یک هفته بعد
خسته از بی نتیجه موندن تمام تلاش هاش برای پیدا کردن نامجون به سمت خونه رفت. یک هفته از گم شدن تنها شاهدشون گذشته بود و اونها حتی نتونسته بودن ردی ازش پیدا کنن. جوری ناپدید شده بود که انگار هیچوقت همچین شخصی وجود نداشته. بعد از ساعت ها پیاده روی بالاخره به خونه رسید و با باز شدن در و دیدن وضعیت خونه دلش میخواست سر تک تک کسایی که باهاش اینکارو کردن قطع کنه.
با قدرت درو کوبید و فریاد زد:
ییبو: محض رضای خدا یکم آدم باشین... حتی حیوونای اون باغ وحش کوفتی هم میدونن جای جوراب روی میز غذا نیست... حتی یه جلبکم میتونه درک کنه خونه باید مرتب باشه چرا شماها انقدر نفهمین آخــــــــــه؟؟
با اتمام جملش سر جان از بین انبوهی از لباسای روی کاناپه بیرون اومد و خواست حرفی بزنه اما قبل از اون صدای سهون که به جعبه توی دستای ییبو نگاه میکرد به گوش رسید
سهون:اوه اومدی هیونگ عزیزم؟... (با اشاره به دستای ییبو ادامه داد)... برامون چی آوردی هیونگ؟؟؟
ییبو: تشریفمو!
سهون:چی؟
ییبو: تشریفمو آوردم... از سرتم زیادیه... بجای مفت خوری خونه رو تمیز کن وگرنه لوهان رو جر میدم
سهون اخمی کرد و نالید
سهون:هیووونگ!!! چیکار به عشقم داری؟
ییبو: سهون تا جفتتون رو پاره نکردم گمشو برو خونه رو جمع کن اعصاب ندارم سر تو خالی میکنما
سهون:هیونگه بدجنس!
جان به چهره درهم عشقش نگاه کرد و آروم زمزمه کرد
جان:ییبویی؟؟بوبوم چت شده چرا انقدر عصبی هستی؟
ییبو جعبه توی دستشو روی میز انداخت دستی لای موهاش کشید و خودشو روی کاناپه پرت کرد
ییبو:جان خسته شدم... نگران نامجونم... من بهش قول داده بودم کمکش کنم ولی حتی 2 ساعتم نتونستم مراقبش باشم...تنها امیدم اینه که هنوز تو بیمارستان ها و سردخونه ها پیداش نکردم اما نمیدونم الان کجاست یا تو چه وضعیه... سرم داره میترکه یول!
جان انگشتاشو روی دست ییبو کشید و با صدای ارومی گفت
جان:میخوای سرتو ماساژ بدم؟
ییبو هوومی گفت و سرشو روی پای جان گذاشت و پاهاشو جنین وار توی شکمش جمع کرد و چشماشو بست.
جان خم شد و بوسه ای روی شقیقه ییبو گذاشت. انگشتاشو لای موهای نرمش فرو برد و آروم آروم پوست سرشو نوازش داد
جان:یکم استراحت کن ییبو... ما همه واسه کمک به تو اینجاییم تنهایی کار نکن... باهام حرف بزن... درداتو بگو... خودتو خالی کن... نذار دلت انقدر پر و سنگین از حرفای ناگفته بشه که تحملت تموم شه... ییبو من برای تو اینجام... همه ی ما برای تو اینجاییم!

YOU ARE READING
DESTINY / سرنوشت
FanfictionGenre: Romance, Smut, Action، Harsh Couple: Yizhan Writer: darkblue Cover: Artemism Reverting: Suzilv Status: Publishing Wattpad ID: @_darkbluefic_ فرمانده وانگ ییبو، فرمانده ای سختکوش، جدی و کارکشته است که از پانزده سالگی زادگاه خود (هاوایی) را ت...