بدون اینکه منتظر باشه کسی در رو براش باز کنه سریع از ماشین پیاده شد و در رو تقریبا به هم کوبید.
با قدم های بلند و محکمی که برمیداشت به اولین نفری که رسید سوییچ ماشینش رو پرت کرد و فقط دستوری جمله "برام پارکش کن." رو زمزمه کرد و با عجله داخل اون شرکت نفرین شده رفت.
میتونست کاملا واضح نگاه های متعجب و خیره بقیه رو روی خودش حس کنه که بلافاصله با هجوم عظیمی از منشی ها سمتش روبه رو شد.انگار که چانیول یه سلبریتی بود و منشی ها همگی خبرنگار و پاپاراتزی.
بلاخره پسر پارک بزرگ و قدرتمند بعد از مدت ها آفتابی شده بود اونم به خواست خودش،به شرکت اومده بود و الان تو راه دفتر پدرش بود.چانیول کاملا تعظیم ها و جمله هایی مثل "قربان میتونم کمکتون کنم؟" "نمیتونید وارد شید پدرتون الان جلسه دارن" و "ارباب جوان یک لحظه صبر کنید" رو کاملا ایگنور کرد و حتی به یکی از منشی های سر راهش هم تنه زد.
به پله ها رسید و نگاهی به بالا انداخت.پوزخند عصبی ای زد.این شرکت اصلا عوض نشده بود.با حرص قدم برداشت و پله هارو طی کرد تا به راهرو تاریکی رسید.پوزخندش عمیق تر شد، قدم هاش رو آروم تر ولی محکم برداشت.همه چیز درست همونجوری بود که ده سال پیش بود.
تابلو های بزرگ و نقاشی شده از نسل پارک ها روی همون دیوارای سرد و تیره آویزون شده بود و چراغ های لوستر کریستال بزرگ بالا سرش هنوز هم سو سو میزدن.
کاشی های زیرپاش کمی رنگ برگشته شده بودن ولی... دراتاق پدرش عوض شده بود.ظاهرا پدرش هنوزم به همون اندازه خودخواهه.بدون مکث در رو تا آخر باز کرد و ثانیه بعد نگاه افراد متعجب زیادی روش بود.هیچ نگاهی به هیچکدوم از افراد دور میز بزرگ و شیشه ای که با گل و میوه های متنوع تزیین شده بود نکرد.
اگر میگفت که تک تک این جزییات رو پیش بینی کرده بود اصلا دروغ نگفته بود.از ثانیه ای که پاش رو گذاشته بود تو این شرکت همه چی همونجوری بود که آخرین بار دیده بود، همه افراد همونایی بود که قبلا بهشون لقب همکار رو میداد و بقیه هم جلوش خم و راست میشدن.شیوه برگزاری جلسه، آدم هاش، حتی میوه های روی میز...همشون هنوزم به اندازه روز اول نفرت اول و تکراری بودن.
نگاهش رو به پارکت های جدید اتاق پدرش انداخت و آشکارا پوزخند زد.
+هنوزم همونی پارک.دریغ از یه بند انگشت تغییر...
همونطور که یه دستش روی دستگیره در و دست دیگه اش داخل جیب شلوارش بود همچنان خیره به پارکت زیر کفشش زمزمه کرد.
+میخوام باهات حرف بزنم.فقط خودم و خودت، تنها!
چانیول که حالا نگاهش روی مرد میانسالی که سر میز نشسته بود فیکس کرده بود بلند اعلام کرد و از چهارچوب فاصله گرفت تا آدمهای پدرش هرچی زودتر گورشونو از اتاق گم کنن.

YOU ARE READING
A Night At The Opera ༉
Romance🌑𝑨 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑨𝒕 𝑻𝒉𝒆 𝑶𝒑𝒆𝒓𝒂 🌒𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏𝒄𝒆 • 𝑫𝒓𝒂𝒎 • 𝑺𝒎𝒖𝒕 • 𝑨𝒏𝒈𝒔𝒕 🌓𝑪𝒉𝒂𝒏𝒃𝒂𝒆𝒌 🌔𝑾𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓: 𝑳𝒖𝒏𝒂 {delluna1485} * Completed * ~__________🎆🌠__________~ °چی میشه اگه آدمی مثل بکهیون بفهمه طناب آرز...