Part 22

28 4 0
                                    


جان دیگه طاقت نداشت بشنوه ییبو چی میگه.

ییبوش به راحتی بهش خیانت کرد و حالا به کسی غیر از خودش التماس میکرد محکم تر بهش ضربه بزنه؟؟

درحالی که گلوله های درشت اشک از چشماش به روی گونه هاش میوفتاد زمزمه کرد.

جان: یعنی برات کافی نبودم؟؟ برای همین مثل قبل نیستی؟؟ دیگه دوسم نداری؟؟ وای ییبو باهام چیکار کردی؟؟

ظرف از دستش افتاد و با صدای بدی شکست و توت ها هرکدوم به طرفی پرتاب شدن. دست لرزونش رو روی دستگیره در گذاشت و در به شدت باز کرد.

جان: ییبو چرا باهام اینکارو...

با دیدن بدن برهنه ییبو که پر از کبودی بود لحظه ای ساکت شد و به چشمای ییبو نگاه کرد.

جان: چرا؟؟

ییبو به قطره اشکی که از چشم جان افتاد خیره شد و به سختی از روی تخت بلند شد و کنار کای ایستاد و باعث شد چشمای جان به جای ییبو اینبار روی کای که دکمه های پیرهنش باز بود و موهاش کاملا بهم ریخته بود ، ثابت بشه. اینبار بجای ییبو از کای با مظلومانه ترین حالت ممکن پرسید:

جان: چرا؟؟

دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و با صدای بلندی بغضش شکست و شروع به هق هق کرد.

جان: ییبو... بیون... چرا بهم خیانت کردی؟؟ چرا دیگــ... دیگه دوسم... ند... اری؟؟؟

ییبو با چشمای درشت شده به جانن که مثل سگ بارون خورده شده بود نگاه میکرد و نمیتونست درک کنه جان چی داره میگه. با دیدن این حال جان دیگه براش مهم نبود که جلوی جان لنگ بزنه. اروم اروم به سمت جان رفت ولی با حرف جان وسط راه ایستاد

جان: دیر... رسیدم نه؟؟؟ چرا انقدر... لنگ می... میزنی؟؟ حتی وقتی از بیمارستان مرخص شدی هم انقدر لنگ نمیزدی!! چند وقته... ییبو... ها؟؟

ییبو: جان؟؟ چی داری میگی؟؟ چرا اینجوری صدام میزنی قبلا ییبو بودم که!!!

جان: چطور... دلت... اومد... با... با کای...

دستاشو رو صورتش گذاشت و با صدای بلندی گریه کرد و روی زمین نشست

ییبو: جان... چی میگی تو...

جملشو ناتموم گذاشت و با چشمای درشت شده داد زد:

ییبو:یااااا... تو راجب من چه فکری کردی ها؟؟؟؟؟ من هرزه ام جان؟؟

با نگرفتن جوابی از جان بهش نزدیک تر شد و هرچند با درد و فشار زیاد روی سینه و دنده هاش، خم شد و دستای جان رو از روی صورتش کنار زد

ییبو:به من نگاه احمق دراز تو منو... اینجوری میبینی؟؟

جان بینیش رو بالا کشید و به ییبو نگاه کرد

DESTINY / سرنوشتWhere stories live. Discover now