یک هفته بعد
جان آخرین جعبه رو هم دور انداخت و بعد از اطمینان از بیرون رفتن زباله ها از دفتر توسط کارگر ساختمان، از آسانسور فاصله گرفت و به سمت در شیشه ای دفتر رفت اما قبل از هول دادن در چشمش به ییبویی افتاد که با لجبازی سعی داشت به تنهایی حرفای دکتر مبنی بر عدم استفاده از دستش رو به تخم عزیزش حساب کنه و اتاق خودشو مرتب کنه.
جان: خوبی شیشه ای بودن دیوارای این دفتر اینه که نمیتونی چیزیو ازم مخفی کنی وانگ کوچولوی... لجباز!!
جان لبخندی به تلاش ییبو لبخندی زد و در باز کرد و به سمت اتاق ییبو رفت و وارد اتاقش شد.
جان:هی وحشی دفترمون خیلی خوبه میشه گفت که عاشقش شدم... لعنتی این همه تجهیزات آخرین مدل رو تو خوابمم نمیدیدم... من تو سئول یه همچین اتاق باحالی ند... هی هی هی حالت خوبه؟؟ چرا اینجوری شدی؟؟ شبیه گوجه شدی چرا انقدر قرمز شدی؟؟؟
ییبو: دسـ... دستم... دستم موند زیر... آیییییییی... احمق به جای تماشای درد کشیدن من بیا کمکم کن دستم داره میترکه از درررررد!!
جان فوری به سمت ییبو رفت و کمکش کرد دستشو از زیر جعبه روی میزش برداره
جان: خیلی درد میکنه؟؟ میخوای بریم دکتر؟؟
ییبو: لازم نیست اون احمق فقط بلده بگه (صداشو کلفت کرد و چشاشو ریز کرد) فرمانده وانگ... بهتون گفتم نباید از این دستتون استفاده کنین... تا وقتی به حرف من گوش نکنین باید درد بکشین.
جان بخاطر ادا دراوردن ییبو پقی زد زیر خنده
جان: یاااا وحشی نگفته بودی تو کار دلقک بازی و تقلید صدایی... فکر میکردم فرمانده نیروی دریایی هستی!
ییبو لبخندی که بخاطر خنده جان روی لبهاش اومده بود خورد و پوکر فیکس به جان خیره شد
ییبو: یااا احمق درازززز برو خودتو مسخره کن.
جان: باشه حالا حرص نخور... دردت کمتر شد؟؟ برو خونه استراحت کن بیشتر کارا تموم شده فقط مونده راه اندازی سیستما و یه سری کارای ریز که ما انجامش میدیم.
ییبو: نه باهاتون کار دارم... باید باهم حرف بزنیم و دونفر هستن که باید باهاشون آشنا بشین... سهون و لوهان کجا رفتن؟
جان در حالی که به دست ییبو با نگرانی نگاه میکرد جواب داد
جان: رفتن یه چیزی واسه خوردن پیدا کنن درسته هممون تو اتاقمون مینی یخچال اختصاصی داریم ولی فعلا خالیه و این معده بیشعور(دستشو روی شکمش کوبید)این حرفا حالیش نمیشه و غذا میخواد!
ییبو سری تکون داد و به جعبه روی میزش نگاه کرد. دست سالمشو روی جعبه گذاشت و سعی کرد با یه دست بلندش کنه اما نشد به محض دراز کردن دست مجروحش حس کرد استخوان بازوش داره از شدت درد خورد میشه.
ییبو: عاااااااااااااااااااای!!
جان فوری جعبه رو از دست ییبو گرفت و به چهره جمع شده از دردش خیره شد و بلافاصله داد زد
جان:احمـــــــــق... مازوخیـــسم داری؟؟؟؟؟؟ دیونه ای چیزی هستـــــی؟؟؟؟؟درد کشیدنو دوســـــت داری؟؟؟
ییبو نفس عمیقی کشید و آماده داد زدن شد که در شیشه ای اتاقش باز شد
لوهان: چتونه دیوونه ها صداتون تا لابی عمارت میومد!

ŞİMDİ OKUDUĞUN
DESTINY / سرنوشت
Hayran KurguGenre: Romance, Smut, Action، Harsh Couple: Yizhan Writer: darkblue Cover: Artemism Reverting: Suzilv Status: Publishing Wattpad ID: @_darkbluefic_ فرمانده وانگ ییبو، فرمانده ای سختکوش، جدی و کارکشته است که از پانزده سالگی زادگاه خود (هاوایی) را ت...