🌙𝑬𝒊𝒈𝒉𝒕𝒆𝒆𝒏𝒕𝒉 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅: {Night Changes}

74 11 3
                                    

بدن آسیب دیده چانیول رو بالا کشید و سعی کرد به روش نیاره که خودش چقدر درد داره. بدنش عجیب تیر میکشید و انگار دنیا داشت دور سرش میچرخید.

حس میکرد کل هیکلش از خون شده و توانایی برداشتن حتی نیم قدم دیگه رو هم نداره ولی داشت چانیولی که اوضاعش با خودش فرق خاصی نمیکرد و هنوز یکم اثرات بیهوشی رو داشت دنبال خودش از اون کلاب نفرین شده بیرون میبرد.

اختلاف قد و هیکل بین خودش و مرد تو بغلش همیشه چیزی بود که کاملا واضح بود. بکهیون تقریبا تا شونه چانیول میرسید و از نظر هیکل و وزن مسلما حالاحالا ها راه داشت تا شاید بهش برسه و صد در صد همچین کسی نمیتونست آدمی مثل چانیول رو روی کولش بندازه.

بازو چانیول رو دور گردنش انداخته بود و با تمام زوری که تو بدن کوفته و نحیفش مونده بود داشت دنبال خودش میکشیدش.

از دیوار آیینه ای گذشت، از ورودی کلاب گذشت و بعد از تلاش های فراوان و کشیدن قدمای سستش روی زمین به بیرون کلاب رسید.

چانیول سرش رو روی شونه بکهیون گذاشته بود و هر چندثانیه یه بار چشم هاش رو باز میکرد و با درد ناله ای میکرد و دوباره چشم هاش بسته میشد.

بکهیون با گیجی اطراف رو نگاه کرد.

نمیدونست چه وقت از شبه ولی کاملا مطمعن بود از نیمه شب هم گذشته.

سرگردون سرش رو یکم کج کرد و به چانیول نیمه بیهوش خیره شد.
بدون چاره دیگه ای و با احتیاط چانیول رو از خودش جدا کرد و با تمام توان دم در به حالت نشسته گذاشتش.

چانیول به محض برخورد با دیوار پشتش سرش رو عقب برد و بی توجه به اینکه کجاست و چی نگهش داشته سرش رو بهش تکیه داد.

بکهیون وقتی از وضعیت فعلی چانیول کمی مطمعن شد دوباره کلافه اطراف رو نگاه کرد و نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و دستی به موهای خونیش کشید و اونارو پشت گوشش فرستاد.

بعد از کمی فکر کردن بدون نگاه کردن به چانیول با قدم های بلند از اونجا دور شد و حتی تقریبا از محوطه کلاب هم کاملا دور شد.

کمی بعد چانیول کامل هوشیار شد تا بتونه موقعیت الانش رو درک کنه و به یاد بیاره که الان کجاس و بکهیون چرا پیشش نیست طول کشید.

اول کمی به خودش تکونی داد و سعی کرد از جاش بلند شه اما درد بدنش بیشتر شد و فعلا این اجازه رو بهش نداد.

دستی به سرش کشید و اطراف رو که فقط تاریک بود و سرما بدجور پوست بدن رو قرمز میکرد زیر نظر گرفت.

+بک...هیون؟

آروم زمزمه کرد اما هیچ جوابی نگرفت. ناچار از جاش بلند شد و دستش رو به دستگیره در ورودی کلاب گیر داد تا بتونه روی پا بشه.

دوباره اطراف رو گیج نگاه کرد و با برداشتن قدم های آروم خودش رو به وسط محوطه بیرونی کلاب رسوند.

A Night At The Opera ༉Where stories live. Discover now