Part 9; Painting.

9.6K 1.3K 148
                                        

پــارت نــهـم؛ نـقــاشـی.

با حس لرزش موبایلش داخل دستش، چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند و بدون اینکه به خودش زحمت بده تا چک کنه کی باهاش تماس گرفته، اون رو ریجکت کرد.

نیازی به چک‌کردن نبود؛ می‌دونست که جونگ‌کوکه، چون محض رضای خدا! این هفدهمین باری بود که از دیروز تاحالا باهاش تماس می‌گرفت؛ تازه جدا از پیام‌های پشت‌سرهمش!

نمی‌خواست جوابش رو بده؛ به‌ هرحال بهش دروغ گفته بود و برای همین دیگه کاری باهاش نداشت.

از روی عادت دوربین سلفی موبایلش رو باز کرد تا خودش رو چک کنه و نگاهش به تارهای نقره‌ای موهاش افتاد.

درسته... رنگشون رو عوض نکرده بود؛ البته... هیچ ربطی به اینکه جونگ‌کوک بهش گفته بود که بهش میان، نداشت! فقط عوض نکرده بود، چون دوستشون داشت؛ آره...

_رسیدیم آقا.

با شنیدن صدای رانندهٔ تاکسی اینترنتی، نگاهش رو از موبایلش گرفت و هم‌زمان که داشت از ماشین پیاده می‌شد، اعلام کرد:

_آنلاین پرداخت کردم.

در ماشین رو بست و درحالی‌ که کوله‌اش رو روی دوشش می‌انداخت، اخم کمرنگی به‌خاطر نور خورشید بین ابروهاش نشوند و به‌سمت در مهدکودک قدم برداشت.

دم در کفش‌هاش رو داخل یکی از پلاستیک‌های یک‌بارمصرف اونجا گذاشت و به‌جاشون یک جفت از دمپایی‌های مهد رو پوشید.

هم‌زمان که سرش رو برای افراد رندومی که می‌دید، به‌نشونهٔ «سلام» خم می‌کرد، موبایلش رو داخل جیبش گذاشت و بند کارت شناساییِ مخصوص مهد رو دور گردنش انداخت.

کوله‌ و پلاستیک کفش‌هاش رو توی لاکرش داخل دفتر مدیریت قرار داد و به‌سمت کلاسش قدم برداشت.

برخلاف روزهای دیگه که با دیدن بچه‌ها ناخودآگاه لبخند روی لب‌هاش می‌اومد، امروز زیاد رمقی برای سروکله زدن باهاشون نداشت؛ اما خب... چاره‌ای هم نداشت!

در کلاس رو که باز کرد، بچه‌هایی که داخل کلاس حاضر بودن، با دیدنش از جاهاشون بلند شدن و شروع به سروصدا کردن.

لبخندی روی لب‌هاش نشوند و بعد از درآوردن دمپایی‌های مهد و گذاشتنشون داخل جاکفشیِ کلاس، در رو پشت‌سرش بست.

_سلام بچه‌ها!

دست‌هاش رو باز کرد؛ رو به بچه‌ها گفت و اون‌ها یک‌صدا جواب دادن:

_سلام آقای کیم.

_حالتون خوبه؟

باری دیگه به حرف اومد و بچه‌ها مثل قبل پاسخ دادن:

_بــله!

_خوبه.

دست‌هاش رو به هم کوبید و به‌سمت صندلیش قدم برداشت.

Signor Ex (Kookv)Where stories live. Discover now