part 26

122 25 23
                                        

با شتاب میدوید و نفس نفس میزد
اضطراب داشت و از پله ها تند تند میدوید تا به در خونه رسید
چند بار با مشت به در زد و با داد گفت
-برایان .... برایان لطفا درو باز کن
وقتی صدای برادرش رو نشنید بلند تر جیع زد
-الیس .... خونه ایی؟ .... لطفا درو باز کن خواهش میکنم
جیغ میکشید و هیچ صدایی جز طنین خودش توی راه روی خلوت نمیشنید
با دستای لرزون با جیمین تماس گرفت
-جی ...جیمین خواهش میکنم بیا .... برایان درو باز نمیکنه
آدرس رو برای جیمین ارسال کرد و گوشیشو روی زمین انداخت ... با گریه کلت رو از روی کمر بندش جدا کرد و با لگد محکمی در سفید رنگ رو شکست بغضشو قورت دارد
احتمال چیزی که باید میدید بد طور روحشو شکنجه میداد و بهش حمله ی عصبی وارد میکرد
خونه ی برادرش در سکوت بود ... سکوت مطلق که با صدای
گریه ی بچه ایی شکسته میشد
به دور بر نگاه کرد
همه پیز سر جای خودش بود ... ولی ... .
با صدای گریه ی برادر زادش ...کیرستال کوچولوش به سمت اتاق نوزاد رفت
-تال .. عزیزم ..م
حرفش نصفه موند و با چشمای لرزونش به جسد تیکه پاره ی همسر برادرش آلیس ، و برادر بزرگ ترش که به دار کشیده شده بود ، برایان ، نگاه کرد
نمیتونست باور کنه که عزیزانش رو از دست داده
تعادلش رو از دست داد و روی زمین نشست و شروع به جیغ زدن کرد
موهاشو توی دست گرفت و کشید جیغ میکشید و اصلا متوجه ی اطرافش نبود
اون متوجه جیمین ، آژیر پلیس و دختر بچه ایی که توی گهواره سفیدش گریه میکرد نبود
میتونست بگه مغزشو از دست داده و روانی شده
با نفس نفس از خواب پرید و به آینه ی روبه روی تختش نگاه
کرد با صدای موبایلش به خودش اومد
جیمین بود ، پس سریع برداشت و بدون معطلی گفت
-من ... اون کابوس مسخره رو دوباره....دوباره دیدم جیمین ... کمکم کن
رز با صدای لرزون و گریون میگفت و موهاشو چنگ میزد
جیمین اروم لب زد
-گریه نکن رز ... گریه نکن ... میدونم برات سخته ولی بدون من پیشتم ... گریه نکن باشه؟
جیمین وقتی هنوز صدای گریه ی رزان رو میشنید دوباره گفت
-رز قشنگ من ... از اون ماجرا هفت سال گذشته رزان ... کسی دیگه قرار نیست از پیشمون بره
رز کمی آروم تر شده بود ... جیمین نفس عمیقی کشید زمزمه کرد
-من دوست دارم .. میدونی ؟ .... دیگه گریه نکن ... من همیشه کنارتم ... رز قرمز من .. شب بخیر
رزی لبخند بی جونی زد و بعد از شب بخیر تلفن رو قطع کرد
با زدن موهای طلایی به سمت بالا به سمت دستشویی رفت تا صورتش رو با آب بشوره .
اما کاش هردوشون میدونستن .. که قرار نیست تا همیشه کنار هم بمونن ...و بزودی جدایی عظیمی پیش میومد
⭑⭑⭑⭑⭑⭑
- اون واقعی بود من مطمئنم... خودم دیدمش ... و شک ندارم
جنی با خودش زمزمه میکرد و همزمان به دیوار سفید رو به روش که حالا پر از علامت و نشونه از پرونده ی آملی دختر فرانک بود ، زل زد
تمام اون روز رو توی ذهنش جندبار مرور میکرد
ساعت ۷ صب بود و اون هنوز نخوابیده بود ... موهاشو بالا زد و نفس عمیقی کشید
درست زمانی که می‌خواست به تخت بره چیزی یادش افتاد
سریع دوباره سمت دیوار رفت
ابر وبالا داد و زمزمه کرد
-املی ... همه ی کاراشو با دست راست انجام میداد؟
و بعد با آوردن ایپدش و سرچ کردن اسمش توی گوگل و دیدن چند فیلم نظریشو  تایید کرد .
ولی چیزی که این وسط مشکل داشت این بود که آملی که اون روز دیده بود
بیشتر کار هاشو با دست چپ انجام می‌داد
با عقل جور در نمیومد اما با شنیدن صدای تهیونگ که پشت سرش بود نیشخند زد .
تهیونگ با جمله ی "صبح بخیر دتکتیو" هواس جنی رو جمع کرد
جنی سریع برگشت ابرو بالا انداخت
-صبح شده؟
به سمت پرده ها رفت و اونارو کنار زد نور چشماش اذیت میکرد
درست مثل وقتی که تیر خورد ، یا زمانی که تهیونگ رو میبوسید
نیشخندش محو شد ، نفس عمیقی کشید و به سمت وی برگشت .
هر چیزی کوچکی اونجا ، یادش میورد که دیگه قرار نیست همکارش رو ببینه . آهی کشید و چتری هاشو مرتب کرد
-چیزی هم دستگیرت شد؟
تهیونگ پرسید و روی تخت نشست ... جنی به سمت یخچال کوچیکی که توی اتاقش بود رفت و با برداشتن بستنی مورد علاقش سری تکون داد
-بجز یه چیزی ... که فرضیش رد میشه ... آدم میتونه از هر دو دستش استفاده کنه  ؟
تهیونگ ابرو بالا انداخت ... جنی به تهیونگ زل زد
اوه ...  وقتی اون پسرو اولین بار دیده بود قرار بود یه انسان عادی ، سریش و منحرف مثل باقیه آدما باشه
ولی وقتی فهمید تهیونگ سر دسته ی تمام مخلوقات و کائناته  ، یه شیطانه
کم کم داشت چیزی رو می‌فهمید... به چشمای خاکستری ی تهیونگ زل زد .. زل ؟
اون داخل چشماش غرق شده بود ،کر شده بود ، نفس کشیدن رو فراموش کرده بود
نه تا زمانی که قیافه ی وحشتناک شیطانیش از جلوی چشمش رد شد
قلبش تیر کشید و چشماشو از روی تهیونگ برداشت
ته سرشو به عقب پرت کرد و  پوزخندی زد - حتما باید فکتو توی دستم بگیرم تا ارتباط چشماتو باهام قطع نکنی؟
اینکه اون پسر تغییر مود میداد و با صدای بمش با جنی صحبت میکرد ، قلب دختر رو به بازی میگرف .
جنی چتریاشو بهم زد و رو به روی تهیونگ نشست
-یه چیزی قراره بگم ... از نظر خودم خیلی مسخرست
تهیونگ دکمه ی پیراهنش رو باز کرد و پا روی پا انداخت
جنی به گردن تهیونگ نگاهی انداخت
-تو ... ارباب جهنمی درسته؟ ... اون پایین پایینا با کلی کائنات سر کله داری .. درسته؟
تهیونگ با پوزخند جواب داد - هنوزم شک داری؟
جنی محکم سرشو به چپ راست تکون داد زیر چشمی نگاهی به خط فک تهیونگ انداخت 
لپاشو باد کرد و مشکوک پرسید - امکان داره ... بدن یه انسان توسط کسی کنترل بشه؟
تهیونگ ابرو بالا انداخت و به دختر روبه روش نگاه کرد نیشخندی زد
-کنترل ؟ ... مثل وقتی که بدنتو به سمت تخت میبرم؟
البته که داشت دختر رو اذیت میکرد ، اون فقط میخواست گونه های سرخ شده ی کیوتشو موقعی که بهش یاداوری میکرد که چطور اون شب  میبوسیدش رو ببینه
هر چند ، فقط یه بوسه بود !
جنی چشماشو محکم بست و با ناله گفت - نه احمق ، محض رضای خدا دودقه جلوی ذهن منحرفتو بگیر
تهیونگ اخمی روی ابروهاش نشوند و با چشمای خاکستری پشت موهای مشکی و فرفری که روی صورتش ریخته بود نگاهی به کاراگاه انداخت ارنجشو روی زانو گذاشت و به جلو خم شد
با دستای بزرگش فک کوچیک جنی رو توی دست گرفت و با نیشخند لب زد
-بگو که نمیخوای دارک سایدمو دوباره ببینی پرنسس؟
فکشو محکم ول کرد و باز گفت - ذهن منحرف برای من مثل اکسیژن میمونه ... ادامه بده!
جنی نفس عمیقی کشید ادامه داد - باور کن من دارم اکسیژنتو میسازم شازده!
تهیونگ با لبخند ابرویی برای دختر زبون دراز روبهروش  بالا انداخت
جنی نفسی از روی ناامیدی کشید
-جدی باش وی ....  کسی میتونه یه نفرو تسخیر کنه؟
تهیونگ دوباره سرشو به عقب پرت کرد و موهاشو به هم زد
از نظر جنی این فرضیه مسخره بود
اما تهیونگ ...
وقتی سرشو به عقب پرت کرد پوزخند ترسناکی زده بود
و فقط یه نفرو به خاطر داشت ... اورونوس
با چشمای برزخیش به جنی نگاه کرد
-اره ... امکان داره بانوی من !
⭑⭑⭑⭑⭑⭑
با خستگی بی‌سیمشو روی کمربندش نگه داشت و به سمته کافه رفت تا کمی قهوه بنوشه و خستگی رو از تنش بیرون کنه
روی میز نشست و دسته ی فنجون رو توی دست گرفت
قلپی از کافه ی تلخ نوشید
نگران رز بود
اون نصف شب راجب کابوسش میگفت ... و جیمین نمی‌خواست باز هم رز رو افسرده ببینه ... دیدن اینکه رز کوچیکش در حال پژمرده شدنه میتونست اونو تا مرز مرگ ببره
به نوتیف روی گوشیش که دیروز از طرف جنی بود نگاه کرد
"جواب رو پیدا کن و به لاس وگاس بیا"
پورخند زد
بعد از ضایع کردنشون جلوی خبرنگاران و کشوندن رزان به اونجا حالا نوبت خودش بود
عصبی شماره ی جنی رو گرفت و با صدای نا آشنایی کپ موند
ابروش بالا پرید
-چی میخوای؟
+عام ... جنی؟
-گاد دِم ...کامان ... جدی صدای من شبیه دختراس؟
+شما؟
مرد شاکی پشت تلفن جواب داد
-تو زنگ زدی ... ببینم رو دراگی؟
+ نه خب ...من به گوشیه جنی زنگ زدم ... و شما؟
مرد
_اوه ... درسته .. من جانکوکم از رز بپرس بهت میگه ... گوشیه جنی توی اتاق جا مونده ...

Black Devil Where stories live. Discover now