صدای ظرف ها و نور خورشیدی که مستقیما به بدنش میخورد و صورتش رو میسوزوند، اروم چشماش رو باز کرد و به سقف نگاه کرد
سرش گیج میرفت و حال خوبی نداشت
موهای روی صورتش رو کنار زد و چتری هاش که بر اثر بد خوابیدن فرفری شده بود رو صاف کرد و به صورت نشسته درومد و دور برش رو نگاه کرد
آب دهنشو پایین فرستاد و با صدایی که از توی دستشویی میومد سر جاش یخ کرد
-هی دتکتیو....تو واقعا خیلی بد میخوابی!
با شنیدن صدا توی جا پرید و بعد از دیدن تهیونگ نفس راحتی کشید
تهیدنگ پوزخندی زد
-جدی میگم .... کمرم هنوز درد میکنه
یکم وایساد تا حرفش رو آنالیز کنه و به یاد بیاره دیشب چه اتفاقی افتاد
اما س درد مزاحمش نمیذاشت پس ملحفه ی سفید رو کنار زد و با ندیدن لباس توی تنش و بدن لختش جیغی زد و پتو رو کامل روی خودش کشید
-چه غلطی کردی تهیونگگگگ....تهیونگگگگگگ
داد زد و ته با هر دادی که میزد قهقه هاش شروع میشد
+ای بابا...بیدار شو بعد بنداز تقصیر من میدو.....
جنی با شتاب از روی تخت بلند شد و مطمئن شد ملحفه کامل پاها و بدنش رو میپوشونه
-هیشششششش ..... دهنتو ببند تهیونگ..هر اتفاقی که دیشب افتاده تا آخر دنیا فسیل میمونه و...
+باشه ولی...ما دیشب
جنی داد زد
-گفتم حرف نزن تهیونگ.....حرف نزنننن
تهیونگ خندید جلوی آینه ایستاد تا موهاش رو درست کنه
+جنی...اروم باش...ما هیچکاری نکردیم!
جنی جا خورد و ابرو بالا داد و با حالت مرموزی گفت-چ..چی؟...نکردیم؟..چرا؟
تهیونگ نیشخندی زد و کمی از نوشیدنی توی لیوان نوشید
+میتونیم همین حالا انجامش بدیم..اگه خیلی دلت میخواد
جنی ابرو بالا داد و سمت تهیونگ رفت و کنارش نشست
-نه..ولی..ت..تو همیشه میخواستی منو بکشونی پای تخت !!
تهیونگ صورتشو نزدیک جنی برد و به چشماش نگاه کرد
-نه تا وقتی که مستی!...من نمیخوام ازت سو استفاده کنم!
جنی کمی مکث کرد
چه فکری راجب به تهیونگ کرده بود؟
اون فقط خیلی خوب بود و اینو به خودش اعتراف کرد
در کسری از ثانیه دوباره چشماش خشمگین شد و گفت-پس چرا لباسم تنم نیست
تهیونگ نیشخند کشیده ایی زد و با شیطنت گفت
-اوه خدا...یعنی یادت نیست چطور منو از خواب بیدار کردی و داد زد فاک بهت لوسیفر...اینجا مثل جهنم گرمه و بعد لباست رو دراوردی؟
اون واقعا این کارو کرده بود؟
چهقدر خجالت آور!
لپ های سرخ شدش توی دید تهیونگ قرار گرفت
ته خندید و گفت-خجالت آوره نینی؟
-نینی؟
تهیونگ از جنی فاصله گرفت و با آوردن هودی سفید رنگش و دادنش به جنی گفت-وقتی خجالت میکشی شبیه یه بچه یک ساله میشی!
و بعد هودینی رو توی بغل جنی پرت کرد
-بیا...به نظرم راحت تر از لباس قرمز تنگ دیشبته!
جنی نفس عمیقی کشید و غرغر کنان سمت دستشویی رفت
طولی نکشید که صدای جیغش بلند شد و سراسیمه از دستشویی بیروت اومد و یقه ی لباس تهیونگ رو توی دست گرفت
-تو...گفتی کاری نکردیییی!
تهیونگ نیشخند زد و با نگاه کردن به کبودی گردن دختر و جواب داد
-بازم یادت نمیاد؟...تو منو تهدید کردی که اگه نبوسمت با چاقو میکشیم!
جنی دستش رو آزاد کرد و زیر لب گفت
-واقعا اینکارو کردم؟
تهیونگ ابرو بالا انداخت
-واقعا
جنی موهاشو بالا داد و نفس عمیقی کشید لیوانی که توی دست تهیدنگ بود رو ازش گرفت و یکسره محتویات داخلش رو بالا زد
-هی اون مال من بود
جنی سرفه ایی کرد و چشماشو توی حدقه چرخوند و سمت مبل رفت
تهیونگ نگاهیی بهش انداخت
هودی سفید توی تنش تا پایین زانوش میرسید اون رو شبیه یه نینی کوچولو کرده بود
لبخندی زد
جنی زیر لب گفت-هواست به چشمات باشه تهیونگ
وی جا خورد
+ تو پشت سرتم چشم داری؟
-میتونم سنگینی نگاهتو حس کنم!
تهیونگ لبخندش رو خورد و گفت-خببرنامت؟
جنی خودشو روی کاناپه پرت کرد و با فرستادن پیامی گفت-بهت میگم..اما اول باید به یکی زنگ بزنم
ته سری تکون داد و رو به روی دختر نشست و بهش زل زد
طولی نکشید که با صدای آیفون جنی از جا بلند شد و خیلی ریلکس در رو باز کرد و بعد از دقیقه ایی جعبه ایی با خودش به داخل اورد و اون رو روی میز گذاشت
تهیونگ با کنجکاوی پرسید
-این چیه؟
+انتظار نداری که با لباس دیشبم برم بیرون!...یه عالمه ودکا و شامپاین ریخته بود روش
تهیونگ سری تکون داد و به لباس توی دست جنی نگاه کرد
و یاد دیشب افتاد
البته نه اینکه یادش رفته باشه
اون تموم لحظات رو به حافظه ی بلند مدتش هدایت کرده بود
اما مچ دست دختر که با لوازم آرایشی مخفی میشد رو نادیده گرفته بود
مدرک فاکی که نشون میداد حرف های فرانک درسته
مردد پرسید:
-جنیا....
طولی نکشید که جنی جواب داد
-بله؟
-میشه..یه سوال بپرسم؟
جنی همونطور که کتش رو تن میکرد و جلوی آینه موهاش رو مرتب میکرد هومی زیر لب گفت.
-نمیخوام بد برداشت کنی که من حرف های فرانک رو قبول دارم نه...من کاملا باورت دارم ولی...
پشت سرش قرار گرفت و اروم گفت
-من دیشب دستتو دیدم...و تو...خب...تو
جنی منتظر موند
صدای تپش قلبش بالا میرفت و این از تهیدنگ دور نمیموند چون فقط چند میلی متر باهاش فاصله داشت
تهیونگ زیر لب گفت-تو معتادی؟
جنی سریع برگشت و به چشم های دوزخیش نگاه کردو محکم گفت-خفه شو!
تهیونگ رو کنار زد و به سمت اشپزخونه رفت
-نه خب...چرا جنی؟
+چی چرا تهیونگ؟...عجیبه؟
-اره..اره عجیبه...اونا جای تزریق بود جنی با خودت داری چیکار میکنی؟
کاراگاه عصبی جواب داد
+یه جوری حرف نزن اینگار خودت سمبل پاکی هستی
-نه لعنت بهت...فقط جوابمو بده چرا باید معتاد باشی؟
جنی با خونسردی چشماشو بست و گفت
-کمکم میکنه آزادانه فکر کنم...من معتاد نیستم
تهیونگ پوزخند عصبی زد و شیشه ی عطری رو توی دستش فشار داد
+معتاد نیستی؟...گادفورسیک..تو داری استفاده میکنی و بعد میگی نیستم؟
-درسته..من فقط مصرف کننده ام ... این دوتا فرق دارن ...بعدشم جوری رفتار نکن اینگار تاحالا لب به مواد نزدی!
تهیونگ موهاشو بالا داد
-زدم...خودتم میدونی که هیچی ازم بعید نیست پس زدم...ولی جنی اینا روی من تاثیری نداره...
دختر نفس عمیقی کشید و با داد گفت-
مثلا نگرانمی؟امکان داره زود تر بمیرم تهیونگ؟...مهمه...نه. ...همچین پرهیز جاودانگی نیست تهیونگ...مثل تو که دیگه جاودانه نیستی!
و بعد از اتاق هتل بیرون زد
و تهیونگ رو تنها گذاشت
لوسیفر پوزخندی زد و گفت-درسته...شاید الان تو اون مواد معتاد کننده ی منی...و کاری کردی که زودتر بمیرم
***
به به
یه سال نبودم خیلی حمایت کردیناااا
به خدا که وی پی انم وصل نمیشد براتون پارت بزارم
نمطشمپسمشپسمممم
ولی برگشتم
پارت های جدید ادیت نشدن و غلط غلوط زیاد داره
اما به محضه اینکه فصل یک بلک آنجل تموم شه یه تغییر حسابی باید توش ایجاد کنم
BINABASA MO ANG
Black Devil
Fanfictionشیطان هایی با نقاب انسان🥀 mistress of the devil ⭑Black angel⭑ 𝑮𝒆𝒏𝒓𝒆: 𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏𝒕𝒊𝒄 𝑨𝒅𝒗𝒆𝒏𝒕𝒖𝒓𝒆 𝑭𝒂𝒏𝒕𝒂𝒔𝒚 : 𝑴𝒚𝒔𝒕𝒆𝒓𝒚 𝑺𝒂𝒅 𝑺𝒎𝒖𝒕 𝑪𝒐𝒖𝒑𝒍𝒆 : 𝒕𝒂𝒆𝒏𝒏𝒊𝒆 𝒓𝒐𝒔𝒆𝒌𝒐𝒐𝒌 Chapter One : 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊�...
