Part 21

33 5 0
                                    


لوهان به زحمت چشماشو باز و به اطراف نگاه کرد. نگاهش روی سهون قفل شد. چند دقیقه بی هیچ حرفی به سهون نگاه کرد.

سهون تمام این چند دقیقه عذاب آور با دلتنگی به چشمای لوهان نگاه میکرد و به زور جلوی خودش رو گرفته بود که از خوشحالی گریه نکنه اما مقاومتش با شنیدن صدای لوهان شکست و به جای اشک شوق،اشکاش بخاطر شکستن دلش جاری شدن.

لو: شما؟!

بدون این که پلک بزنه به لوهان خیره شده بود و اشک میریخت. چطور میتونست همچین چیزی رو تحمل کنه. حالا باید چیکار میکرد؟؟؟ میتونست طاقت بیاره؟؟؟

سهون: لو... لوهان... من... منو نمیشناسی؟؟

لوهان: نه... شما؟؟

سهون بازم بی هیچ حرفی تو سکوت به لوهان نگاه میکرد و قطره قطره اشک میریخت. بدون این که نگاهشو بگیره خم شد و دست لوهان رو گرفت کاملا مظلومانه به چشمای لوهان نگاه کرد.

سهون: لوهان داری شوخی میکنی دیگه؟؟ منو نمی شناسی؟؟

لوهان: نه سهون نمیشناسمت دیگه... چقدر اصرار میکنی!

سهون: یکم فکر کن خواهش میکنم!!

لوهان: مگه تو سهون نیستی؟؟

سهون بینیشو بالا کشید

سهون: چرا خودمم!

لوهان: خب... نه من نمیشناسمت سهون!

سهون دیگه طاقت نیاورد و هق هق کرد. لوهان لبخندی زد و دست سهون رو فشرد.

لوهان: سهون چون گفتم نمیشناسمت گریه میکنی؟؟

سهون: آره دیگه... چطور میتونی منو نشناسی؟؟

قبل از این که لوهان جواب بده در باز شد و دکتر وارد شد و با دیدن چشمای باز لوهان لبخندی زد و شروع به معاینه لوهان کرد

دکتر: خب آقای شیو بالاخره بیدار شدین... مشکلی نداری؟؟ سردرد، سرگیجه، حالت تهوع یا هر مشکلی؟؟

لوهان: نه دکتر من خوبم... فقط پا و دستم درد میکنه!

دکتر: اینا طبیعیه به هرحال تصادف سختی داشتین و مدت زیادی رو خوابیده بودین... تو معاینات منم مشکل خاصی نبود یکم استراحت کنین دوباره برای معاینه میام.

سهون:نه دکتر نرو... لوهان خوب نیست!

دکتر: خوب نیست؟؟؟

سهون: اره منو نمیشناسه!!!

دکتر: آقای شیو شما بخاطر نمیارین؟

لوهان بخاطر گیجی سهون اروم تکخندی زد و به سهون نگاه کرد.

لوهان: نه دکتر من سهون رو نمیشناسم

DESTINY / سرنوشتWhere stories live. Discover now