ده روز بعد-منزل وانگ
سهون: هیونگ مطمئنی؟آخه تو تازه مرخص شدی چه عجله ای داری آخه؟؟؟
ییبو درحالی که زیپ چمدونش رو میبست غرید:
ییبو: سهون نمرده بودم که... بعدشم ده روزه مرخص شدم تازه دیر هم هست من قول داده بودم بهش که سریعتر کمکش کنم حالا دو ماه و نیم گذشته و من هنوزم تو هاوایی نشستم و تو رو تحمل میکنم... سهون حالا جانو بگیم کس و کاری نداره... تو چی تو چرا ده روزه خراب شدی تو خونم؟؟ یکمم برو پیش لوهان!
سهون: هیونگ من نگرانتم که اینجام و برای تشکر پیشت موندم... تازشم لوهان پیش خانوادشه...
ییبو: سهون برو وسایلتو جمع کن ما همین امشب داریم میریم سئول فهمیدی؟؟؟
سهون با نارضایتی سری تکون داد و به سمت در رفت.
سهون: هیونگ حس میکنم دیگه دوسم نداری!! میرم و شب با لوهان برمیگردم!
بعد از رفتن سهون سری از روی تاسف تکون داد و اروم خندید.
ییبو: دیوونه! مگه میشه دیگه دوست نداشته باشم؟!
ساعت نه و بیست دقیقه بعد از ظهر-فرودگاه بین المللی هاوایی
ییبو: همتون آماده این؟؟ اونجا برامون خونه و ماشین تدارک دیدن و ما یه راست میریم خونمون و بعد از چندساعت استراحت شروع به کار میکنیم... ده دقیقه وقت داریم تا بریم سوار هواپیما بشیم اگر کاری دارین سریع انجام بدین و 10 دقیقه بعد اینجا باشین!
شیومین بعد از دور شدن بقیه کنار ییبو و جان نشست و نگاه نگرانی به ییبو کرد
شیومین: ییبو مجبور نبودی اینکارو بکنی... حداقل به این زودی نه... اگر یه وقت تو چیزیت بشه من...
ییبو: هیونگ زود نیست... من به نامجون قول دادم پس مجبورم! اصلا هم نگران من نباش من خوبه خوبم و هیچ مشکلی ندارم.
ده دقیقه ای که منتظر برگشتن بقیه بودن ییبو مجبور بود نگاه نگران شیومین و جان رو تحمل کنه.
بالاخره بعد از مراحل خاص وارد هواپیما شده بودن و همگی آماده تیکاف هواپیما بودن. بدلیل شخصی بودن هواپیمایی که فرماندار براشون آماده کرده بود همگی دور میز نشسته بودن و روی میز دقیقا بعد از ثابت شدن ارتفاع پرواز پراز خوراکی ها و نوشیدنی های مختلف شده بود..بعد از این که مهماندار تعظیم کرد و رفت ییبو با صاف کردن صداش توجه همه رو به خودش جلب کرد.
ییبو: خب پسرا همونطور که قبلا توضیح دادم ما با یه پرونده قتل های سریالی طرفیم... مظنون اصلی این پرونده جئون جانگ کوک بیست ساله و ساکن سئوله که کیم نامجون اطلاعاتی ازش بهمون داده که باعث شده مظنون اصلی باشه!

BINABASA MO ANG
DESTINY / سرنوشت
FanfictionGenre: Romance, Smut, Action، Harsh Couple: Yizhan Writer: darkblue Cover: Artemism Reverting: Suzilv Status: Publishing Wattpad ID: @_darkbluefic_ فرمانده وانگ ییبو، فرمانده ای سختکوش، جدی و کارکشته است که از پانزده سالگی زادگاه خود (هاوایی) را ت...