از ون خارج شد و با توجه به حرفای شاهدا از مسیر تاریکی که جز خودش کسی توش دیده نمیشد رفت
کای:ییبو صدامو میشنوی؟؟
ییبو:اره
کای:خوبی؟صبح یکم بهتر برخورد میکردی ولی الان حس میکردم میخوای هم منو هم شیومینو خفه کنی... ییبو چت شده؟
ییبو:من خوبم جونگین انقدر حرف نزن!
کای:به منم دروغ میگی ییبو؟
کلافه دستی لای موهاش کشید و بیشتر به اطرافش دقت کرد
ییبو:اوووف کای بذار تمرکز کنم اینجا خیلی مشکوکه...
با شنیدن صدای پا از پشت سرش ایستاد و درحالی که به کای جواب میداد به اطراف نگاه کرد
ییبو: فقط بدون که سهون دلمو بدجور شکونده..باورم نمیشه اون حرفارو بهم زد..من به هرکی بدی کرده باشم به سهون نکردم..من برادر تنی ندارم ولی سهون دونگسنگ عزیز منه...نمیفهمم که چرا اینطور باهام رفتار کرد....
وقتی صداهای مشکوک اطرافش با سکوت کای همراه شد عصبی شد
ییبو:کای..من اینهمه زر زر کردم فقط میتونی سکوت کنی؟؟؟....الو کای؟؟؟....جونگین تمومش کن شوخی جالبی نیست!!
وقتی دید صدایی نمیاد چندبار به هدفون توی گوشش ضربه زد و باز هم تنها چیزی که از هدفونش هدیه گرفت سکوت بود.گوشیشو از جیبش دراورد و متعجب به صفحه خاموشش نگاه کرد.چندبار دکمشو فشار داد تا روشن بشه اما انگار اون گوشی لعنتی شوخیش گرفته بود
ییبو:لعنتی...چه مرگته آخه..امروز چرا...
با شنیدن صدایی از پشت سرش ساکت شد و به پشتش نگاه کرد اما چیزی ندید وقتی دوباره راه افتاد کل برق منطقه قطع شد و همون یه ذره نوری که راهشو از تاریکی مطلق نجات داده بود از بین رفت.بی اراده و بر طبق غریزه شروع به دویدن کرد.انقدر دوید که به در آهنی بزرگی رسید که دقیقا نمیدونست چرا یه همچین دری باید اونجا باشه.درحالی که نفس نفس میزد داشت تصمیم میگرفت که با اون در باید چه غلطی بکنه که صدایی شنید
-اینجا آخر خطه..فرمانده وانگ عوضی!
به محض چرخوندن سرش ضربه محکمی به سرش خورد که باعث جاری شدن رگه باریکی از خون توی صورتش شد.با این که تار میدید و سرش گیج میرفت اما به سختی سعی میکرد کسی که جلوش ایستاده بود رو ببینه اما در نهایت با سیاه شدن دنیای اطرافش روی زمین افتاد و اجازه داد تا اون فرد هرکاری میخواد باهاش بکنه.
مرد بعد از این که مطمئن شد فرمانده وانگ کاملا بیهوش شده کنارش روی پنجه های پاش نشست و پوزخند ترسناکی کرد

YOU ARE READING
DESTINY / سرنوشت
FanfictionGenre: Romance, Smut, Action، Harsh Couple: Yizhan Writer: darkblue Cover: Artemism Reverting: Suzilv Status: Publishing Wattpad ID: @_darkbluefic_ فرمانده وانگ ییبو، فرمانده ای سختکوش، جدی و کارکشته است که از پانزده سالگی زادگاه خود (هاوایی) را ت...