🌙𝑵𝒊𝒏𝒆𝒕𝒆𝒆𝒏 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅: {Silent Night}

40 7 0
                                    

یک ماه بعد.

برای بار سوم تو این یک هفته گذشته وارد ساختمون شد. با پا در رو هل داد و توجهی به صدای ناجور بسته شدنش نکرد.

اما توجه نگهبان ساختمون به خوبی جلب شد یا شایدم یجورایی به ورود اینجوری بکهیون عادت کرده بود.
ماگ قهوه اش رو با حرص روی میز کوبید و از جاش بلند شد و تند جلوی بکهیون رو گرفت.

-بازم تویی؟ نکنه گنجی چیزی تو پشت بوم این ساختمون پیدا کردی داری میری حفاری... حداقل در رو مثل ادم ببند پسرجون.

نگهبان با عصبانیت داد زد ولی بکهیون فقط یه نگاه سرد بهش کرد و از کنارش رد شد و حتی یه تنه هم بهش زد.

نگهبان با ناباوری به هیکل مشکی پوش پسر ریز جثه ولی ترسناکی که اخیرا زیاد میدید با چشم های درشت شده نگاه کرد و بالا رفتنش از پله ها رو زیر نظر گرفت.
اولین باری که پسرک وارد ساختمون شد رو یادشه...

بهرحال شغلش حکم میکنه که حافظه خوبی داشته باشه ولی این پسر براش جوری بود که مطمعن بود اگه فراموشی هم میگرفت عمرا اگه اون شب رو فراموش میکرد.

نیمه شب بود، هوا سرد و تاریک و بارون میزد. مرد تو اتاقکش که با بخاری کوچیکی گرم شده بود پاهاش رو دراز کرده بود و سریالی که داشت از یکی از شبکه ها پخش میشد رو تماشا میکرد.

نفهمید چیشد که در ورودی با شدت کوبیده شد و همزمان باهاش پاهای مرد از روی میز به پایین افتاد.
ترسیده دستش سمت باتومی که روی کمرش بود نشست و پسر رو زیر نظر گرفت.

پسر بارونی مشکی رنگی به تن داشت که قطره های اب دونه دونه ازش سر میخوردن و روی زمین میرقصیدن. چراغ قوه ای تو دستش داشت و با هر نفسش بخار اطراف دهنش رو میگرفت.

مرد در مرحله اول شانس خودشو لعنت فرستاد که چرا سر شیفت اون باید همچین آدمی اونم تو این تایم از شب به پستش بخوره و در مرحله بعد لعنت دیگه ای فرستاد که بعد از اون پسر رو بازم مرتب میدید.

-یاااا...پسره ی بی ادب بهت یاد ندادن به بزرگترت احترام بزاری؟ دفعه دیگه اینجا ببینمت پلیس خبر میکنم فهمیدی؟

بکهیون دوباره بی اهمیت فقط پله هارو بالا رفت. چهار طبقه رو یه نفس بالا رفت و به در ورودی پشت بوم رسید اما در کمال تعجب قفل بود!

در حالی که سه روز پیش حتی درش هم بسته نبود.
زیر لب فوشی به نگهبان احمق ساختمون داد و دستی به قفل کشید. دور و اطراف و گشت اما چیزی پیدا نکرد.
کلافه دستی به صورتش که ته ریش هاش به وضوح دیده میشد کشید و ناله اعتراض آمیزی کرد.

چند بار سعی کرد با ضربه پا قفل رو بشکنه ولی فقط پای خودش درد گرفت. پس اول خوب اطراف رو نگاه کرد و وقتی مطمعن شد کسی نیست و از صدای پا خبری نیست اسلحه اش رو که پشت کمرش گذاشته بود بیرون کشید.

A Night At The Opera ༉Où les histoires vivent. Découvrez maintenant