🌙𝑭𝒊𝒇𝒕𝒆𝒆𝒏𝒕𝒉 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅: {Night Club 1}

53 10 6
                                    

دم عمیقی گرفت و بوی اصاره نارگیلی که داخل ماشین پیچیده شده بود رو به ریه هاش رسوند.

قصر رو به روش تو تاریکی شب حتی بزرگ تر هم دیده میشد. در برخی نواحی با چراغ های ریز تزیین شده بود، درخت ها و فضای سبزش توسط باغبون شخصیشون به اشکال مختلف دراومده بود، دور تا دور عمارت رو محافظ ها و بادیگارد ها احاطه کرده بودن و از همینجا هم صدای ضعیف موسیقی اپرا به گوش میرسید.

چشم هاش رو با انزجار بست و سرش رو روی فرمون گذاشت.

از همین الان استرس گرفته بود و داشت ضربان قلبش رو توی دهنش حس میکرد. حس نفرتش دوباره برگشته بود و از برگشتن به این محله اونقدر حس درموندگی داشت که میخواست همینجا یکی از اسلحه های اون بادیگارد هارو از پشت کمرشون دربیاره و خودشو به یه گلوله دعوت کنه.

بی اختیار پاش روی پدال ماشین تند تند تکون میخورد و داشت عرق سرد میکرد.

سرش رو از روی فرمون بلند کرد و ماشین رو روشن کرد.

از این متنفر بود که ترسو به نظر برسه.

فرمون رو چرخوند و وارد سنگ فرش ورودی عمارت شد.

محافظ ها به محض ورود ماشین دست به کمر شدن ولی با پایین کشیده شدن شیشه دودی ماشین و دیدن چهره جدی فرد پشت فرمون سریع به حالت اول برگشتن.

همگی تعظیم کوتاهی کردن و رییس همه محافظ ها با دست و احترام به ادامه راه اشاره کرد.

خنده ای کرد. همین الان اون محافظ رو شبی ارزاعیل میدید، این عمارت رو شبی برزخ میدید و از خودش تعجب میکرد که با پای خودش داره خودشو توی دریای مذاب پرت میکنه.

در ورودی رو رد کرد و دستی به پیشونی عرق کرده اش کشید.

ماشینش رو نزدیکی ورودی اصلی عمارت و کنار فضای سبزی که یه زمان مکان مورد علاقه اش برای ایده نقاشی هاش و قدم زدن با مادرش بود پارک کرد.
از ماشین پیاده شد و به محض رسیدن پاهاش به زمین لرزششون رو حس کرد.
آب دهنش رو قورت داد و یقه لباسش رو مرتب کرد.
نگاهش رو دور تا دور عمارت چرخوند و هجوم ناگهانی خاطراتش باعث سوزش چشم هاش و تار شدن دیدش شد.

شروع فلش بک:

{+اوما خراب نکن ژستتو دیگه.نمیبینی دارم نقاشی میکشم؟

با خنده زمزمه کرد و سرش رو از تابلو نقاشی رو به روش کج کرد و به مدلش که شباهت عجیبی با خودش داشت و روی نیمکت سنگی نشسته بود و گل رزی گوشه موهاش جا خوش کرده بود نگاه انداخت.

-گردنم درد گرفت پسرجون. خسته شدم دیگه جمع کن بساط رنگ بازیتو عزیزم. نمیشه بقیه اشو خودت بدون حضور من بکشی؟

خانوم میانسال با ارامش گفت و گردنش رو تاب کوچیکی داد. با اتمام جمله اش خنده ای کرد و پسرش محو زیبایی رو به روش آروم پالت رنگ و قلمو رو روی چهارپایه کنارش گذاشت.

A Night At The Opera ༉Where stories live. Discover now