شروع فلش بک:
{-دوست دارم.
خیلی آروم زمزمه کرد و زیر گوش چانیول رو بوسید که باعث شد اون همونجور که چشم هاش رو بسته نگه داشته بود پوزخند بزنه.
بکهیون بیشتر خودشو سمت چانیول کشید و صورتش رو به صورت اون نزدیک تر کرد.
تقریبا روی سینه تخت و سفتش دراز کشید و از برخورد نفسای سنگین چانیول با پوستش لبخند زد و با حس قلقلک لطیفی که داشت لبخندش عمیق تر شد. پشت دستش رو به گونه شیو شده و نرم چانیول کشید اما اون همچنان خودش رو به خواب زده بود.
-دوست دارم پارک چانیول.
درحالی که صورتش نزدیک ترین فاصله رو با صورت چانیول داشت دوباره زمزمه کرد ولی اون در جواب فقط دستش رو دور کمر باریک بکهیون حلقه کرد و دم عمیقی از هوای سرد گرفت. بکهیون پوزخند زد و بوسه سبکی روی گونه چان گذاشت که اون ناخواسته پلک هاش پرید.
-خیلی دوست دارم یول.
اینبار دیگه چانیول چشم هاش رو باز کرد و به چهره درخشان و خندان بکهیون که جدیدا بهش عادت کرده بود خیره شد.بکهیون لبخند زیبایی به لب داشت و همین برای چانیول بس بود.برای اینکه کل روزش قشنگ بشه، برای اینکه کنار بکهیون چشم هاشو باز کنه و گوشاش با صدای خاصش نوازش بشه.
چانیول شب هاش پر شده بود از نجواهای بکهیون، دستای عاشقش لبریز از لمس دست بکهیون بود و طلوع آفتاب با سکوت بکهیون وقتی کنارش به معصومانه ترین شکل ممکن خواب بود که حتی حاضر نبود بهش تو خواب پشت کنه یا دستشو ول کنه تا مبادا از نبود دستاش سرد بشه شروع میشد.
سرش رو یکم جلو برد و لب هاش رو برای چند ثانیه روی لب های نرم بکهیون گذاشت و عقب کشید.
بکهیون از روی چانیول کنار کشید و اینبار درست کنارش روی بازوهاش دراز کشید و مثل اون به آسمون صبحگاهی خیره شد.
شاید احمقانه ترین ایده ممکن بود که تو سرمای پاییزی رو پشت بوم چادر بزنی ولی کی به این چیزا اهمیت میداد تا زمانی که میتونستی کنار هم باشی؟
حالا آسمون داشت یواش یواش روشن میشد و پرنده ها آواز میخوندن تا به همه بفهمونن هوا هوای گریه نیست، هوای غرق شدن تو چشم های اسمونه. خورشید بیرون میومد تا هزار و یکمین شب رو هم روز کنه، تو آسمونِ عشق چانیول شعر بکهیون پر بزنه و دل سیاه بکهیون به رنگ همین آسمون آبی بشه.
بکهیون تا حد امکان به چانیول چسبید جوری که میتونست ضربان قلبش رو زیر دستاش احساس کنه و چانیول خوشحال از اینکه بکهیون داره گارد دورش رو از بین میبره اونو محکم بغل میکرد.
-میدونم یکم دیره ولی بازم میگم که دوست دارم.از این به بعد همش میگم.
بکهیون خجالت زده گفت و سرش رو تو گردن چانیول تقریبا فرو برد تا از نگاه هاش فرار کنه ولی اون متعجب چند لحظه بهش خیره شد و بعد بلند خندید. نگاهش رو از پسری که تو بغلش عین یه بچه گربه جمع شده بود و هر لحظه بیشتر تو گردنش فرو میرفت گرفت و همونطور که بغلش میکرد تا تو بغلش حل بشه نگاهش و به خونه های بلند و کوتاه رو به روش داد.

YOU ARE READING
A Night At The Opera ༉
Romance🌑𝑨 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑨𝒕 𝑻𝒉𝒆 𝑶𝒑𝒆𝒓𝒂 🌒𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏𝒄𝒆 • 𝑫𝒓𝒂𝒎 • 𝑺𝒎𝒖𝒕 • 𝑨𝒏𝒈𝒔𝒕 🌓𝑪𝒉𝒂𝒏𝒃𝒂𝒆𝒌 🌔𝑾𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓: 𝑳𝒖𝒏𝒂 {delluna1485} * Completed * ~__________🎆🌠__________~ °چی میشه اگه آدمی مثل بکهیون بفهمه طناب آرز...