پــارت پـنــجـم؛ پـاتــریـک.
_اینجا تهیونگ شی!
داشت دوروبرش دنبال فرد موردنظرش میگشت که با شنیدن صدایی، به اون سمت چرخید.
تونست یانگمی رو ببینه که پشت یکی از میزها نشسته و دستش رو بالا برده بود.
وقتی نگاه تهیونگ به دختر خورد، لبخند کمرنگی روی لبهاش نشوند و اشاره زد که بهسمتش بره.
بند کوله پشتیش رو محکمتر توی مشتش گرفت و بهسمت اون میز قدم برداشت.
_سلام.
همزمان که روی صندلیِ روبهروی دختر جا میگرفت، بهآرومی گفت و یانگمی با همون لبخند گفت:
_سلام. کلاسهات چطور بودن؟
_خوب.
تهیونگ با لبخند پاسخ داد و زیاد نگذشت که دختر دستش رو بهسمت پسر دراز کنه.
_احتمالاً اسمم رو میدونی؛ اما در هر صورت... من شین یانگمیام. سالآخر رشتهٔ مسجمهسازی.
پسر جوان دست یانگمی رو فشرد و سرش رو تکون داد.
_من رو هم که میشناسی... خوشبختم!
صدای تکخندهٔ یانگمی رو شنید و بعد از اون پرسید:
_حالا که بحثش پیش اومد... تو از کجا میشناسیم؟ یادم نمیاد قبلاً برخوردی با هم داشته باشیم.
دختر سرش رو به نشونهٔ تأیید تکون داد و بعد همزمان که دفترچهای فانتزی با طرح یونیکورن رو بههمراه یه خودکار از داخل کیفش خارج میکرد، توضیح داد:
_یه بار چند تا از بچهها داشتن صحبت میکردن و من اتفاقی دربارهات شنیدم؛ از همونجا میشناسمت.
تهیونگ متفکر سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
یانگمی دفترچهاش رو باز کرد و بعد از درآوردن در خودکار، با لبخندی دندوننما گفت:
_خیلیخب، بریم سراغ سفارش بامزهات! یه مجسمه از پاتریک؟
تهیونگ با خجالت دستش رو پشت گردنش کشید و نگاهش رو دزدید.
_برای خودم نمیخوام؛ واسهٔ خواهرزادهامه درواقع.
«خواهرزاده؟ لابد از خواهر نامرئیم! خدایا، این چه سفارشی بود؟»
توی ذهنش دروغی که گفت رو مسخره کرد و بعد تونست صدای دختر رو بشنوه.
_آه، چه دایی خوبی! بسیارخب، بیا راجع به جزئیاتش صحبت کنیم. دوست داری ارتفاعش چقدر باشه؟
*
_قرار اولت چطور بود؟!
یونگی به محض ورود تهیونگ به اتاق، با صدایی بلند پرسید و پسر کوچیکتر چشمهاش رو توی کاسه چرخوند.
YOU ARE READING
Signor Ex (Kookv)
Fanfiction← آقای اکس تمامشده. ✔️ تهیونگ روی همدانشگاهیش کراش داشت؛ اما برای اعتراف زیادی خجالتی بود و چه کسی بهتر از دوستپسر قبلی اون دختر میتونست بهش کمک کنه؟ +خیلیخب آقای اکس، حالا چکار کنم؟ _برای شروع، دو قدم بیا جلوتر پتال! کاپل: کوکوی ژانر: عاشقانه...
