ᕱ⑅ᕱ 9

4.8K 512 49
                                        

୨୧ my petal ୨୧
part 9

୨୧ my petal ୨୧part 9

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.


پایان فلش بک

با ملایمت به سر پسر دست کشید
_بدنت درد میکنه مگه نه؟ هنوز خیلی طول میکشه تا ماهیچه هات کاملا خوب بشن عزیزم..

+ خیلی درد میکنه.. انگار که آدم ها خیلی بد کتکم زدن  ..
با بغض زمزمه کرد و مرد دلش سوخت
_ زود خوب میشی عزیزم، اصلا نگران نباش

وقتی اولین اشک از چشمش پایین ریخت ، تهیونگ حس کرد جیگرش داره آتیش میگیره و کسی با یه چاقوی تیز به جون قلب عاشقش افتاده .
بدون هیچ درنگی‌ از جا بلند شد و سر اون خرگوش کوچولو رو با احتیاط بغل گرفت
_ آروم باش عزیزم.. دارو که بخوری خود یونا به من گفت تا یه هفته کاملا حس دست و پاهات بر میگرده..
+ و..ولی من تمام تنم گزگز میکنه.. انگار که یه عالمه مورچه دارن گازم میگیرن...
گفت و سرش و توی سینه ته فرو برد‌ و اون با ملایمت موهاش و نوازش کرد

_ خوب میشه کوچولو، بهت قول میدم...
ما همه مورچه ها رو میکشیم!

لبخند محوی زد و اجازه داد آقای مهربون بغلش کنه ، کم کم داشت با اون نوازش های نرم روی سرش و موهاش ، اروم میشد.
تهیونگ از فرصت استفاده کرد و روی سرش بوسه زد
_ این خیلی خوبه که تو برگشتی پیشمون..  که الان به هوش اومدی و دوباره داری حرف میزنی ..چشم باز کردی و دوباره داری نگاهمون میکنی .. این خیلی خوبه من واقعا خوشحالم..
+ اگه شما  و نونا نجاتم نداده بودین ، معلوم نبود چی میشد... ازتون ممنونم تهیونگ شی..

با خجالت به صورت مرد نگاه کرد
_البته کوچولو .. من که کاری نکردم..
مهربون ترین لبخند عمرش و به پسر زد تا دلگرمی بهش بده . تنها کاری بود که میتونست انجام بده ، اون کوچولو هنوز نمی‌دونست که بارداره..

با به خواب رفتن هایبرید، با ملایمت سرش و از میون آغوشش، روی بالش گذاشت و پیشونیش و بوسید . با دیدن یونا که به اتاق برگشت ، به سمتش چرخید
_ حالش چطوره یونا؟
" خیلی بهتره ، میگه هنوز دست و پاهاش بی حسه. منم سعی میکنم با دارو و مسکن دردش و بی حسی شو کنترل کنم. اما نمیتونم یه دفعه دوز و بالا ببرم ،  نی نی آسیب میبینه...".
با ناراحتی تایید کرد و روی شکم صاف پسر دستی کشید
_ هنوز نمیدونه بارداره درسته ؟..

ᴍʏ ᴘᴇᴛᴀʟ | گلبرگ منStories to obsess over. Discover now