پــارت هــفـدهـم؛ بـیـا رامــن بـخــوریـم.
_هی، هی! فکر کردی که داری کجا میری خوشگله؟
تهیونگ که پاورچین و روی نوک پاهاش بهسمت در خوابگاه قدم برمیداشت با شنیدن ناگهانی صدای پسر بزرگتر، با حرص سر جاش ایستاد و پرسید:
_ببینم تو پشتسرت هم چشم داری؟
جونگکوک با خندهٔ کجش بهسمتش برگشت و پاسخ داد:
_اوه، قندعسل! من همین دوتا چشمم هم به زور کار میکنن؛ ولی تو رو حس میکنم و بو میکشم.
پسر مونقرهای چشمهاش رو توی کاسه چرخوند و کولهاش رو روی زمین انداخت.
_مگه سگی؟!
پسر مکانیک خندید و بهطرف میز پایهکوتاهِ غذاخوری رفت.
_برای تو؟ میتونم باشم عزیزدلم. زود باش... اول صبحونه.
با اتمام حرفش میز رو جای همیشگی گذاشت و پسر کوچیکتر پشتش نشست.
_یا! اصلاً میدونی توی این یه ماه و نیم که با تو آشنا شدم، چقدر وزن اضافه کردم؟ شکمم کاملاً برآمده بهنظر میرسه!
جونگکوک دوتا کاسهٔ کوچیک برنج رو روی میز گذاشت و چشمهاش رو درشت کرد.
_واقعاً؟ خیلی خوبه. حدس میزنم نرمه... کاملاً مناسب برای گاززدن.
چشمهای پسر سالپایینی ریز شدن، دستش رو روی شکمش گذاشت و با لحنی آکنده از تهدید گفت:
_جرئت داری به شکمم دست بزن تا همین چاپستیکها رو توی چشمهات فرو کنم جانگ!
پسر موبلوند خندهٔ صداداری کرد و همزمان که طرف دیگهٔ میز رو اشغال میکرد، ظرف سوسیسهای سرخشده و سس رو روی میز گذاشت.
_نه، خوشم میاد عادت کردی بهم بگی جانگ و دربارهٔ شکمت... نگران نباش قندعسل، بهش دست نمیزنم؛ شاید زبو...
_جونگکوک!
صدای بلند تهیونگ بین حرفش شنیده شد و پسر بزرگتر دوباره خندید.
_بسیارخب، صبحونهام رو میخورم و حرف اضافه نمیزنم خوشگلم.
صبح اون روز درست مثل روزهای دیگه بود. بعد از صبحونه دو پسر با همدیگه به دانشگاه رفتن و پسر سالبالایی بعد از تنها کلاسی که داشت، اونجا رو به مقصد گاراژش ترک کرد.
صبح زود به تهیونگ گفته بود که امروز کارش بیشتر از همیشه طول میکشه و مجبوره با تاکسی به مهدکودک بره؛ هرچند پسر کوچیکتر هیچ مشکلی از این بابت نداشت.
وقتی کلاسهاش تموم شدن، یه ساندویچ سرد از فروشگاهِ دانشگاه خرید و تصمیم گرفت چون به اندازهٔ کافی وقت داره، پیاده به مهدکودک بره.
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Signor Ex (Kookv)
Фанфикшн← آقای اکس تمامشده. ✔️ تهیونگ روی همدانشگاهیش کراش داشت؛ اما برای اعتراف زیادی خجالتی بود و چه کسی بهتر از دوستپسر قبلی اون دختر میتونست بهش کمک کنه؟ +خیلیخب آقای اکس، حالا چکار کنم؟ _برای شروع، دو قدم بیا جلوتر پتال! کاپل: کوکوی ژانر: عاشقانه...
