمیت گفت-اره میریم کریستال..نگران نباش
ولی الان میخوام قایم موشک بازی کنیم باشه؟...تو برو و قائم شو...منم میام دنبالت.
کریستال اروم اسب تکشاخشو برداشت و با تردید به سمت یکی از در ها برای قایم شدن رفت
استیو بعد از رفتن دختر بچه گفت-گردتبتد؟
کریستال به شدت ترسیده بود
اون نمیدونست اگه عمشو از دست بده باید چیکار کنه
اون دختر بچه شیش ساله دیگه کیو توی زندگی داشت؟
میتونست عمه رزان یا به اصطلاح خاله رز رو کنار اون مرد وحشتناک از بین دیوار های آهنی گاراژ ببینه
اما با گرفتن دستی روی دهنش جیغ خفیفی کشید و به طرف فرد برگشت و با دیدن جونکوک به گریه افتاد
کوک به کمکش اومده بود
-جونک بوک!
جانکوک که روز اسمش خیلی حساس بود برای اینکه جو رو عوض کنه گفت-جونک‌بوک دیگه چه سمیه بچه؟
کریستال ما بین گریه هاش خندید و کوک رو محکم بغل کرد
-خیلی خب بچه...بیا از اینجا بریم بیرون!
---------
رزان آهسته گردنبند رو روی زمین گذاشت
استیو اروم خم شد و گردنبند رو برداشت و با نیشخند گفت-ممنونم
اما وقتی سرشو بالا اورد دیگه رزانی ندید..بلکه اون کیم جنی بود
-خودت بگو...برای کدوم جرمت بندازمت هلفدونی؟
پاپوش ساختن...آدم ربایی..اتهام قتل...کشتن کشیش...زدن زن و بچه...مواد فروشی ...تجاوز؟...و و و؟
استیو اول شکه شد اما بعد با لبخند کج گفت- هیچکدومش...چون الان خودتم به همون روشا میکشم!
+اوه بیخیال نمیخواین بگین که دوباره باید شاید تجاوز به کیم جنی باشم؟...میدونی از پرونده بالرین سالن شرقی اصلا خوشم نیومد.!
با صدای فرد آشنایی که با سردی کلمات رو پشت هم میچید به پشت سرش نگاه کرد
جنی با دیدن تهیونگ که خیلی پوکر و ریلکس جلوی استیو وایساده بود زیر لب فاکی گفت اونجا چیکار میکرد..چجوری از ماشین جیم زده بود؟
توی فکر بود  و بعد با اشاره هایی که تهیونگ برای فرار بهش میکرد اروم چند قدم دور شد
استیو با خنده هوسناکی گفت-اوه...ارباب تاریکی...واقعا چطوری شیطان؟.
تهیونگ با پوزخند و لحن مسخره ایی گفت-به جون تو...بهتر از همیشه!
سرفه ایی کرد و ادامه داد - باید بگم گیجم کردی...ولی
دوباره پشت سر استیو جایی که جنی ایستاده بود نگاه کرد و حالا کاملا بهش فهموند که باید از اونجا فرار کنه
به کمک رز برن و مخفی بشن
و جنی هم همین کارو کرد

Black Devil Where stories live. Discover now