🌙𝑻𝒘𝒆𝒏𝒕𝒊𝒆𝒕𝒉 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅: {The Night Agent}

35 7 0
                                    

اسلحه اش رو بعد از چک کردن خشابش داخل شلوارش کرد و به عادت همیشگی هودی مشکی اش رو پوشید و بعد از روش یه کت چرم تنش کرد.

کلید رو از روی میز کنار در چنگ زد و در رو تقریبا پشت سرش کوبید.
سوزش دستش هنوز خوب نشده بود و میتونست خیس شدن هودیش رو حس کنه اما اصلا براش اهمیت نداشت.

از این به بعد هیچی اهمیت نداشت. بکهیون برگشته بود به بکهیون قبل از چانیول.

قدم هاش رو محکم ولی آهسته برداشت. هوا سرد تر از دیروز شده بود و باعث میشد دستای ظریف بکهیون از سرما قرمز بشن و به دنبال یه پناهگاه گرم بگردن اما صاحبشون بیخیال تر از این حرفا بود.

بکهیون حتی به باد زمستونی که داشت خیلی تند میوزید و خاطرات باقی مونده از پاییز رو با خودش میبرد، به بوی پیراشکی های داغ که دکه های کوچیک و نقلی کنار خیابون میفروخت، به خنده های اکیپی بچه ها که در حال رفتن به مدرسه بودن کوچک ترین توجهی نکرد. الان فقط به یک چیز فکر میکرد... چشمهاش فقط یه هدف رو دنبال میکردن و تا آخرش هم باید میرفت.

در مغازه رو با فشار به جلو هل داد و اولین صدایی که مثل همیشه از این مغازه میشد شنید صدای تکون خوردن میله های رنگی ای بود که پیرزن بالای در اویزون کرده بود.

دومین نشونه نگاه متعجب و سومیش لبخند دندون نماش بود.
بکهیون پوزخند زد...لبخند دندون نما!

-اوه خدایا ببین کی بلاخره تصمیم گرفته به دوست قدیمیش یه سر بزنه!

بکهیون هیچی نگفت و سرش رو پایین انداخت و گذاشت پیرزن هرچقدر که میخواد حرف بزنه.

سمت قفسه ها رفت و سرسری چکشون کرد. این چند وقت که نبود مغازه یکم عوض شده بود.
شکل و جای قفسه ها فرق کرده بود و پیرزن از دریم کچر و ریسه های نوری جدید استفاده کرده بود تا رنگ جدیدی به مغازه نقلی اش بده.

بوی عود تو فضای اطراف پخش شده بود و بینی اش رو قلقلک میداد و موزیک خیلی ملایمی از گرامافون گوشه مغازه به گوش میرسید.

سمت یخچال رفت و قوطی آبجویی برداشت.

-این جند وقت همش منتظر بودم بیای اینجا ولی خبری ازت نبود.کجا بودی پسرم؟

پیرزن با لبخند زمزمه کرد و بسته های کوچیک شکلات رو داخل ظرف تنگ مانند جلوش ریخت.بکهیون خوب میدونست پیرزن عاشق بچه هاست ولی خودش هیچ بچه ای نداره.

هروقت یه بچه میبینه که اومده تو مغازش سریع باهاش صمیمی میشه و بهش از شکلاتای داخل تنگ تعارف میکنه.

بکهیون بازم جواب نداد و دور مغازه گشت. چی باید جواب میداد؟ از کجا شروع میکرد؟

-فهمیدم اون دفعه تو مغازه ام چه خبر شده بود...درک میکنم که اون بچه ها اصلا کارشون درست نبوده و هیچی از ادب حالیشون نیست ولی نباید اونارو اونجوری میزدی...

A Night At The Opera ༉Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt