part 13

133 27 7
                                        

با سرعت وارد خیابون خلوت شد . هوا تاریک شده بود .
-ی کمکی میکنی اقا؟
پسر بچه ایی  با لباس های نسبتا پاره پرسید .
+نه برو پی پیکارت ..
پسر بچه دماغشو بالا گرفت و گفت
-بیخیال اقا تو دیگه مثل بقیه نشو خب
سرجاش ایستاد و هوفی کشید . به سمت پسر رفت و چند تا اسکناس
کف دستش گذاشت و وقتی میخواست بره پسر از دستش کشید .
و خیلی اروم گفت
-قانون اول پیدا کردن کیم جنی اینه که خودش میاد دنبالت . مورد تک خنده ایی زد و گفت
+کیم جنی گدا گشنه هارو می‌فرسته واسه من؟
پسر اخمی کرد و گفت
-از این گوشی میتونی بهش زنگ بزنی ..جیمز گوپر .
جیمز گوشی رو از پسر گرفت و بعد حرکت کرد . گوشی چند ثانیه
بعد زنگ زد و جیمز جواب داد .
+خب میشه گفت کارت خوبه ...کجایی!
جنی از پشت تلفن جواب داد =
-چند سال پیش ی مسابقه شرط بندی بود...من بردم و یکی از این
ساختمون ها به نام من شد . هنوز توش وسیله ای نیست ولی بدرد
بخوره . بیا جلوتر بعد ی نشونه میدم که بفهمی کدوم ساختمونه .
+میخوای چیکار کنی! جنی با صدای محکم تر گفت-
*فقط بیا..
+چون به همکارت شلیک کردم میخوای انت...
حرفش با دیدن تصویرش روی مانیتور  ساختمونی قطع شد . تصویر خودش
روی ی ساختمونه افتاده بود و این باعث شد جیمز بفهمه جنی کجاست
جیمز نگاهی به اطراف کرد و بعد وارد ساختمون شد . ساختمون خالی از سکنه..مقابلش ی نفر رو دید که روی صندلی نشسته اما صورتش کاملا ناپیدا بود ..حدس زد جنی باشه پس استاد .
-اون ازت مدرک داره مگه نه جیمی.... حالا هروقت بخواد از زیر جرم
هاش قصر در میره چون حکم ازادی تورو داره...
جیمز خندید و گفت
+تو...نمیتونی مدارک رو پس بگیری .
جنی دست به کمر ایستاد
-اینکارو نمیکنم...نشونم بده . مهارت تیر اندازیتو میگم..تو قبلا داخل ی تیم جاسوسی بودی و مردم زیادی رو کشتی نه؟
جیمز با یاداوری اون خاطرات چشماشو بست . کلتشو همراه ی سکه
دراورد و بعد از پرت کردن سکه به هوا دقیقا در وسط سکه شلیک
کرد . کاملا دقیق..
-افرین جیمز..
صدای به شدت واضح از پشت سرش گفت...که مال
جنی بود .
جیمز سمت جنی برگشت و بعد از دراوردن گوشی از داخل گوشش به
تماس پایان داد .
+پس ی عروسک بود که اونجا گذاشتیش..ی حقه واضح بود . جنی با خم گفت
-تو به تهیونگ شلیک کردی دقیقا نزدیک قلبش..برای به بیمارستان
انداختنش کافی بود ولی برای کشتنش هرگز..به هر حال من برای
صحبت راجع تهیونگ نکشوندمت اینجا...هیچکس...نمیتونه کیم جنی
رو پیش بینی کنه حتی با حقه های احمقانه و ساده گانش...چون
هیچوقت این مدلی نیستن
جنی تموم برق هارو روشن کرد و جیمز..با بهت سمت صندلی
برگشت..اون عروسک نبود ...اون همسر دوست داشتنی و عزیزش
بود که حاال با قیافه خیس از اشک و شکسته بهش زل زده بود.
-اره جیمی. منو هیچوقت دست کم نگیر ..روی صندلی بشین و بگو
..تا بدتر زندگیتو نابود نکردم .
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
ساعت تقریبا ۴ و ۵ صبح بود و هنوز خوابش نبرده بود . دم و
دستگاهایی که بهش وصل بودن بدجور رو مخش بود .
نفس عمیقی کشید و چشماشو بست اما دوباره صدای مزاحم سمائل اونو از خواب بیدار کرد
_چرا یه فرشته باید توی بیمارستان باشه...چی...عو مادر...درست میبینم اون که کیم تهیونگه....همکار کاراگاه بزرگ...کیم جنی!..
قهقه ایی زد
-خیلی مسخرست...خیلی کسالت آوره
نفس صدا داری کشید و به در نگاه کرد
در باز شد و
چهره لوسی لجر  در چهار چوب در نمایان شد . انقدر حال نداشت که
که پاشه و پذیرایی کنه...ولی تا حد تعجب کردن و نیشخند  میتونست .
-تعجب کردی تهیونگ...
چهره لوسی بی روح و سرد بود..چشمایی به شفافی اب دریا داشت
..هم زیبا..و همون حد ترسناک
+تهیونگ با صدای دپ و بم همیشگیش گفت-چی میخوای؟
لوسی نزدیک تر شد و مقابل صورت تهیونگ قرار گرفت و تو
چشماش خیره شد . انگشت های یخ زدشو رو صورت تهیونگ کشید و
نیشخندی زد .
-بیشتر دخترا عاشق قیافت میشن...ولی میدونی من از چی تو خوشم
میاد...اهرم فشارت...
تهیونگ اب دهنی قورت داد و منتظر به جلر خیره شد . لوسی
همونطور که تو چشماش خیره بود با لحن ترسناکی لب زد =
-خود قبلیت...لوسیفر .
اون زن حتی اسم واقعیش رو هم میدونست!
تهی نگ با اخم پرسید
-اینارو..کی بهت گفته؟
-فکرشم نمیکنی . هرگز فکرشم نمیکردم شیطانو مقابلم ببینم
ضربان قلبش روی هزار رفت..کی اینارو بهش گقته بود؟از کجا از
هویتش خبر داشت؟
لوسی انگشت های تهیونگ رو تو دستش گرفت و به دقت بهشون نگاه کرد .
-انگشتات...شبیه انگشت های ی هنرمنده یا ویالونیست ....موندم چندنفرو با دستات به کشتن دادی!...دستات به بدن کاراگاه کوچولوت خورده؟....عاه خدا
انگشتاشو میون دستاش رها کرد . تهیونگ تکونی خورد و روی پاهاش ایستاد
لوسی تهیونگ رو محکم به دیوار اتاق زد و دستشو روی قفسه سینه ی لختش حرکت داد و پشت گوشش گفت!
-ولی خودت....وای خودت...کیم جنی بفهمه کی هستی چیکار میکنه؟
مطمئنم ازت متنفر میشه و وحشت میکنه....صبر کن...اهرم فشار تو
خود قبلیت نیست...اهرم فشارت اون کاراگاه روانیته .....درست نمیگم....کیم جنی....همون دختریه که قلب شیطانو به بازی گرفته؟
نفس هاش کند شد ولی ذره ای نشون نداد ...سمت چپ قفسه سینش به شدت درد میکرد
فقط سرشو نزدیکتر اورد
گفت=
*لوسی جلر...تو قراره تو جهنم بسوزی . جلر نیشخندی زد
-همین الان کنار شیطان نشستم لوسیفر....یا بهتره بگم...سمائیل .
از تهیونگ جدا شد و ادامه داد-
بهتره اون ماسماسَکو درست کنی اخه یکمی باهاش ور رفتم .
امیلیا گفت و چند قدم به عقب برداشت و قبل رفتن باید حرکت معروفشو انجام میداد .
سرشو دوباره نزدیک اورد و لباشو روی لبای تهیونگ قرار داد و محکم بوسید
اما لوسیفر بی جون تر از اونی بود که دختر مقابلشو پس بزنه
جلر ازش جدا شد و زیر لب گفت-دوسش داشتم
نیشخندی زد و بعد از در خارج شد
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
جنی به کای نگاه کرد و گفت-چقدر بهش مواد دادی؟
+نگران نباشید خانم کیم پسرعموتون طوریش نمیشه فقط ی چند ساعتی
بیهوشه .
جنی سری تکون داد و اهسته لبتاب رو از زیر دست برادرش بیرون
کشید . ساعت 8 صبح بود و وقت پایان این بازی بود . سمت هلیکوپتر که در حیاط به شدت بزرگ پسر عموش فرود اومده رفت و سوارش شد .
(ساعت 6:45دقیقه...پنت هوس بزرگ لوسی جلر)
.
.
.
.
بعد اینکه هلیکوپتر فرود اومد پیاده شد و وارد پنت هوس شخصیه
لوسی شد و جلر هم منتظرش بود .
+خوش اومدید خانم کیم..چند ساعت پیش از پیش همکارتون
برگشتم..اون حالش خیلی خوبه .
جنی نیشخندی زد و سری تکون داد . -بله...خودم میدونم
جلر دندوناشو روی هم فشار داد
-بفرمایید بشینید .
جنی روی مبل نشست و لبتاب روی میز گذاشت .
-بیا...اینم اون مدارک مخفیی که میخواستی..فقط کافی بود بیای پیش
خودم و اونوقت خیلی راحت از پسر عموم  کش میرفتم..نیازی نبود دوست
صمیمیش جیمز گوپر رو تحت فشار بزاری .
جلر پوزخندی زدو پای راستشو روی ای چپ انداخت 
-من عاشق بازی به اهرم فشار مردمم..جیمز گوپر دوست صمیمه
کایه...پس اگر گوپر رو تو مشتم داشته باشم..انگار کای رو تو
مشتم دارم. ولی...میدونی ..بنظرم روی تو فشار بیارم..تهیونگم تو
مشتم دارم ..هم تهیونگ و هم کای .
جنی نیشخندی زد
-و اونوقت از چه نوع اهرم فشاری میخوای روی من استفاده کنی؟
اهرم فشار من تهیونگ نیست . جلر با تردید گفت-
-درسته...نیست . اخه تو که قلبی نداری .
جنی نیشخند کوتاهی زد و سری تکون داد .
-ولی جفتمون میدونیم که این زیاد راجع تو درست نیست ....من مطمئنم اهیونگ نقطه حساسیه برا تو...همونجور که تو براس اون نقطه مرکز و حساسی!
جنی نفس عمیقی کشید و اهی از ته گلوش خارج کرد .
-چرندیاتو تموم کن....مدارک جیمز گوپر..در ازای مدارک مخفی . رد کن بیاد .
جلر فقط نیشخندی زد ...و بعد لبخند..و بعد خنده .
-بپرس چرا دارم میخندم ؟زود باش بپرس
جنی سری تکون داد و پوکر گفت!
-عو خدا...چرا داری میخندی؟ جلر از رو کاناپه بلند شد
-چون..وای خدای من..فکر نمیکردم تا این حد احمق باشی ...مدرک
مدرک مدرک کدددوم مدررککک؟ هیچ مدرکی وجود نداره هیچ فضای
مخفی هم زیر این ساختمون وجود نداره...همش اینجاست...همش توی
ذهنمه .. و دستشو روی سرش گذاشت
جنی پوکر به چهره ی لوسی  که میخندید نگاه کرد .
-هیچوقت کسی اون مدارکو نمیتونه ازم بگیره چون وجود خارجی
نداره ..داخل ذهنمه..تمومی اطالاعات داخل ذهنمه . تو که خودت با
این نوع روش ها اشنایی داره جنی
کاراگاه سر تکون داد و بعد
چشمای جنی با دیدن اشَعه روی سر و بدن خودش درشت شد . به
سرعت بلند شد و بالای سرشو نگاه کرد
+به کیم جنی شلیک نکنید گفتم به کیم جنی شلیک نکنید .
صدای کای  بود که از داخل هلکوپتر میومد . لوسی با خونسردی
از جاش بلند شد و سمت جنی اومد .
-این بار قهرمان بودن در این  بازی ممکن نیست خانم کیم..
کای که از داخل هلکوپتر به جنی که روش اشعه های قرمز رنگ
افتاده بود نگاه میکرد اروم لب زد=
+جنی...تو چیکار کردی؟
برای کای جنی الان هیچ تفاوتی با کوچیکی هاش نداشت
..کوچیک..بی دفاع..اما به شدت باهوش .
همون دختری که عاشقش بود
تصویر بچگی های جنی که داشت گریه میکرد و ترسیده بود جلوش
اومد...براش الان جنی بزرگسال نبود اونجا...جنی 7. 8 ساله 
بود..با این تفاوت که اصلا ترسیده و ناراحت بنظر نمیومد و این
عجیب بود .
جنی نیشخندی زد و جلوتر رفت .
و بلند گفت
-بیشتر راجب من تحقیق کن..من نه نابغه ام..نه قهرمان ..من ی کاراگاه دیوونه ام با عملکرد غیر قابل پیش بینی
تعظیم کوتاهی کرد و با پوزخند گفت
- ..شب خوش...دارلینگ
کلمه ایی که از تهیونگ یاد گرفته بود رو کشیده به زبون اورد
لوسی تا خواست حرفی بزنه با صدای بلندی روی زمین افتاد
بنگ....
گلوله ایی توی سرش خالی شد و روی زمین افتاد
جنی با بهت به دختر مرده نگاه کرد و گفت-کی اونو کشت؟
______________

سه روزی میشد که از ماجرای لوسی جلر گذشته بود و تهیونگ به خونه ی خودش برگشته بود و از کاراگاه هیچ خبری نداشت
جانکوک لیوان آخر ویسکی رو بالا زد و گفت-خب...بلاخره که مرخص شدی پیرمرد
ولی ته توجه ایی نکرد بیشتر ذهنش دور زخم روی بدنش و حرفای کوک و لوسی بود
-هوی...باتوام
تهیونگ به خودش اومد و رو به کوک گفت-هواسم بت هست..کانتینر گم شده و باید پیداش کنم...اما قبلش باید یه مشورت بگیرم
***
شنیدن زنگ ایفون از جا پاشد و در رو باز کرد . باید سری بعد
ایفون رو داخل یخچال میزاشت تا صدای مزخرفشو نشنوه..
صدای باز شدن در رو شنید ولی طبق معمول به خودش زحمت نداد
برگرده و ببینه کیه . تلفن رو دوباره نزدیک گوشش برد و جواب رزی
رو داد =
-اون ی هالوئه...وگرنه چرا خودش باید فکر کنه که ی مظنونه/
رزان بازم پا فشاری کرد
-مننن فککرر میکنمم اون ی مظنونههه .
-اگر ی مظنونه چرا باید پاشه بیاد پلیس و گزارش قتل رو بده؟ رزان با تردید گفت
-میخواد بگه خیلی باهوشه یا سعی کنه کسی بهش شک نکنه
جنی چشماشو محکم روی هم فشار داد و گفت-
که شما ها چقدر خرید شبیه من نبودن هم نعمتیه برای
خودش...مردی که به شدت چاقه و داد میزنه تنها زندگی میکنه و معتاد
به سایت های اینترنتیه..
نگاه گذرایی به پسر مقابلش انداخت و ادامه داد -
اوه...سلام تهیونگ . خود ناباوری و افسردگی امید به زندگی بسیار محدود..تو به
اینا میگی ی ادم باهوش رزان؟
تهیونگ همونطور که با چاقویی که پشت دستاش نگه داشته بود بازی
میکرد صداشو به صورت نمایشی صاف کرد
رزان از پشت تلفن بلند گفت-
من که نمیدونم چی میگی جنی باید برم در هر صورت اگر عالقه ای
به کار روی این پرونده داشتی خبرم کن .
جنی بدون هیچ حرف دیگه تلفن رو قطع کرد و سمت تهیونگ برگشت
پوکر گفت-میبینم خوب شدی!
تهیونگ پشت میز نهار خوری ایستاد و به جنی که به سمت یخچال میرفت نگاه کرد
خب من ی موجود ماور اطبیعه ام دیگه انقدر بدبخت نشدم که زمان
درمانم هم مثل انسان ها پیش بره..
جنی مثل همیشه پوکر به تهیونگ نگاه کرد .
-خب نمیدونم خبرداری لوسی جلر  چیشد یا نه ولی تا همین حد بدونی
که ناگهانی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مرد کافیه...هیچنشانی
از شلیک کننده و قاتل نیست . از فاصله 300 متری زدنش .
ولی لوسیفر برای شنیدن این حرف ها اونجا نبود
لوسیفر لب زد -
خب..ممنون از توضیحت ولی برای شنیدن اینا اینجا نیستم دِتکتیو.
جنی بستنی نعنایی برداشت  دوباره پشت به تهیونگ برگشت و رو صندلی نشست و مشغول
خوندن ادامه کتابش و خوردن بستنی شد .
-جدی؟...خب؟ تهیونگ اروم گفت
+میخواستم از ی چیزی مطمئن شم... جنی کمی از بستنی رو خورد و گفت-از چی؟
تهیونگ کف دستشو که دور تیغه چاقو بسته شده بود رو محکم کشید و
دستشو بالا اورد
-از اینک...
کف دستشو که همونطور بهش خیره بود رو محکم بست و چشماشو
روی هم فشار داد .
-ادامش؟ با صدای بمی گفت
-از اینکه روح تو منو آسیب پذیر میکنه...جنی!
- نه بابا؟...لالبد راست میگی دیگه.. منو بگو
فکر کردم برای ی پرونده اینجایی
تهیونگ اما نشنید. دستشو دوباره پشتش برد. دستی که حالا بخاطر
کشیدنش روی تیغه چاقو با خون رنگ امیزی شده بود.. و درد زیادی رو به تهیونگ منتقل میکرد

*************
شرایط پارت بعد-
همه ی پارت ها +10ووت بخوره
بوک رو به ریدینگ اضافه و منو فالو کنید
𝑷𝒍𝒆𝒂𝒔𝒆 𝒂𝒅𝒅 𝒕𝒐 𝒓𝒆𝒂𝒅𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒊𝒔𝒕 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆

Black Devil Donde viven las historias. Descúbrelo ahora